نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳۱
 

وقتی به هیاهوی دانشجو ها در اتوبوس نگاه می کنم و خنده های بی تکلف و از ته دلشان را می بینم از خودم می پرسم آیا می شود زندگی به همین سادگی باشد؟؟

 

فکرش را که می کنم می بینم همیشه در گریز بوده ام.گریز از خودم،از خانواده،از خاطراتم،از من.از هر آنچه که من را تشکیل می دهد.هر چه خاطرات کودکیم را می کاوم،چیز رنگی و شادی در آن نمی بینم.من همیشه کودک بی دست و پای جمع بودم.همیشه همانی بودم که کسی بازیش نمی داد.بزرگتر هم که شدم تنها هنرم درس خواندن بود (که آنهم کسی را چندان محبوب نمی کند).البته بهتر بگویم درس خواندن که نه.چون من هیچوقت در زندگی ام درسخوان نبودم،ولی در سالهای کودکی و نوجوانی راه استفاده از تنها موهبت خدا دادی ام(یعنی ضریب IQ بالای 110) را بلد بودم.و همین مرا منفور تر هم می کرد.و من هرگز حتی نمی فهمیدم چرا منفورم.ذهنم ساده تر از آن بود که این چیزها را درک کند.من در کتابهایم زندگی می کردم.در جزیره اسرار آمیز ،در کشتی کاپیتان هاتراس و همراه با فرزندان کاپیتان گرانت.و البته بعدها رویاهایم دور و درازتر شدند و همراه با دیسکاوری به ورای مرزهای جهان کوچکمان رفتم.من ساده بودم.ساده ی تنهای دلتنگ.آنقدر ساده بودم که به خدا اعتقاد داشتم.!!!باور می کنید؟آنقدر اعتماد داشتم که هنوز هم قدری از آن ایمان و اعتقاد در ویرانه های باقی مانده از فلسفه دوران جوانیم باقی مانده و هنوز هم که هنوزه گاهی وقتها گفتن کلمه انشالله حس خوبی به من می دهد.

 

سعی می کنم چشمم را بر بی عدالتی ها و نحوست این دنیا ببندم،شاید قدری از ایمانم(ایمان که نه دیگر،همان باور پوسیده) را نگاه دارم.به چه کارم می آید؟هیچ!مطلقا هیچ..شاید فقط برای اینکه فکر کنم من یک پله از ماتریالیسم و نیهیلیسم بالاتر ایستاده ام.همین!مسئله فقط غرور شخصی است.

 

من  همیشه همین بوده ام.تنها ،دلتتنگ،خاکستری...نه تنهايی خودخواسته تنهايی ناخواسته..تنهايی تحميل شده.می دانم اين روزها ژست تنهايی مد شده ولی از من گذشته بخواهم ژست تنهايی بگيرم.من پير شدم!تنهای تنها.

 

شاید تنها خاطرات نسبتا رنگی زندگی ام همان عبور گاه به گاه تو از راه پله های خاک خورده ای باشد که تنها به هدف دیدنت از آنها می گذشتم...

فکر داشتن که نه.هرگز چنین تصوری نکردم.من را چه به داشتن تو!حتی خیال تو هم از سرم زیادیست.باور کن.

 

اگر خدایی باشد و اگر تقدیری باشد که به امضای او برسد،باید آن خدا را دیوانه انگاشت!کثافت از سر و روی کائنات می بارد.البته می دانم اگر جز این هم می بود،محکوم به فنا بودیم.قطعا زندگی در آرمان شهر معنایی ندارد.خوشی و سعادت همگانی به همین اندازه نحوست فعلی جهان مزخرف می نمود.لاجرم خدا راهی جز این نداشته .او بهترین ترکیب ممکن را خلق کرده.برای عده ای سعادت و خوشی،برای عده ای تنهایی و دلتنگی و نحوست جاودانه.

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد.

 

آن عده که تنها و دلتنگ هستند،همان ها هستند که تعادل جهان را حفظ می کنند.بار تمام بدبختی های عالم را به دوش می کشند،تا زندگی در این عالم معنا داشته باشد.تا دیگران با دیدن سیه روزی ایشان بگویند: خدای را شکر. و به همین دلیل است که دعا کردن کاری باطل است.اگر خدا می خواست سعادت و بهروزی را نصیب همه کند،نیازی به التماس نبود.پس اگر نخواسته،یعنی نخواسته!

و اینگونه شد که من روی از درگاه خدا برگرداندم.پشت به او کردم تا در جاده های خاکستری تنهایی و دلتنگی ام تنها بروم.

با اینحال هنوز من دوست می دارم.هنوز انسان ها را دوست می دارم.با تمام وجودم .هر چند می دانم جز یکی دونفر، برای هیچ انسانی که من از نزدیک می شناسم دوست داشتنم اهمیتی ندارد.شما را به همان خدایتان قسم دروغ تحویل من ندهید.

 

من خدا را نفرین کردم،باشد که با به دوزخ در افکندن من شاد شود،زیرا او آنقدر حقیر بود که هرگز نتوانست مرا شاد کند.

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٦
 
سلام.

یه مدت زیادی بود قصد داشتم چیزی بنویسم.منتها اون چیزی که قرار بنویسم گویا قرار نیست فعلا نوشته بشه.بنابر این از چیز متفاوتی می نویسم.از کاپیتان نمو!

 کاپیتان نمو: کاپیتان نمو شخصیت فانتزی مورد علاقه من در دوران بچگی و نوجوانی و حتی جوانی بود.برای آنهایی که نمی دانند بگویم که کاپیتان نمو شخصیت چند تا از معروف ترین داستانهای ژول ورن است.او زن و فرزندش را از دست داده و از تمام علائق این دنیای دل کنده و به دنیای زیر آبها پناه برده است.او شخصیت عجیب و مرموزی دارد که همین باعث شیفتگی خوانندگان می شود. (تا جاییکه من می دانم تقریبا هر کس که خواننده آثار ژول ورن بوده باشد،کاپیتان نمو را یکی از بهترین شخصیت های خلق شده توسط ژول ورن می داند)وقتی داستانهای مربوط به کاپیتان نمو را می خوانید ،گاهی اوقات ممکن است تصور کنید او مرد سنگ دلی است که می خواهد انتقام زندگی بر باد رفته اش را از دیگر مردم دنیا بگیرد.گاهی به نظر دانشمندی می آید که تنها دلبستگی او علم است و گاهی نیز انسان با محبت و خیرخواهی به نظر می رسد.اما می توان گفت که او هیچ کدام از اینها نیست و همه اینهاست.کاپیتان نمو از روشنایی آفتاب و زندگی روی زمین دل کنده و تنها در میان زیردریایی اش ناتیلوس،که خود آن را ساخته در اعماق اقیانوس ها به گردش می پردازد. او از دنیای خاک و مردمان خاک دل کنده است و به سکوت آبها پناه برده است.در اعماق این سکوت است که از اعمال مرموزی سر می زند،گاه یک کشتی را با تمام سرنشینانش غرق می کند،گاهی نیز برای نجات دادن یک صیاد مروارید زندگی خود را به خطر می اندازد. داستانهای ژول ورن معمولا از لحاظ ادبی تم ساده و روانی دارند،اما به عقیده من در دل این سادگی و و روانی می توان مفاهیم عمیق انسانی یافت. قانون کاپیتان نمو نوشته خودش است.او دیگر برای اجرای قانون و یا پایبندی به اخلاقیات نیاز به دستورات نگاشته شده توسط آدمیان ندارد زیرا که او دنیای آنها را ترک گفته.هرکجا احساس می کند پای شر و پلیدی در میان است،خود دست به کار می شود تا خطاکاران را مجازات کند و هر کجا که انسان بی گناهی در معرض خطر باشد به یاری او می شتابد.هدف من این نیست که این نوع قانون خودساخته را تایید کنم.بلکه از دلایل شیفتگی خودم به این شخصیت می گویم.جسارتش،محبتش،خشم اش و از همه بیشتر قدرت او در دل کندن از دنیای آدمیان.چیزی که همیشه مرا در مورد کاپیتان نمو تحت تاثیر قرار می داد،تنها بودن او در اعماق اقیانوس ها بود.همیشه با خودم فکر می کردم ،کاش می شد از این دنیا فرار کرد و به جایی رفت که سکون و آرامش ابدی بر قرار است.به هر حال شخصیت کاپیتان نمو،شخصیت بسیار رازآلود عجیبی است که فقط با خواندن داستانهای مربوط به او می توانید حسش کنید.

با این نوشتار کوتاه شاید خواستم ادای احترامی کرده باشم به ژول ورن که محبوب ترین نویسنده من در دوران نوجوانی بود.

   

 

* * *

این هم لیریک ترانه کاپیتان نمو از گروه Ace  of Base:

 لینک دانلود این آهنگ Captain nemo is too good for you and me
Take a voyage to the bottom of the sea
He’s a riddle you will see in the middle of the sea
If you ask him things about life, then he will say:

Oh no, I’m far too continental for mankind
I don’t interfere in your life
See me as a searcher with the answers
To your world from under the sea

Captain nemo knows the world be we don’t know
What control of light and darkness means
He’ll show
If we come in peace at heart
He may help us to restart what went wrong
So long ago from down below

Oh no, I’m far too continental for mankind
I don’t interfere in your life
See me as a searcher with the answers
To your world from under the sea

See him as a searcher with the answers to mankind

He’s far too continental

Though he’s wiser than all man
He is curious about the plan
Violated by the man, the master plan

Oh no, he’s far too continental for mankind
He doesn’t interfere in your life
See him as a searcher with the answers
To your world from under the sea

Oh no, he’s far too continental for mankind
He doesn’t interfere in your life
See him as a searcher with the answers
To your world from under the sea

Oh no, he’s far too continental for mankind
Under the sea
 * * *هدف ما از زندگی روی این خاک چیزی نیست جز فراگرفتن دوست داشتن و عشق.جز این به هر هدف دیگری که فکر کنیم،زندگی را چیزی جز تکراری خسته کننده و بی معنا نمی یابیم.این درست که مادام که زنده ایم قلبمان می تپد،ولی آنگاه که قلبمان از محبت می تپد،زمانی است که زندگی راتجربه می کنیم.مهم این است که دوست بداریم هدفش(همون تارگت معروف که همه ازش استفاده می کنن) مهم نیست.مهم پروراندن حس متعالی دوست داشتن است.

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
 
سلام گفته بودم که از سوررئالیسم خواهم نوشت.اینهم وفای به عهد.اما آنچه در اینجا می نویسم یک مقاله کامل و طولانی درباره سور رئالیسم نیست.نوشتاری است کوتاه درباره این سبک.  سوررئالیسم جنبشی هنری،فرهنگی وذهنی است ، در جهت آزاد ساختن ذهن با تاکید برقدرتهای تخیلی ضمیر ناخودآگاه و رسیدن به مرحله ای متفاوت،فراتر،یا صحیح تر از واقعیت روزمره.جنبش سور رئالیسم در حدود سال 1920 و تا حدی تحت تاثیر دادا،پدید آمد.آندره برتون[1] اول تئوریسین اصلی این جنبش است. (نقل از ویکی پدیا) جنبش دادا در طی جنگ اول جهانی (1914 -1918) و تحت تاثیر  ویرانی و مرگ و میر عظیم ناشی از جنگ، پدید آمد.جنبش دادایست ها در اصل سیاسی بوده است.هدف از این جنبش به سخره گرفتن فرهنگ،عقل،تکنولوژی و حتی هنر بوده است.دادایست ها معقتد بودند ایمان داشتن به توانایی بشر در بهبود بخشیدن وضعش از طریق هنر و فرهنگ،خصوصا بعد از ویرانی بی سابقه جنگ،ساده لوحانه و غیر واقعی است. نتیجه این شد که دادایست ها،آثاری از روی تصادف و شانس و هر چیز دیگری که غیر عقلانی بودن بشر را ثابت کند،خلق می کرند.برای مثال شعرهایی از طریق بریده روزنامه ها که به صورت تصادفی بریده شده بودند،درست می کردند.کلمات بی معنی را با صدای بلند ادا می کردند و اشیا معمولی را به عنوان آثار هنری نمایش می دادند.جنبش سور رئالیسم از دادایسم پا گرفت اما با نگرش مثبت  تری نسبت به  پیغام های منفی دادا.(نقل از انکارتا)* * *می توان گفت سور رئالیسم سبکی در نوشتار یا دیگر آثار هنری است،که در آن به افکار و تصورات ذهنی (خصوصا بخشی که از ناخودآگاه سرچمشه می گیرد) بهای بیشتری از واقعیت ملموسی که می شناسیم داده شده است. چطور می توان ناخودآگاه را رهاکرد و تصاویر و یا الهاماتش را به رشته تحریر در آورد؟ پاسخ من این است:این هم هنری است.هنر را هنرمند خلق می کند و اینجا قصد ندارم به این موضوع بپردازم که هنر اکتسابی است یا ذاتی،اما به هر حال چه سوررئال چه رئال چه هر سبک دیگر،یک اثر هنری توسط یک هنرمند خلق می شود.هنرمندی که سبک سوررئال را برگزیده می تواند به ذهن و تخیلش قدرت پرواز بدهد و بعد هرآنچه از ذهنش به او الهام می شود بی هیچ قید و بندی بنویسد. ذهن واقع بین ما همیشه در یک زندان حبس است. زندان شرایط و واقعیات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ....

بسیاری مسائل وجود دارند که به قول خودمان حتی به خواب هم نمی بینیم.ولی تمام این مسائل در ضمیر ناخودآگاه ما حضور دارند و آنجا رنگی و شکلی غیر از واقعیت  (REAL)   دارند.اگر می توانستیم اجازه بدهیم این اشکال و تصاویر از ذهن ما به واقعیت راهی پیدا کنند،قطعا شکل و ظاهر آنها با واقعیات متفاوت خواهند بود.و به همین دلیل است که نقاشی های سوررئال اینقدر متفاوت و عجیب به نظر می رسند.(بماند که من هرگز در نقاشی سور رئال و آبستره و کوبیسم را درک نکردم!)

 

  و اما درآثار ادبی سور رئالیسم خود را به صورت متن های خیال گونه نشان می دهد.بار معنایی اثر دیگر آنقدر مشخص و واضح نیست که در آثار رئال می توان مشاهده کرد؛اما به نظر من سور رئالیسم به هیچ عنوان مترادف با بی معنی شدن آثار هنری نیست.آنچه در ذهن و ضمیر ناخودآگاه ما حضور دارد،به هر حال از واقعیات به آنجا راه یافته است.برتون در کتاب خودش به نام Surrealist Manifesto سور رئالیسم را اینطور معنی می کند:لغت نامه:سور رئالیسم،تحرک خالص روانی است که شخص  از آن برای توضیح دادن عملکرد واقعی افکار به صورت کلامی یا در نوشتار یا به هر صورت دیگر استفاده می کند.بازگو کردن افکار در غیاب هر کنترلی که توسط منطق اعمال شده باشد ،خارج از مرزهای اخلاقیات و عقلانیت. * * *جنبش سور رئالیسم به شدت تحت تاثیر عقاید زیگموند فروید روانشناس اطریشی است.فروید معتقد بود،چون تمایلات واقعی ما ،در اکثر مواقع با هنجارهای جامعه تضاد دارند،ما تمایلاتمان را در بخش ناخودآگاه ذهن مان سرکوب می کنیم.زیگموند عقیده داشت،برای اینکه افراد از سلامت روانی برخوردار باشند،باید این تمایلات رابه هوشیاری و ذهن هوشیار بیاورند. فریود معتقد بود ،علی رغم اصرار به سرکوب کردن تمایلات،ذهن ناخودآگاه همچنان خودش را آشکار می کند،خصوصا هنگامیکه ذهن خودآگاه در استراحت است، در رویاها ،اسطوره ها،الگوهای رفتاری عجیب،لغزش زبان،تصادف ها و هنر.سور رئالیست ها برای دسترسی به ذهن ناخودآگاه اشکال و تکنیک های هنری جدیدی اختراع کرده اند. * * *هنر سور رئال،مرزهای واقعیت را در هم می شکند واجازه می دهد رویا ها در واقعیت نمود پیدا کنند. * * *Real:You'll never be mineSurreal:I love you   پ.ن.چرا اسم دو تا مطلب پایین تر رو سوررئال گذاشتم؟فقط یک نفر به این مطلب پی برد.حیران از وبلاگ محو و حیران(بله شما برنده جایزه شدین) چون مطلبی که نوشتم مستقیما از یک رویا سرچشمه گرفته بود.البته من مفاهیمی رو که دوست داشتم در قالب رویایی که دیده بودم جا دادم و اون به نظر من شد یک متن سور رئال.!(به نظر من) 

پ.ن.2. شاید بیشتر نوشتم!نظر بدین(ولی خواهشا نظر درست و حسابی..الکی نگین ایول باحال بود ما منتظر دومیش هستیم!واقعا میخوام بدونم چقدر مفیده وچقدر اینطور نوشتن از عشقولانه نوشتن بهتره..)

پ.ن.۳. جاهایی که ترجمه کردم؛ترجمه صد در صد نیست و اگه ضعفی داره ببخشید.



[1] André Breton

بر چسب ها: مقاله‌، سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۱
 

تقدیم به مهشید عزیزم:

 

 

فاصله بین من و تو ،فاصله بین ترانه های هجو است و ترانه های خاک خورده قدیمی.همان ها که وقتی که گوش می کنی به دنیایی دیگر می برندت.به زمانی که می شد همه دنیا را در نگاه کسی دید.یا به قول دوستی،رستگاری را تنها در چشمان یک نفر دید...

سهم من از تو،همه فرداهای ناممکن و همه گذشته های هرگز اتفاق نیافتاده است...

سهم تو از من،همه گلهای رازقی که به خیال دستان تو در دستان باد پرپر شدند..

 

تو که هرگز از خیال خیس و اشک آلود این باغ دلتنگ عبور نمی کنی،اینهمه واژه برای چه؟

واژه ها کم هستند.باور کنید اگر ابتذال این کلمات شما را به خنده می اندازد،ایراد از کلمات نیست..از حقارت دستان من است.

 

باور نکن هرگز هیچ دست ریاکاری، قداست دستان تو را برایم تداعی کند..

باور نکن هرگز هیچ چشم زیبایی معصومیت نگاه تو را به یادم بیاورد..اصلا هیچ چیز را باور نکن...این منم با کوهی از کلمات بی معنی و مسخره عاشقانه...این منم که نشستم آسمان و ریسمان به هم می بافم به خیال اینکه چیزی می نویسم!!!!

 

دلم از شور عاشقی به دور است،تنها دلتنگی تلخی است که انگار هرگز از دلم عبور نخواهد کرد.تلخ تلخ.نه مثل چایی تلخ.مثل زهر هلاهل.

 

سهم من از عاشقی همین تلخی کند و همیشگی..

 

به قول شاملو

تلخ چون قرابه ی زهر  
...

 

شاید روزی بیاید که سهم من هم از ترانه ها رنگی باشد..مثل این ترانه که خیلی دوستش دارم

 

دیدمت آهسته پرسیدمت

خواندمت بر ره گل افشاندمت

آمدی

بر بام جان پر زدی

همچو نور بر دیده بنشاندمت

بردمت تا کهکشانهای عشق

پر کشان تا بی نشان های عشق

گفتمت افتاده در پای عشق

زندگی است رویای زیبای عشق

می روی چون بوی گل از برم

رفتنت کی می شود باورم

بوده ای چون تاج گل بر سرم

تا ابد یاد تو را می برم

بردمت تا کهشکانهای عشق

پرکشان تا بی نشان های عشق

گفتمت افتاده در پای عشق

زندگی است رویای زیبای عشق..

پ.ن.این متن رو بنا به درخواست مهشید عزیز نوشتم و به مهشید تقدیم کردم.تارگتش هم اصلا مهم نيست.متن تقديم به مهشيد است.!

پ.ن.۲.امروز جشن آکادمی بود.دوستانم رو شناختم.اينجور وقتها فرصت خوبی برای شناختن دوستان واقعی است(وقتهايی که شايد کسی خودش واقعا به موضوعی علاقه مند نباشه ولی برای علاقه دوستش ارزش قائل بشه و دوساعت از روزش رو برای دوستش کنار بگذاره)


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥
 

چرایی و چگونگی این متن بماند!شما نظر بدهید.

  سور رئال: کوره راه باریکی بود کنار دیوار جایی که به خاطر نمی آورم.گه گاهی آبی صاف و زلال در آن جریان داشت.حتما می پرسید چطور کوره راهی است که در آن آب جریان دارد.خوب باید بگویم وقتی آب در آن جریان داشت،دیگر کوره راه نبود بلکه رودخانه ای بود بدون سر و ته و ماهی های سبزرنگی در آن شنا می کردند.وقتهایی که خشک بود،کف آن خشک و بدون سبزی بود و به جای ماهی موجودات چهار پایی در آن حرکت می کردند که چیزی بین گربه و ماهی بودند.احتمالا همان ماهی ها تبدیل به گربه شده بودند.امروز یکی از آن روزهایی بود که کوره راه،واقعا کوره راه بود.خشک بود و حیوانات نیمی گربه و نیمی ماهی در آن راه می رفتند که البته بی آزار بودند.یادم نمی آمد هرگز از آن راه گذشته باشم.امروز بی دلیل می خواستم تا تهش بروم.هرچند حسی به من می گفت چیزی شیطانی در این راه کمین کرده، ولی مهم نبود باید تا تهش می رفتم.البته نه که فکر کنید واقعا اهمیتی می دادم که چه چیزی در یک کوره راه –که بعضی وقتها تبدیل به رودخانه می شود-ممکن است وجود داشته باشد،فکر کنم فقط از سر بیکاری می خواستم تا آخرش بروم.سرتان را درد نمی آورم به راه افتادم .رفتم و رفتم.انتهای راه تاریک تاریک بود.وسطهای راه بودم که دیدم از درخت سیبی که بیرون کوره راه قرار دارد و شاخه هایش از روی دیوار خم شده،سیبهای سرخی روی زمین ریخته اند.یکی از سیبها قرمز و بزرگ بود و حس خاصی در من بر می انگیخت.فکر کردم باید حتما برش داردم.شاید خود سیب سرخ حوا بود!!!شایدم هم برای عاشقی شانس می آورد.به هر حال فکر می کردم باید ببرمش. ولی انتهای راه هنوز نامعلوم بود.و البته تاریک تاریک.فکر کردم اول تا ته جاده می روم وبعد بر می گردم و سیب سرخ حوا را با خودم می برم.!به راه افتادم اما چیزی برای دیدن وجود نداشت.در سیاهی غرق شده بودم و قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید.در سیاهی شیطانی گم شده بودم.پس خود شیطان کجا بود؟فکر کردم همین الان است که شیطان ظاهر شود و مرا بکشد.البته کشتن که بهترین گزینه بود.چون معمولا شیاطین کارهایی بدتر از کشتن انجام می دهند.ولی هیچ اتفاقی نیافتاد.-این روزهای شیاطین هم بی بخار شده اند.-از سیاهی خارج شدم و به طرف سیبم برگشتم.حالا دیگر مطمئن بودم حسی که مرا واداشته بود این جاده اهریمنی را گز کنم،همین سیب بوده است.بالاخره به سیب رسیدم و از زمین برداشتمش.به راه افتادم که ناگهان دیدم دیوارهای دو طرف کوره راه از بین رفته اند و هر دو طرف نیزاری بی انتها به چشم می خورد.و بالاخره شیطان پیدایش شد.البته هیچ مدرکی دال بر شیطان بودن آن پیرمرد وجود ندارد،اما همین که با نیزه بلندش شروع کرد به زدن من و خواندن وردهایی به زبان ناشناخته ثابت می کند که موجود پلیدی بود.هرچند که مثل انسانهای قرن بیست و یکم لباس پوشیده بود و جز نیزه چوبی اش چیز غیر عادی در مورد او وجود نداشت.از ترس داشتم سکته می کردم که دیدم خودم هم در حال زمزمه کردن چیزی هستم.چه میدانم شاید دعایی بود،یا شاید هم یک ورد شیطانی دیگر!-راست است که همه ما شیطان هستیم!همین چند لحظه قبل می خواستم سیبی را که فکر می کردم سیب سرخ حوا است بردارم.!!خود این عمل حتما شیطانی به حساب می آید.-بالاخره از دست شیطان نجات پیدا کردم.سیب را هم گم کرده ام.دوباره ماهی ها در کوره راه که حالا رودخانه شده،شنا می کنند.از آب بیرون می جهند و زیر نور خورشید می درخشند.آب که روشنی است.ولی گویا اینبار شیطان این آب را طلسم کرده...... * * * 

پ.ن.همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام!!!


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()