نویسنده : Bluestar - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
 

داغ شقایق بر دل ما

قصه همین است، نه اینکه گل سرخ زیبا نباشد، داغ شقایق است بر دلهامان مانده. مرحله‌ی عبور مرحله سختی‌است. ولی وقتی گذر تمام شد، دیگر کسی یادش نمی‌آید یک روزی به جای اینهمه گل سرخ، شقایق هم می‌رویید. ساده و بی‌تکلف. ساده و حساس و زیبا بود. من این یکی را با چشمان خودم دیدم و خوب به خاطر دارم. کوچ شقایق را هم خوب به خاطر دارم. یادم هست وقتی بچه بودم، آخرهای فروردین که می‌شد، دره‌ها و بیابان‌های اطراف خانه‌مان پر می‌شد از شقایق. پر از شقایق...

بعد یادم هست شقایق همینط‌ور کم‌تر وکم‌تر شد. دل شقایق نازک بود. همین که خاک‌ها را با تراکتور و بیل و کلنگ زیر و رو ‌کردند، دیگر نرویید. به همین راحتی! حتا اگر در آن خاک هیچ چیز دیگری هم نمی‌کاشتند، فرقی نمی‌کرد. شقایق رفته بود. من دیدم! با چشمان خودم دیدم که هر چه بیشتر خاک‌ها را زیر و ور کردند و به اصطلاح تمیز کردند، شقایق‌ها کمتر شدند، تا اینکه دیگر شقایقی نماند..

حتمن همه آن ترانه قدیمی را شنیده‌اید:

شقایق جای تو دشت خدا بود...

دشت خدا، قطعن به دشت‌هایی که با تراکتور زیر و رو شده‌اند گفته نمی‌شود...نه؟

کدام شاعر بود می‌گفت: تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

خب حالا که شقایقی نمانده،‌ تکلیف چیست؟ با اینهمه گل‌سرخ و نخوت گل‌سرخ چه کنیم؟

* * *

برای چی باید زندگی کرد؟

اون تو ماچ دمن بیوتی که هنری توی فیلم stay می‌گه کجاست؟ کو؟ چرا من هر چی نگاه می‌کنم هیچ دلیلی نمی‌بینم که حتا یک نفس دیگه بکشم؟ البته که دارم نفس می‌کشم چون مردن به اون راحتی‌ها هم نیست، ولی مسئله اینجاست که برای چی باید زندگی کرد؟ هدف زندگی ما چیه؟ برنامه نوشتن؟ طراحی وب؟ پست زدن تو فروم‌های آکادمی فانتزی؟ جلسه‌های آکادمی فانتزی؟ من برای چی زنده‌ام؟

پ.ن: پست قبلی( اونی که معدوم شد، نه اونی که الان هست) تارگت داشت و تارگتش هم یک نفر بود و اون یک‌نفر یکی از هم‌دانشگاهی‌های بنده بود و اصلن هم ربطی به آدم‌های دنیای مجازی نداشت! خواهشن دیگه گیر ندین


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٥
 

این پست به علت عدم اعتماد دوستان عزیز من به خودشون معدوم شد!!!!!!! خیلی جالب نیست؟ اینکه دوستان عزیز من جایگاهشون پیش من رو نمی‌دونن و این نوشته رو به خودشون گرفتن؟ حالا حتمن اون یارو تارگت این نوشته اینو بخونه، میگه خدا رو شکر من که نیستم!!!

واقعن که! حرف من از آدمی بود که با چاپلوسی می‌خواد سو‌استفاده کنه و از آدم کار بکشه..عزیزانی که دچار توهم شدن آیا هرگز چنین رفتاری با من کردن؟ اگه کردن که

 shame on you!!!!( این عبارت کپی رایت یکی از بچه هاست:دیی) اگه هم چنین رفتاری نکردن منو دیوانه فرض کردن؟ که چنین تهمتی زده باشم...

اوه خب من قبول می‌کنم بخشی از تقصیر هم مال خودمه..تواین دوره زمونه آدم ها به هم اعتماد ندارن...پشت نقاب دوستی و رفاقت چه‌ها که نمی گذره..من می‌بینم به اسم دوستی چه بلاهایی که ملت سر هم در نمی‌آرن..ولی خدا رو شکر من که دارم روز به روز تارک دنیا تر می‌شم و فقط دو سه نفر واسم موندن که تو دنیای من راه دارن...اون بقیه رو که بیرون هستتند هر چند دوست دارم و هرچند تلاش می‌کنم دری به دنیاشون باز کنم، ولی خب به هر حال ظاهرن از یه حدی نزدیک‌تر نمیان...یا من نمی‌رم نمی‌دونم کدومشه

خدا رو شکر من خیالم راحته با هیچ احد و ناسی دو رو نبودم، اگه از کسی متنفر  بودم هیچوقت ادای دوستی رو در نیاوردم و  اگه هم کسی رو دوست داشتم خودش به انضمام خواجه حافظ شیرازی از مسئله باخبر بودن..من اهل گوشه کنایه نیستم.اگه هم اسم اون بابا رونیاوردم واسه این بود که نمی‌خواستم سرم خراب شه..وگرنه می‌گفتم..

خلاصه اینکه دوستان عزیز من،‌ تعریف و تمجید حالا به هر لحنی که باشه اگه هدفش تعریف باشه و یا حتا اگه هدفش خوش کردن دل کسی باشه اسمش نمی‌شه چاپلوسی..چاپلوس همونه که گفتم..همون پاچه خار که مهران مدیری گفته..اصلن همون خایه مال خودمونه!!!یعنی آدمی که خودشو خوار و ذلیل می‌کنه که به یه جایی برسه..حالا این بابای که من حرفشو زدم بدبخت‌تر از این حرفاست..که دیگه بگذریم ازش....

 مادام که خودمان را منصفانه و بی طرفانه قضاوت می‌کنیم، از قضاوت دیگران هراسی نداریم...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
 

یکی از جملاتی که سردر آکادمی فانتزی چسبانده شده، عبارتیست از انیشتین :دو راه براى زندگى وجود دارد؛ راه اول، زندگى با این تفکر که هیچ معجزه‌اى نیست. راه دوم، با این تفکر که همه‌ی زندگى معجزه است.

یک چیزی هم بردبری گفته توی این تواریخ مریخ.،درباره خوشبختی انسان‌های مریخی و دلیلش. بردبری می‌گوید:آنها خوشبخت بودن چون دست از سوال کردن کشیدند، و به این نتیجه رسیدند که زندگی خودش پاسخ خودش است و به دلیل نیاز ندارد. این هم می‌شود یک چیزی تو مایه‌های همان زندگی سراسر معجزه است،‌یا اینکه خود زندگی یک معجزه است.

(حالا مگه کسی تو مریخ زندگی می‌کنه؟ یا بردبری کیه؟ الان چنین سوالاتی براتون مطرح شده؟ تو مریخ که یحتمل کسی نیست. بردبری هم نویسنده بسیار بسیار کاردرستیه که تواریخ مریخ رو نوشته.در اینباره تو وبلاگ من‌شرقی یه کمی بیشتر بخونید)

خب حالا اینها رو گفتم که به چی برسم؟ به اینکه من فکر می‌کنم، درخت پرتقال یک معجزه است. کاری ندارم به تعریف معجزه و اساسش. نگاه کنید به درخت پرتقال.

ریشه در خاک دارد، و سرش هم چندان بر آسمان نمی‌ساید. ولی مگر جز یک تکه چوب چیز دیگریست؟ البته چوبی‌است که زنده است. و هزاران فرآیند شیمایی در آن انجام می‌شود. ولی این هزاران فرآیند از ارزش معجزه نمی‌کاهند. این درخت، این یک تکه چوب، با خاک و خلی که در ریشه‌هایش چسبیده و با همین هوایی که ما نفس می‌کشیم و با همین نوری که به پوست ما می‌تابد، پرتقال درست می‌کند.! پرتقال! یک میوه خوشرنگ و خوش عطر و خوش طعم. ببینید پرتقال با درخت پرتقال چقدر تفاوت دارد. نه به نظر باورنکردنی نیست که این یک تکه چوب، میوه‌ای به این شگفت‌انگیزی دارد؟ اینهمه رنگ و عطر و بو را با همین خاک و خل بی بو و بی مزه و بی‌رنگ درست می‌کند. حیرت انگیز نیست؟ آنوقت ما بلدیم کارخانه پرتقال سازی راه بیاندازیم؟ می‌توانیم خاک و خل و آفتاب و دی‌اکسید کربن را قاطی کنیم و یک پرتقال خوشگل بسازیم؟ آه بله..از این جملات کلیشه‌ای نفرت انگیز! نه اشتباه نکنید. اصلن حرف از قدرت خالق نیست..حرف از شگفتی‌های طبعیت است. خواه خالقی پشتش ایستاده باشد، خواه نایستاده باشد. مهم نیست..چیزی از شگفتی این موجود کم نمی‌کند.

حالا لابد می‌خواهید بپرسید، چرا پرتقال؟ گیلاس هم همینطور است، خربزه هم همینطور است و ...

کاملن درست است. پرتقال را گفتم، چون من بدجور به این موجود عشق می‌ورزم. گیلاس خوشمزه است، قبول. ولی درخت گیلاس بویی می‌دهد؟ این مرکبات واقعن حیرت‌انگیز هستند. برگ و چوبشان هم معطر است. گلهایشان هم معطر هستند. خود خود درخت. وقتی نزدیک یک درخت پرتقال هستم(یا لیمو یا یک چیزی شبیه به آن) حس می‌کنم،نه حسم بیان کردنی نیست..خیلی عجیب غریب و شگرف است..

پ.ن. خیلی وقت پیش‌ها تو میدون انقلاب کلاس کنکوری می رفتم که توحیاطش چند تا درخت نارنج داشت..حیاطش بزرگ بود و جا واسه دانش‌آموزها نداشت. و من همیشه می‌ترسیدم این باغچه رو که خراب کنن، درختهای نارنج رو از ریشه در میارن..مدتها غصه درختها رو می‌خوردم و آرزو می‌کردم، وقتی اینکارو می‌کنن، من دیگه اونجا نرم...چندین سال بعد گذرم افتاد به اون آموزشگاه. رفتم تو حیاط و دیدم، باغچه رو خراب کردن، اما درختها رو نکنده بودن.دورشون حصار گذاشته بودن و اونا هنوز اونجا بودن. پایین میدون انقلاب، غرق خاک و خل ولی هنوز عطر بهارنارنج ازشون حس می‌شد...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
 

در ابتدا باران بود؛ آرام و نم نم؛

و من به راه افتادم..

باران می‌بارید و من زیر باران می‌رفتم؛ مثل همیشه من و فرشته ام پا به پای هم..البته پا به پا هم که نه؛ فرشته بالای سرم بود و من پایین؛ بعد فرشته ام چکه می‌کرد روی سرم..

من می‌رفتم و باران کم کم تندتر می‌شد؛ اینبار حرفی نداشتم به فرشته‌ام بزنم؛ انگار او بود می‌خواست حرف بزند..گذاشتم حرفش را بزند..

باران تندتر بارید؛ فرشته ام سنگین‌تر به فرق سرم می‌خورد؛ می‌چکید روی سرم؛ روی فرق سرم و از آنجا جاری می‌شد روی بینی‌ام و از نوک بینی‌ام می‌چکید پایین..بعد من تغییر مسیر دادم و در مسیری درست مقابل باران به راه افتادم. من و فرشته ام رو در رو شدیم..

حالا باران تندتر می‌بارید؛ خیلی تندتر و سردم شده بود. فرشته ام بی‌رحم شده بود. انگار عصبانی بود. تند و محکم می‌کوبید به فرق سرم؛ دنگ دنگ دنگ..صدایش اینطوری می‌پیچید توی سرم..عصبانی بود؛ می‌گفت:

عمرت را تباه کردی؛ لعنت به تو..

دنگ دنگ دنگ

لعنت به عشق مرده و همه اشکهای ریخته و نریخته ات

دنگ دنگ دنگ

من همچنان می‌رفتم(با شما و برای شما که اینگونه دوستدارتان هستم!!!) و باران همچنان می‌کوبید به فرق سرم. دستهام بی حس شده بودند؛ صورتم یخ زده بود. فرشته دیگر مهربان نبود. می‌چکید روی سرم؛ روی صورتم؛ روی مژه هام می‌چکید؛ با ریمل قاطی می‌شد و رد سیاهش می‌چکید روی گونه هام. بالهای فرشته سیاه شده بود. رد سیاه بالهاش روی صورتم می‌ماند و انگار داشت ملاتم می‌کرد؛ یا شاید هم می‌گفت: روم سیاه که فرشته دست و پا بسته ای بودم و نگاه کردم که به تاراج بری و هیچ نگفتم..

در ابتدا باران بود و بعد هی باران جامدتر می‌شد..

هزار سالی بود داشتم راه می‌‌رفتم. با یک دی وی دی رایتر توی دست راستم..انگار هزار سال بود باران می‌چکید روی فرق سرم. درست مثل همان باران طولانی بردبری بود. فکر کردم الان است که سرم سبز شود. تا مغز استخوان خیس شده بودم و فرشته ام داشت یخ می‌بست.

خیابان‌ها خالی شده بودند و فکر کردم الان دیگر وقتش است که بخوابم تا از کابوس بیدار شوم. دیگر دستی نداشتم؛ چهره هم نداشتم. یخ بسته بودم. تا استخوان یخ بسته بودم و می‌رفتم که به فرشته ام ثابت کنم؛ چترها را باید بست؛ زیر باران باید رفت..آی آقای سپهری کجا بودی؟ من زیر باران بودم بدون چتر..

هزار سالی می‌شد زیر باران می‌‌‌رفتم بدون چتر و توگله از خیسی جاده‌های غربت می‌کردی...

در ابتدا باران بود و بعد شد برف..همینطوری انقدر رفتم تا عصر یخبندان رسید؛ همه جا سفید شد و یخ بست. فرشته‌ام دیگر نکوبید به فرق سرم. برف بود که می‌بارید و می‌نشست روی سرم..و فکر کردم راست می‌گفتی آقای شاملو که یادت به خیر

نه دیگر این برف سر ایستادن ندارد.

برفی که به سر و روی ما می‌نشیند

راست می‌گفت فرشته ام. دیر زمانی بود فرشته ام رفته بود و زیر آسمان یخ‌ زده من بودم و دانه‌های برف..

من از پا نیافتادم. رفتم تا آخر باران و تا آغاز برف..حتا خود برف را هم سفر کردم. همه اش یکشبه ولی هزار سالی می‌شد می‌رفتم و همیشه صدای بارون صدای پای غم تو بوده....

* * *

پ.ن.دقیقن همینطور اتفاق افتاد! از بارون شروع کردم به راه رفتن و آخرش برف شد. تا مغز استخون خیس و دلتنگ شده بودم و همینطور که راه میرفتم این متن رو توی ذهنم نوشتم

اونجاهاکه ایتالیک هستن از من نیستن.(اون ایتالیک بلُده البته از خودمه)

پ.ن.۲ خواهشن اگه حرفی واسه گفتن ندارید یا منو درست و حسابی نمی‌شناسید از نظر دادن بپرهیزید وگرنه به نفرینی سخت دچار خواهید شد

پ.ن.۳. پ.ن.۲ خطاب به جناب گردو نمی‌باشد


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦
 

 

این متن رو دلم خواست غیر فارسی معیار بنویسم.! حتا اگه فاقد ارزش ادبی بشه.!(نه که حالا بقیه چرندیاتم ارزش ادبی دارن!(

  ‌* * *

مثه حس گریز می‌مونه..گریز از خودم، منتها مثه یه دایره است، دور می‌خوره، هر چی فرار می‌کنم باز می‌رسم به خودم. گریز از خودم به خودم. یاد اون ترانه قدیمی می‌افتم:

فرار از تو..

فرار از من به آیینه است...

ولی قطعن دارم از تو فرار نمی‌کنم، دیگه وا دادم. تسلیم شدم و یه گوشه نشستم و کز کردم.عینهو یه بع بعی که منتظره نوبتش بشه، سرشو ببرن. فقط فرق من با اون بع بعیه ، اینه که اونو وقتی سرشو بریدن خلاص می‌شه، من بعدش، باز زنده می‌مونم. و رنج و رنج و رنج..

امروز ... می‌گفت تو طالع من همه چی خوب افتاده، همه چی روبه راهه..پس لابد این طالع من نیست که به دوش می‌کشم. لابد طالع یک آدم شوربخته که انقدر بدبخت بوده، طالعش رو هم گم کرده و بعد اشتباهی رسیده به من. یا شاید هم طالع منو دزدیدن و اینو به جاش بهم انداختن.میشه؟ آقای خازنی میشه؟ که این طالع من نباشه و مال یکی دیگه باشه؟ ممکنه اینهمه هق هق تاریک و اینهمه دلتنگی و اونهمه شرم از آیینه مال یکی دیگه باشه و من اشتباهی اینهمه سال دارم اینا رو به دوش می‌کشم؟ بعد چطوری میشه پسش گرفت؟ طالع خودمو می‌گم..میشه پسش گرفت؟

  ‌* * *

همه می‌دونیم خوردن یکی از لذات مادیه. ولی آیا تا حالا لذت نخوردن رو تجربه کردین؟ البته منظورم یک چیز احمقانه مثل روزه نیست ها، منظورم قناعت شکمه! اینکه شکم قانع باشه مثلن با یه کاسه سوپ هم حال کنه! بعد ظهر یه کاسه سوپ بخورید، شب هم نون پنیر..یه چند مدتی که  این روال رو ادامه بدین ، شکمتون قانع میشه ، بعد میفهمین که لذت خالی بودن شکم و سیر بودن، چقدر خوبه!

 

  ‌* * *

و اما دوست خوبمون گردو فرمودند که مطلبشون رو سوزوندم. در راستای هر چه بیشتر سوزاندن مطلب مورد بحث، خودم می‌نویسمش.البته می‌دونم پستم قد طومار شده، ولی خب وقتی نوشتنم می‌آید باید بنویسم پس اینم مطلب اون انگشتره:

در اینکه من یک موجود مونث هستم و در اینکه روی دوپا راه می‌روم، هیچ شکی نیست! پس این قضیه کاملا از یک زاویه دید زنانه بررسی و نگاشته شده. شک نکنید.

همیشه می‌دانستم، خانم‌ها به طلا و جواهر و کریستال و اینجور چیزها خیلی علاقه‌مند هستند. مثلن کریستال نمی‌دونم چی چیه بلغارستان (یا چک؟) رو که می‌بینن، دست و پاشون شل می‌شه.همین خانم‌های معمولی ها! خانم‌هایی که تو خیابون راه می‌رن. پرنسس‌ها و خانم‌های دربار رو نمی‌گم. طلا و جواهر و وسایل منزل هم همین‌طور. مثلن توی فیلم‌ها دیدم، یه خانم مثلن به خاطر یه انگشتر چه ها که نمی‌کنه. و البته با اینکه یک موجود مونث هستم،‌کریستال و طلا و جواهر برام حتا در درجه آخر اهمیت هم قرار ندارند!

چند روز پیش‌ها ،آقای گردو از خانمی نوشتن که توی اینترنت، با ناز و ادا به طرفدارهاش حالی می‌کند که انگشتر الماس دوست دارد. که آن خاک بر سرها هم براش گویا می‌فرستند. و این شد که ناگهان نشستم و به این مسئله فکر کردم.  اینکه یک زن عاشق انگشتر الماس باشد، انقدر برایم عجیب غریب بود، که خودم هم در شگفت شدم! نه هیچ جور نتوانستم قضیه را برای خودم تفسیر کنم. بعد نوشتم که مال دنیا واسم اندازه یه تف ارزش نداره. راست گفتم! نه که مال دنیا رو دوست نداشته باشم. به هر حال منم انسان هستم. منتها واسم ارزش نداره! مثلن imate دوست دارم. ولی ارزشمند هم نیست! اگرکه بود، خوب چه خوب! اگر نبود هم نبود دیگه!.

نه بگذارید یکجور دیگر بگویم. مال دنیا خوب است به جای خودش. منتها نمی‌ارزد به اینکه آدم از کسی هدیه بگیرد. ارزش هدیه برتر و والاتر از این حرفهاست.  هدیه باید پشتش احساس و محبت و علاقه صادقانه باشد. اگر باشد، یک انگشتر حلبی از تمام کربن‌های متبلور دنیا بیشتر خواهد ارزید(برای من ها!نه برای اون سرکار خانم یا آنها که جلوی مغازه کریستال فروشی می‌ایستند) اصلن هدیه یک چیز دیگر است. هدیه‌ای که یک غریبه اینترنتی (احتمالن عقده‌ای) برای آدم بفرستد، به یک تف هم نمی‌ارزد. چطور می‌شود کسی به خاطرش ناز و ادا هم بکند. دارم مزخرف می‌گویم؟ خیر اصلن اینطور نیست! نیست! من اگر آن یک نفر(همان که از راه ستاره نیامده برگشت و رفت) برایم یک انگشتری حلبی هم می‌خرید تا خود ستاره می‌رفتم و برمی‌گشتم...

تف به همه الماس‌های دنیا، وقتی اینقدر مزخرف رد و بدل می‌شوند. تف به آدم هایی که جز مادیات این دنیا چیزی در چشمشان ارزش ندارد..

  ‌* * *

وقتی دریچه گفتگو با انسانی باز می‌شود، انسانی که تا دیروز غریبه بود، احساس می‌کنم چیز خوبی اتفاق افتاده...

  ‌* * *

بابت استفاده زیاد از کلمه تف و سوزاندن آن ایده خوب، متاسفم!الان تو مد تف بودم!


بر چسب ها:
نظرات ()