نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳٠
 

مهم نیست که چقدر همه آدم ها رو دوست دارم

مهم نیست که چقدر تلاش می کنم تا همه کسانی را که می شناسم خوشحال کنم

مهم نیست چقدر سعی می کنم که یک دوست باشم

مهم این است که همیشه من رسوا می شوم

زمین و زمان دست به دست هم می دهند تا مرا رسوا کنند...

هر چقدر به خدا می گویم من که قدم در راه خیرگذاشته ام چرا مرا رسوا می کنی ؛فقط می خندد

لابد رسوا شدن من خنده دار است و فرنی بیشتر بهش می چسبد...

از تو چه پنهان خودم هم خنده ام می گیرد.

ولی از یک چیز مطمئنم:

من دیگه بچه نمی شم.

* * *

تو منو رسوا کردی ای دل

همه جا مشتمو وا کردی ای دل

* * *‌

لعنتی اون پای گندتو از رو احساس من بکش کنار بذار نفس بکشم

بذار عاشق بشم

قول می دم دیگه بچه نشم

قول می دم دیگه رسوا نشم

قول می دم دیگه ماجرا رو واسه خواجه حافظه شیراز تعریف نکنم...

قول می دم

* * *

 

 پ.ن. شما را به خدا سوتی ندهید.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱
 

خوابم می آید..

بگذارید بخوابم

از این هیاهوی بسیار برای هیچ خسته ام

شما را به خدا بگذارید بخوابم

تا کی؟

نمی دانم.

شاید تا ابد؛شاید هم کمی مانده به صبح قیامت از خواب بیدار شوم ببینم آنها که روز قیامت با من قرار داشته اند می آیند یا نه

سیاهی ؛تاریکی؛سقوط

چه کسی گفته فقط پرواز در آسمان لذت بخش است؟

در سیاهی فرورفتن هم همانقدر لذت بخش است

فقط شما را به خدا قسم اینقدر سر و صدا نکنید ...خسته ام

ساعت دیوار چشمات دستم اما دستات هرگز...

عزراییل را بگویید بیاید..هیچوقت بهتر از الان نیست..

دلیلی برای زندگی نمی بینم..ابلهم من.می دانم زندگی دلیل نمی خواهد.زندگی خود دلیل خودش است..

من ابله هستم!

خواب؛سیاهی؛سکوت؛شیطان...

اینجا از هر جایی به خواب شیطان نزدیک تر است..

اگر شیطان روح مرا می خواست ؛حتمن فاوست را روسفید می کردم..

می خواهم بخوابم..می خواهم بمیرم ؛اما نه خواب اقاقیها را..شاید خواب کاکتوس ها را..شاید هم یک چیز تیغ دار دیگر..

فقط می خواهم بخوابم..بی رویا و بی کابوس..

می خواهم در تاریکی و بی حسی غوطه ور شوم..

بگذارید محو و نابود شوم..من از نگاه دریده این مردمان خسته ام..اینها روحی راکه در پس چهره است  نمی بینند و با نگاه های دریده شان روح مرا تکه پاره می کنند..نگذار بیش از این تکه پاره شود.بیچاره شیطان!!او هم از این روح مثله شده سهم می خواهد..ولی من فقط خسته ام..

من از این مردم دلگیرم..دلتنگم..من اینجا بس دلم تنگ است و خیال پای نهادن در هیچ راهی ندارم..نرفته می دانم آسمان هر کجا همین رنگ است..من آسمانی به رنگ دیگر می خواهم..

به رنگ مشکی

مشکی رنگه عشقه مثه رنگ چشای مهربونم!!!مشکی رنگه عشقه مث شبای تار آسمونم...

از هیاهوی گنگ ترانه و غوغای بی سرانجام این ملت سنگدل خسته ام..

می خواهم بخوابم..

ساعت دیوار آینه چشمات دستم اما دستات هرگز....

 

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧
 

Kindness In your eyes
I guess You heard me cry
You smiled at me
Like Jesus to a child

I'm blessed I know
Heaven sent And Heaven stole
You smiled at me
Like Jesus to a child

And what have I learned
From all this pain
I thought I'd never feel the same
About anyone
Or anything again

But now I know
When you find love
When you know that it exists
Then the lover that you miss
Will come to you on those cold, cold nights

When you've been loved
When you know it holds such bliss
Then the lover that you kissed
Will comfort you when there's no hope in sight

Sadness In my eyes
No one guessed
Or no one tried
You smiled at me
Like Jesus to a child

Loveless and cold
With your last breath
You saved my soul
You smiled at me
Like Jesus to a child

And what have I learned
From all these tears
I've waited for you all those years
And just when it began
He took your love away

But I still say
When you find love
When you know that it exists
Then the lover that you miss
Will come to you on those cold, cold nights

When you've been loved
When you know it holds such bliss
Then the lover that you kissed
Will comfort you when there's no hope in sight

So the words you could not say
I'll sing them for you
And the love we would have made
I'll make it for two

For every single memory
Has become a part of me
You will always be My love

Well I've been loved
So I know just what love is
And the lover that I kissed
Is always by my side

Oh the lover I still miss
Was Jesus to a child
(return to top)

 


*  * *

تعجبی ندارد که ديگر دلم برايت تنگ نمی شود..آنقدر تو را در ذهنم خوانده ام و آنقدر باتو زندگی کرده ام که همه وجودم تو شده...

انقدر با خيال تو در خيابان ها راه رفته ام که همه سنگفرش های خيابان های تنهايی من خيال تو را می شناسند..آنقدر به ياد تو زير باران قدم زدم که هر قطره بارانی که تا اعماق خاک فرو رفته و الان حتمن از برگ درختها دوباره بخار شده و به هوا رفته؛سايه ناپيدای تو در ذهن مرا می شناسد. 

انقدر با خاطره نداشته ات حرف زدم که همه فرشتگان اعم از رانده شده گان  و بادمجان دور قاب چين ها همه دار و ندارمرا از حفظ می دانند..

شده ام مضحکه اجنه و فرشتگان!!!!

 

تازه دلتنگی وقتی مطرح است که کسی چيزی را داشته باشد و بعدن از دست بدهد..من که هرگز تو را نداشته ام چطور دلم بايد برايت تنگ بشود؟؟

دلم حتا برای خودم هم تنگ نمی شود..زير آوار زمان از ياد رفته ام..زمان همينطور می گذرد..تيک تيک تيک..و من همينطور هر روز پيرتر می شوم و هنوز خاطره تو به صورت بايتهايی از صفر و يک در حافظه پرشين بلاگ باقی مانده..اينطوری بهتر است هرگز نه خاک می گيرند و نه سالها بعد ؛من ساليان گذشته از خواندنشان اشک به چشمم می آيد..

خودم هم ميان همين صفر و يک ها از ياد رفتم..کسی مرا نمی شناسد جز همين صفحه الکترونيک و همين نوشته های بی سر و ته مثلن عاشقانه!!!!

 

پ.ن.من هيچوقت فن جرج مايکل نبودم ولی اين ترانه رو از بسياری از ترانه های خواننده هايی که فنشون بودم خيلی بيشتر دوست دارم

پ.ن.۲. چرا اين ترانه رو خيلی دوست دارم؟؟می تونيد در اين باره حدس بزنيد

 

پ.ن.۳.دوستان عزيز من اگه اينجا می نويسم به خاطر تماشاچی نيست.به خاطر دل خودمه و به خاطر اون چند نفری که ميخونن و واقعن نظر ميدن..خواهش ميکنم از گذاشتن نظراتی مثل خيلی عالی بود به من سر بزن صرفنظر کنيد.من ناراحت نميشم به خاطر خودتون ميگم!چون هرگز به چنين وبلاگهايی سر نمی زنم.احترام متقابل در وبلاگ نويسی اينه که نوشته يک نفر رو بخونی و بعد تقاضا کنی که به تو سر بزنه..شمايی که دنبال کامنت جمع کردن هستين اينجا رو قلم بگيريد!من فقط وبلاگهايی رو ميخونم که يا خيلی عالی نوشته شده باشند و يا نويسندگانشون اين منت رو به من بذارن که متنم رو بخونن و نظر بدن..و يا هردو!

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٩
 

قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم

مهم نبود پریدن فقط پرنده بودم...

 

اگر برای زندگی بعدی ام حق انتخاب داشتم،حتما پرنده می شدم.یک پرنده بزرگ،چیزی مثل غاز یا قو.البته نه به خاطر اینکه زیبا هستند،به خاطر اینکه مهاجرت می کنند.از این سو به آن سوی کره خاک را زیر بالهایشان دارند.رها و آزاد هستند.از روی اقیانوس ها ،جنگل ها،کوه ها و گاهی صحراها می گذرند.

رها و آزاد...

پرنده ها بر خلاف تصور همگان موجودات وحشی و رام ناشدنی نیستند.شاید اگر بگویم از همه مخلوقات این کره خاک ،پرنده ها به درک عشق نزدیکترند گزاف نگفته باشم.

کوئلو در کتاب مکوتبش نوشته،برای نوازش کردن یک مرغ دریای کافی است عشقی را که در دل دارید به قلب پرنده برسانید،آنگاه پرنده بدون ترس به سمت شما خواهد آمد.شاید این گفته به نظرتان مهمل بیاید و شاید اگر هزاران بار تمرین هم بکنید،موفق نشوید.ولی حقیقت این است که  آن نوشته بیان شاعرانه این مطلب ساده است که: «پرندگان می دانند چه کسانی دوستشان دارند».

تجربه من با یک مرغ خانگی معمولی(از همان  چاق و چله ها که قدقد می کنند و هر روز تخم می‌گذارند) به من آموخته که پرندگان معنای دوست داشتن و محبت را درک می کنند.کافی است دوستشان بدارید تا دوست شما باشند.مرغ خانگی من دوست من بود!نامش را می دانست و برای دیدن اعضای خانواده بی قراری می کرد.به حرفهای من گوش میداد بی آنکه نصحیت های ابله هانه بکند،دوستم داشت بی آنکه بخواهد تصاحبم کند و مرا شکل بدهد.

گاهی فکر می کنم خداوند چیزی زیباتر از پرنده ها در طبیعت خلق نکرده .یک جا در روزنامه ای خواندم که پرندگان امضای خداوند بر طبیعت هستند.بی شک همینطور است،و از هیمن روست که می گویم پرندگان از سایر مخلوقات به درک عشق نزدیکترند.عشقی که از قلب یک انسان به قلب کوچکشان بتابد.عشقی بی انتظار و رها.

برای همین است که دوست دارم پرنده باشم،شاید یکی چون خودم که بی دریغ به پرندگان عشق می ورزد و در آروزی لمس پرهای مخلمین شان زندگی میکند،روزی به سرم دست نوازش بکشد.دست نوازشی بی دریغ و بی چشم داشت هیچ پاداشی.

 

آری پرنده شاید مردنی باشد،ولی پرواز پرنده همیشه هست...

 

فکر می کنم در وبلاگم بارها و بارها از عشقم به پرنده ها و باران نوشته باشم.هر بار با روایتی جدید!شاید از خواندنش خسته شده باشید.اگر اینگونه است عذر می خواهم.

دوست عزیزی پرسید چرا من دختر بارانی هستم.

چرا؟

چون دختر بارانم.متولد ماه مهرم.ماه باران.

از زمانی که به خاطر دارم باران برایم مقدس ترین جلوه طبیعت بوده است.باران در من حسی عظیم و  توصیف ناشدنی بر می انگیزد و هنگامی که باران می بارد، غرق در شوری می شوم که با کلمات توصیف نمی شود.هر کجا که باشم و هر زمان از روز که باشد باید زیر باران بروم.حسم ربطی به خدا و رحمت و این چیزها هم ندارد.خود بارن حادثه ای است عظیم و شگرف.

کوئلو می گوید آن چیزی از طبیعت که برایتان عزیزترین و مقدس ترین است،سیمای فرشته نگهبانتان است.شاید هم اینطور باشد!کسی چه میداند..

دختر بارانم و همیشه چشمهایم خیس باران.چه باران در آسمان باشد،چه در دل من...

 

موهبتی که به من عطا شده،موهبت عشق ورزیدن است.ابلیس سخت می کوشد که اعتماد مرا نسبت به آدمیان در هم بشکند و موهبتم را از من برباید،ولی چنین نخواهد شد.من همیشه بی دریغ دوست خواهم داشت.

همه تان را.حتا شمایی را که از رو به رو دشنه در قلبم می کارید.شمایی که اینهمه

دوستتان دارم.

 

 

 

من چنين‌ام. احمق‌ام شايد!
که مي‌داند
               
که من بايد
سنگ‌های زندان‌ام را به دوش کشم
به‌سان ِ فرزند ِ مريم که صليب‌اش را،

 

....

 

من همچنان مي‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که اين‌گونه دوستار ِتان هستم. ــ


و آينده‌ام را چون گذشته مي‌روم سنگ بردوش:
سنگ ِ الفاظ
سنگ ِ قوافي،
تا زنداني بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندان ِ دوست‌داشتن.

 

(قطعاتی از تا شکوفه‌ی سُرخ يک پيراهن سروده شاملو)

 

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳
 
شبهای گریه را پشت سر گذاشته ام. فقط گه گاهی بغض بی اراده ایست که به یاد همه خاطرات نداشته گلویم را می فشارد،ولی آنهم مهم نیست. من قوی شده ام.!دیگر با شنیدن آهنگهای غمگین نمی شکنم.یکبار برای همیشه شکسته ام.اصلا برای همین بود که اینقدر ریز ریز شدم.مثل لیوان نشکن.لیوان نشکن خیلی دیر می شکند،ولی وقتی شکست به یک میلیون تکه ریز تبدیل می شود.من هم همانطور شکستم.حتی کسی هم نبود تکه های مرا جمع کند،ولی اعتراضی هم ندارم.در تکه تکه بودن مزایایی هست که در سالم بودن نیست.وقتی تکه تکه باشی،انعکاس نور در تکه هایت،رقصی دیدنی در چشمان عابران می سازد.یکی از این عابران هم شاید تو باشی! چشمانت که همینطوری هم ستاره باران است،بگذار انعکاس نور در شکسته های وجود من هم به آنها اضافه شود.تو که در دلبری استادی اینطوری جذاب تر هم می شوی.  از هق هق گریه گذشته ام.از شور عاشقی هم گذشته ام. نه که تو را همچون کتابهای فرسوده کتابخانه زیر تلی از خاک از خاطر برده باشم،نه عشق که فراموش نمی شود.تو مثل بلندی های بادگیر و جین ایر نیستی که یکبار آنهم به زور خوانده باشم و بعد کنار گذاشته باشم برای پز دادن به تماشاچیان ابله!تو مثل ادیسه و راما هستی!هر وقت ببینم دارم فراموشت می کنم،از نو می خوانمت.ولی بی قراری و انتظار را نیز سفر کرده ام.نیک می دانم که در انتظار کشیدن حاصلی نیست. شازده کوچولوی قصه من گویا راهش را گم کرده.کجای این همه کهکشان و ستاره گم شده،این را دیگر نمی دانم.حتی نمی دانم گلش را در کدام سیاره جا گذاشته. 

نمی دانم آن کسی که به من یاد داد عاشق ستاره ها و شازده کوچولو ها باشم،عاشق شازده کوچولو بود،یا عاشق سیاره اش. ولی من عاشق هیچ کدام اینها نیستم.من عاشق آن گل تنهای مغرورم که شازده کوچولو تنها رهایش کرد.حالا چرا عاشق آن گل؟برای اینکه هیچوقت نمی فهمم آن گل در کدام سیاره است،به همین خاطر است که وقتی به آسمان نگاه می کنم می توانم عاشق همه ستاره ها باشم،به خاطر گلی که در یکی از آنهاست.اینجوری می شود که همه ستاره ها مرا یاد چشمان تو می اندازند.آن گل هم که هیچوقت پای رفتن از آن سیاره را ندارد،بنابراین لازم نیست تا ابد منتظر بنشینم.شازده کوچولو هم ارزانی همان ها که سر راهش تور پهن کرده اند!

  

 

 

 

ای در نگاهت همه درخشش همه ستاره ،اگر خواستمت،اگر خواندمت،اگر گریه کردم و اگر نوشتمت،برای این نبود که به یک اسطوره زمینی نیاز داشتم.برای این بود که معنای زندگی ما در عشق ورزیدن است.همه ما پیر می شویم،همه از خاطر می رویم.از خاطر یکدیگر می رویم.از خاطر روزگار می رویم.از خاطر خود خدا هم می رویم.تنها چیزی که به ما ارزش می بخشد،دوست داشتن است.همه ما نیاز داریم که دوست بداریم.حتی اگر کسی که دوست می داریم،در زمانی و مکانی دیگر زندگی کند.زمان و مکان فیزیکی را نمی گویم.وقتی کسی با ما نیست در مکان ما نیست.وقتی کسی به یاد ما نیست در زمان ما نیست.!

مهم نیست کسی که به او عشق می ورزیم،چقدر ناقص و ناکامل است.مهم این است که وقتی نور عشقی دردل داریم،آسمان را رنگ دیگری است!.

  در اینکه همیشه یک یاغی سرکش بوده ام شکی نیست.یاغی ساکت!وقتی بچه بودم سکوتم طغیانی بود علیه هیاهوی بچه های خیابان.من فکر می کردم!ساعت ها فکر می کردم.همیشه فکر می کردم.حالا که سنی از من گذشته نیز با اندیشه هایم طغیان می کنم.مهم نیست که کسی مرا نمی خواند و نمی شناسد!همین که بی نوا بندگکی سر به راه نیستم مرا خوشحال می کند.همین که شازده کوچولو برایم مهم نیست و به جایش  از آن گل مغرور و خودخواه خوشم می آید برای ابراز سرکشی ام کافیست!همین که خدا را دائم وسط محکمه میگذارم و ملامتش می کنم برایم کافی است!خدا کفر مرا از ایمان بی فکران بیشتر دوست دارد!اینهم یک دلیل دیگر بر اثبات سر کشیم. پ.ن.روزی دوستی به من گفت تو همیشه از همه چیزبیشترین و عظیم ترینش را طلب کرده ای،(منظورش در امور مادی نبود!) برای همین است که سهمت از عشق نیز این چنین عظیم و سوزناک شده.منتها قصد دارم همه این عشق سوزناک را یکجا بریزمش دور!اینهم میشه یک مدل پست مدرن باحال!وقتی ریختمش دور چی میشه؟خوب معلومه می رم سراغ پروژه جدید.!(مهشید چشمک!) پ.ن.2.من به جای اینکه با یک مشت آدم سطحی و بی احساس که همه اش ادای دوستی رو در میارن برم کافی شاپ،ترجیح می دم با دو تا بچه شونزده ساله بشینم و حرف بزنم ،که فکر می کنند،عمیق هستند و روی شونه هاشون کله ای دارن که توش مغزه!!!!بله باور کنید .مغز!چیزی که میدونم خیلی نایابه! پ.ن.3از رفیق نماها حالم به هم می خوره!کاش می فهمیدین که چقدر حضور نامبارکتون تو حریم شخصی من غیر قابل تحمله و کاش می فهمیدین چقدر بزرگوارم که وقت عزیزم رو به بحث کردن درباره خزعبلات بیهوده مورد علاقه شما،  هدر میدم! پ.ن.4.هر کس دوست داره خودش رو جای تارگت این نوشته فرض کنه،از نظر من هیچ اشکالی نداره.فقط اگه احیانا کسی خودشو جای تارگت این نوشته فرض کرد به منم بگه!  قطعا کسی نمی تونه بگه این نوشته مرگبار و سیاهه!یک عاشقانه نه چندان آرامه قبول!ولی بالاخره عاشقانه است.در مورد عنوان نوشته هم زیاد سوال نکنید!

 


نظرات ()