نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
 

اگر یاد بگیریم که خدای را طلب نکنیم،

یاد بگیریم که عجزمندانه به درگاهش پناه نبریم

یاد بیگریم که از او انتظاری نداشته باشیم

یاد بگیریم که معجزتی نیست و نخواهد بود

یاد بگیریم که او را به خاطر کوتاهی‌اش در اداره‌ی امور این جهان ببخشایم

که دست از دعا و التماس برداریم و بپذیریم که او هرگز در امور این جهان دخالت نخواهد کرد و هرگز از بارگاهش فرود نخواهد آمد که دست نوازش بر سر ما بکشد،

اگر باور کنیم که هرگز هیچ دعایی از زمین بر آسمان نخواهد شد و اشکهای ما و رویاهای ما و دردمندی‌های ما برایش هیچ اهمیتی ندارند...

اگر یاد بگیریم باور کنیم که او آنجا هست، ولی نیست..

شاید همه چیز بهتر شود...

*‌ * ‌*

ربطی به حرفها و صحبت‌های قبلی من نداشت؟

شاید به همین دلیل باشد که برخی احساس می‌کنند در نوشته‌های من تناقض هست..از یک طرف شیفته‌ی بودا هستم و عبادت و مراقبه و از طرفی خداناباور!!!!!...

من به انسانیت معتقدم و شیفته‌ی هر قانونی هستم که صاف و ساده و یکراست، انسان را به جاده‌ی انسانیت هدایت کند، شیفته‌ی بودا هستم چون نه خدا بود و نه پیامبر، بلکه تنها انسانی والا بود و والا بودن انسان چیزیست جدا از اعتقاد یا عدم اعتقادش به خدا، یا اینکه من اینگونه می‌پندارم.

من از صمیم قلب دوست دارم خدایی بالای سر اینهمه آشفتگی باشد، از صمیم قلب دوست دارم باورش کنم، ولیکن آنچه از احولات جهان پیداست، این است که خدایی هم اگر باشد، عجز و لابه و رویاهای ما برایش به هیچ نمی‌ارزند...

*‌ * *‌

چند وقت پیش یکی از دوستان در جواب حرفهای من که داشتم وجود خدا را زیر سوال می‌بردم چیزی گفت که جوابی برایش نداشتم...

دوستم گفت: لابد تو از امثال ابن سینا و فارابی باهوش‌تر هستی و از اونا بیشتر مطالعه و تحقیق کردی!

  دیدم اگه بگم آره اونوقت می‌شم پیام فخرایی! اگه هم بگم نه..که خب نه دیگه! نیستم!

حقیقت اینجاست که دنیا بسیار شگفت‌انگیز‌تر و عظیم‌تر از اونه که یکی مثل من یا دیگری(مثلن پیام فخرایی!)! بتونه با قطعیت ادعا کنه که ازش سر در می‌آره.

با اینحال حقیقت اینه که :

من بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست

شایسته‌ی آفرینه‌ای که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند...

(لازم به ذکر نیست که شعر فوق از شاملو هستش، سرود ابراهیم در آتش)

نظردهی بسته شد! راحت باشید


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
 

دیروز تولد ژول ورن بود!

من معمولن توی بلاگ یاهو چیزای روزمره و خودمونی می‌نویسم واینجا رو می‌ذارم واسه ترشحات ذهنم!(نه که خیلی خوب می‌نویسم!) ولی امروز به مناسبت این رویداد فرخنده مطلب هر دو تا بلاگم یکیه که باید ببخشید....

* ‌*‌ *

دیروز، هشتم فوریه تولد ژول ورن بود.

ژول ورن پدر علمی-تخیلی و پیامبر اختراعات قرن بیستم.

او در هشتم فوریه 1828 در نانت فرانسه متولد شد. از همان کودکی روحیه‌ای ماجراجو داشت و تخیلی پویا داشت.

یازده سال که داشت به یک کشتی پستی رفت تا به عنوان جاشو در آن استخدام شود و با آن به هند برود، اما پدرش مانع از او شد.

او به پدرش گفت :«از این پس فقط در رویاهایم سفر خواهم کرد.»

و تمام کتابهایش نشان از این دارند که به راستی در رویاهایش سفر کرد. و هزاران نفر دیگر هم با رویاهای او همراه شدند.

ژول ورن به درخواست پدر در رشته‌ی حقوق تحصیل کرد، اما هیچگاه وکیل نشد و نویسندگی تنها شغلی بود که او اختیار کرد.

در پاریس با الکساندر دومای پدر آشنا شد و همین به او اعتماد به نفس بیشتری برای شروع به کار داد.

اولین کتاب اون پنج هفته پرواز با بالن بود که هتزل آن را منتشر کرد.

ژول ورن کتابهای بسیاری نوشت و تا دم مرگ همچنان قلم در دست بود.

به عقیده‌ی من نوشته‌های او سرشار از تخیل پویا و شگفت‌انگیزش هستند. او در کتابهایش پیشرفتهای علمی‌ای را پیش‌بینی کرد که در دهه بیست به حقیقت پیوستند.

ژول ورن در 24 مارس 1905 در سن 77 سالگی درگذشت.

او بیش از 80 رمان و 15 نمایشنامه بر جای گذاشت.

(وای چقدر سخته تو دو روز برای یک موضوع دو تا مطلب متفاوت بنویسی! به هر حال به نظر میادبیشترش با اون چیزی که تو فروم آکادمی هست یکی شده!!!)

خب من واقعن عاشق نوشته‌های این مرد هستم! مرد نازنینی بوده. ( به قول بوبو!)

من اولین کتابی که تو زندگیم خوندم سفر به ماه بود نوشته‌ی ژول ورن. قشنگ اون روزو یادمه. فکر کنم تازه هفت سالم تموم شده بود. کلاس اول ابتدایی رو تموم کرده بودم و عشق خوندن عقل از سرم پرونده بود. اون کتابفروشی رو که رفتم توش هنوز قشنگ یادمه. رو یک ردیفش کتابهای ژول ورنو گذاشته بود. با جلدهای رنگی و بسیار وسوسه آمیز. و سفر به ماه کتاب روی همه بود. هنوز یادمه از دیدن همچون عنوانی چقدر ذوق زده شدم! سفر به ماه!

و اینطوری شد که من علمی-تخیلی باز شدم! همه‌ی کتابهای ژول ورنو خوندم و هنوزم دوستشون دارم. هنوزم خوندن جزیره‌ی اسرارآمیز به شدت حال می‌ده. هنوزم بیست هزار فرسنگ زیر دریا رو دوست دارم.

کتابهای ژول ورن سرشار از ماجراجویی و تخیل و اتفاقات عجیب غریب هستند و نکته‌شون اینه که تقریبن همشون هپی اند هستن. از اونهایی که من خوندم شاید فقط جزیره‌ی اسرارآمیز هپی اند نباشه. البته هست ولی خب ته داستان کاپیتان نمو می‌میره و این کمی داستان رو غم‌انگیز می‌کنه. کاپیتان نمو به نظرم شخصیت محشری داره. شاید بشه گفت نمود اعتراض ژول ورن به دنیای رو به صنعتی شدن و بی‌وجدان بوده. ژول ورن اهل فلسفه‌بازی و پیچیده نوشتن نبوده. هر چی نوشته تو کتابهاش همونه که نوشته! آدمهای خوب کتابهاش خوب خوبن و آدمهای بدش هم بد بد! و همیشه هم آدم خوبا برنده میشن..

به هر حال من واقعن این انسان رو که خدا رحمتش کنه دوست دارم! و معتقدم تو نوشته‌هاش حضور داره..

 

روحش شاد!!!:دییی

این عکس به گمونم روی جلد اوریجینال سفر به ماه باشه:

نظردهی بازه! اگه نظر خصوصی دارین تو پست قبلی یا تو ایمیل پلیز. نظراتی از قبیل خیلی زیبا بود به منم سر بزن هم دیلیت می‌شن! هر چند که اونایی که این نظرها رو میدن عمرن بخونن چی نوشتم! 

 

 

 


بر چسب ها: مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
 

خشک و در هم‌تنیده و پیچان...

اینگونه بود شاخه‌های درخت پیر، ایستاده بود بر بلندای زمان . و قامتش پیچیده در تن پیچان پیچک..

اینگونه بودم من بر بلندای هجرتی به قدمت چندین هزاره..به قدمت انسان؛

خدا هنوز مست بود و واپسین آغاز را جشن گرفته بود..

ابلیس هم که لابد سور عزای ما را به سفره نشسته بود..

من بودم و چشم‌انداز هجرتی به بلندای زمان..

آن اوائل صحبت از پایان بود؛ قرار بود قبل از آنکه تمام تنم تسخیر بیگانه شود؛ کابوس پریشان خدا پایان گیرد.

کابوسی که در آغاز رویا می‌نمود..

هیچ‌کس که نداند؛ من می‌دانم خدا آنجا بود وقتی شیطان حوا را می‌فریفت..

از آن بالا پایان نزدیک می‌نمود؛ از اینجا دور است و ناممکن...

شاید هم واپسین آغاز خدا را پایانی نیست و مجبوریم تا ابد همینطور جسد به دوش برویم...

من مدتهاست جسدم را به دوش می‌کشم؛ روحم را پای همان درخت؛ بالای همان تپه جای گذاشتم و جسدم را به دوش انداختم و می‌روم...

تو آنقدر در من ریشه دواندی و آنقدر بند به بند؛ سلول به سلول مرا تسخیر کردی؛ که خود من شدی...

منم آن درخت خشکیده بر بلندای زمان و آن تنهای بی‌سایه من است که جسد مرا به دوش می‌کشد...تا آخر زمان..

تا وقتی که خدا از این کابوس پریشان بیدار شود..

کاش زودتر بیدار شود..

--------------

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته(اگه درست نوشته باشم) از شاملوئه توی اون شعر معروف دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم....

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()