نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۸
 

دیگه نکن گریه محتاج لبخندم..

در پشت تاریکی رنگ سحر پیداست

از آرزو امشب در قلب من غوغاست...

*‌ *‌ *

استاد در جلسه‌ی مراقبه‌ی جمعی آخر سال گفت، هر آنچه برای دیگران بخواهید، خیرش به سوی شما بازخواهد گشت. گفت هر چه می‌خواهید برای دیگران بخواهید. استاد گفت حتا اگر از خدا مادیات را طلب کنید، بی پاسخ نخواهد بود. اما باید راه طلب کردن را آموخته باشید.

از دوران بسیار دوردست کودکی به این سو، یاد ندارم از خدا مادیات طلب کرده باشم. همیشه گمانم بر این بود که مادیات به دست آوردنی است و نیازی به طلب کردن از خدا ندارد.

استاد گفت دعا کنید. گفت جوهر وجودتان را جاری سازید. عشق را در وجودتان جاری سازید.

استاد گفت: بهترین عیدی که می‌توانید به کسی بدهید عشق است. عشق واقعی و خالص.

*‌ *‌ *

عیدی من برای تو هم، همین عشقم که انگار به هیچ کار نمی‌آید. برای تو که شاید می‌خوانی و شاید هم نمی‌خوانی. مهم نیست.

حرف استاد خوب بود. به دلم نشست. حالا لازم نیست ویترین مغازه‌ها را نگاه کنم و فکر کنم، چرا من برای هیچ‌کس عیدی نمی‌خرم...

*‌ *‌ *

تیکه‌ی بالا تارگت داشت ولی کنجکاوی نفرمایید.!

 

*‌ *‌ *

سال نو به همه مبارک باشه.

آدمهایی که تو زندگی من تاثیر واقعی دارن، کم هستن. انگشت شمارن. ولی آدمهایی که من دوستشون دارم خیلی زیادن. حتا اگه خودشون خبر نداشته باشن.

امیدوارم که همتون سال خیلی خوبی داشته باشیم. امیدوارم که این حرفا در حد حرف نمونن و سال خوبی بشه. واقعن خوب بشه

*‌ *‌ *

مهشید جان ممنون از حضورت، امسال تو نبودی زندگیم خالی‌تر از همیشه می‌بود. خوب بود که بودی و گوش کردی و نصیحت کردی. من کله‌ام اونقدرا هم پر باد نیست!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
 

حتمن تا به حال اخباری مثل این را شنیده‌اید:

«5 نفر در ارتفاعات یک جایی یخ زدند.»

«دو کوه‌نورد از فلان ارتفاعات سقوط کردند و ...»

« دریای خزر تا کنون 65 قربانی گرفته...»

یا هشدارهایی مثل این:

«در روزهای برفی از رفتن به ارتفاعات خودداری کنید..»

« در صورتی که به فن شنا آشنایی ندارید از شنا کردن در دریا بپرهیزید...»

«در روزهای طوفانی از رفتن به دریا خودداری کنید...»

لابد شما هم مثل من وقتی آمار تلفات کوه و دریا وغیره را می‌شنوید، با خودتان فکر می‌کنید، عجب احمق‌هایی هستند! با وجود اینهمه هشدار و خبر باز هم خودشان را به کشتن می‌دهند. مگر مجبور هستند در برف و کولاک به کوه بروند؟ یا مگر مجبورند در دریای طوفانی شنا کنند؟

ولی هیچ‌وقت فکر کردید شاید بحث حماقت نیست؟ هیچ‌وقت بودن به جای آن احمق‌ها را تجربه کردید که بفهمید چه چیز اینجور کارهای احمقانه آنقدر جذاب است که به از دست دادن جان می‌ارزد؟

هفته‌ی پیش در مقیاسی کمی کوچکتر به جای آن احمق‌ها بودم. البته قصدم حماقت نبود ولی قرار کوه از قبل گذاشته شده بود و اکیپ هم دوستای نسبتن نزدیک بودند و نمی‌شد زیرش بزنم. تازه وقتی از خانه بیرون آمدم فقط باران بود و فکر نمی‌کردم قرار است با چه چیز روبه‌رو شویم.

در کوه برف می‌بارید و مشخص بود بالا رفتن، آنهم بدون تجهیزات و آنهم برای جمعی که حرفه‌ای حساب نمی‌شد، بسیار خطرناک است. ولی ترکیب برف و هوای پاک و سکوت کوهستان، باعث شد جای همان احمق‌ها باشیم و هیچ فکر نکنیم ممکن است بالا رفتنمان پایین آمدن نداشته باشد. همینطور بالا و بالاتر رفتیم و ابرها از مقابل‌مان و از میان خودمان می‌گذشتند و برف می‌بارید و همه جا ساکت و سرد بود.

برف می‌بارید و ما دیوانه‌ شده بودیم!

اینطوریست کوهستان یا دریا عقل از سر کسی می‌پراند و اینطوری می‌شود که شاید لذتش به مردنش هم بیارزد مگر زندگی چیست؟

هیچ قابل توصیف نیست که چطور می‌شود که برف و کوهستان باعث چنان دیوانگی شود، حتمن باید خودتان تجربه کنید!

* * *

کاش می‌شد این خط‌چین سرنوشت یک جایی تمام شود. جسد دختر بیچاره را زیر باران تشییع کنند و بروند پی کارشان و بگذارند کرم‌ها و موریانه‌ها آنچه را زمین به هیچ پنداشتش، باقی کار را انجام دهند. 

یک دوستی می‌گفت همه‌ی کار ما روی زمین این است که تلاش کنیم انسان باشیم. همین و بس.

فکر کردم قبل و بعدش هم هیچ مهم نیست. اگر رستاخیزی باشد، آنکه برمی‌خیزد من نیستم و اگر تناسخی باشد، آنکه بوده و آنکه خواهد بود باز هم من نیستم. من همینم که هستم. همین من دقایق دلتنگ.

همین منِ همیشه طوفانی و سرد و یخ‌زده در دنیای بی‌عشقم.

من کوشیده‌ام انسان باشم. من انسان بودم با تمام خطاهاو گناه‌های انسانی و با تمام تلاشم برای فاصله گرفتن از خاک و وسوسه‌های خاک...

حالا بس است دیگر بگذارید بخوابم.  

هراس‌هایم تنهایم نمی‌گذارند.

دوست ندارم پیر و سالخورده و تنها باشم. می‌ترسم.

من سردم است. همیشه سردم است.

* * *

یک دوستی پرسید: اگر می‌شد از میان شخصیت‌های معروف تاریخ از آغاز تا کنون، 5 تا را انتخاب کنی و با هر کدام می‌توانستی یک‌ساعت صحبت کنی، چه کسانی را انتخاب می‌کردی و چرا؟

اول: عیسا، می‌خواستم بپرسم:«پیامبر عشق، چطور تاب آوردی اینهمه بی‌عشقی را؟ چطور شد دلت آنهمه پر بود از عشق و بی‌مهرها به صلیبت کشیدند...»

دوم: هومر. می‌خواستم بدانم چه چیز بر آن داشتش از رنج‌های اولیس بنویسد. چطور شد شخصیتی خلق کرد که هنوز که هنوز زنده است.

سوم: بودا. می‌خواستم تمام سوالهایم را بپرسم و بدانم که هیچ نخواهد گفت جز اینکه خودت باید بدانی.

چهارم: ژول ورن. کسی که تخیلات و دنیای مرا شکل داد و کسی که مثبت‌اندیشی و سادگی در نوشته‌هایش موج می‌زند. دوست داشتم فقط با او حرف بزنم بی‌آنکه چیز خاصی برای پرسیدن باشدو

پنجم: شاملو، شیر‌آهن کوه‌ مرد ادبیات معاصر  ایران.

ششم :کلارک!:دییی

شما کدام پنج نفر را انتخاب می‌کردید؟


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
 

مهشید میگه: سمیه تو خیلی صافی. اینقدر صاف نباش که همه از روت رد بشن.

راست میگه. همه از روم رد میشن چراشو نمی‌دونم.

کاش همه‌ی مشکلات زندگی مثل  deploy کردن یک asp.net web application بود. ۱۲ ساعت رنج و حرص و عصبانیت و استرس از نرسیدن کار و این حرفا ولی بعدش درست بشه و راحت و خوشگل کار کنه!

حال و هوام خیلی عوض شده. یه زمانی بود شب می‌اومدم تلفن از دستم پایین نمی‌اومد. البته این زمانی که می‌گم حداقل 7 8 سال پیشه. بعد همینطور کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر...تا اینکه این روزا اصلن هفته به هفته کاری با تلفن ندارم. البته به جز موبایل که باید جواب کاربرهای شاکی رو بدم.

نه اینکه دلم نخواد حرف بزنم، دلم که میخواد. حتا گاهی با اینکه فن بوک تلفن و موبایلو از حفظم همینطور روی اسمها بالا پایین میرم ولی اونی که میخوام باهاش حرف بزنم اسمش نیست توی لیسته. یعنی نمیدونم کجاست. اینه که هی بیشتر و بیشتر توی سکوت غرق می‌شم. توی سکوت و اینترنت. تو هیاهوی مجازی. ساعت‌ها حرف زدن با آدمهایی که جز یه آی دی هیچی دیگه نیستن...نه که نیستن ولی خب تو زندگی من همون یه آی دی هستن.

حال و هوام عوض شده. یه زمانی بود توی یه شب سه چهار تا مسابقه فوتبال نگاه می‌کردم. شیش روز در هفته باشگاه می‌رفتم. شکلات نمی‌خوردم. حالا مدتهاست فوتبال نگاه نمی‌کنم. باشگاه نمی‌رم. شکلات و قهوه و نسکافه زیاد می‌خورم.

یه زمانی بود هیچ تو آیینه دقت نمی‌کردم. فکر نمی‌کردم چرا یکی باید عسلی چشم عسلی تپلی لپ کپلی باشه! یکی نازیبا و ناگوگولی! حالا نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم.......

سالخوردگیست این شاید!!!!

حال و هوام عوض شده ولی نه اونقدر که زیر بارون راه نرم.

هنوز وقتی بارون می‌آد دعا می‌کنم. البته محتوای دعام void!. خیلی وقته یادگرفتم رو خدا حساب باز نکنم.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
 

همیشه من در حال جان کندن برای دل‌کندن بوده‌ام.

همیشه باید از یک جایی یک کسی، یک چیزی دل بکنم. همیشه هم که دل‌کندن مثل مردن سخت است و درد‌ناک. هر بار از یه جایی یا یه کسی یا یه چیزی دل می‌کنم،  باز خودم را وسط یک موقعیتی می‌یابم که باید دل‌بکنم.

انگار قرار نیست این زنجیره‌ی شکستن‌ها و دل‌کندن‌های من تمام شود.

انگار همیشه در جای غلط بوده‌ام. درجایی که نباید باشم. مثل یک تکه‌ی پازل که همه‌اش جاهای نامناسب چپانده شود و بعد جای مناسبش هم معلوم نباشد.

دلم خیلی می‌خواد فریاد بزنم، خدایا بس است دیگر! بگذار آرام بگیرم.

آن عبارت منسوب به عیسا هم همینطور! گاهی دلم می‌خواهد همان را فریاد بزنم:

پدرم! پدرم! چرا مرا به خود واگذاشتی؟

حالا من البته بدبختی‌های عیسا را نکشیدم، ولی حال و روز زندگیم واقعن بد و دردناک است. یک تراژدی به معنای واقعی کلمه. هر چه بیشتر تلاش می‌کنم، بیشتر فرو می‌روم.

دوست داشتم زمان در همین روزها و همین اتفاق‌ها متوقف می‌شد و ادامه نمی‌یافت. دوست داشتم همینطور می‌ماند و اینبار دیگر مجبور نبودم دل بکنم.

من به همین هم راضی بودم. به همین گذران معمولی روزها اگر طوفانی را که پس این روزهاست نمی دیدم. افسوس می‌بینم آسمان را که همینطور از ابر انباشته می‌شود.

 آسمان بخت من است و به زودی طوفان درخواهد گرفت. طوفان می‌شود و ریشه‌ی مرا می‌کند. صبح فردای بعد از طوفان، روح من روی آبهای روان همراه تنه‌ی شکسته‌ی درختها و آشغال‌ها می‌رود به یک جایی. چه می‌دانم کجا! شاید همان سوراخی که از آن آمده.

اینجا جسم من می‌ماند روی زمین افتاده. جسدی که اینهمه وقت به دوش کشیدمش، روی زمین‌ می‌افتد و بعد چه کسی جسد مرا حمل خواهد کرد؟

بعد مردم می‌گویند: بیچاره‌ی بی‌روح، تقصیر خودش بود. راحت‌تر از این حرفهاست.

*‌ * *

دیوانه بودن بهتر از معمولی بودن است.

* * *‌

ریشتر ده را خوانده‌اید؟ یک شخصیتی هست توی این کتاب به شدت شرح حال و اوضاع احوالش مثل من است. فقط کاش من هم صلابت او را داشتم.

*‌ * *

اون داد و قال عیسا رو بالای یه وبلاگی خوندم خوشم اومد!


بر چسب ها:
نظرات ()