نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٦
 

این دغل دوستان که میبینی....

 

راستی رفاقت یعنی چی؟؟

چند نفر از ما اصلا به معنی این کلمه فکر میکنیم؟دوستامون را آیا واقعا دوست داریم یا صرفا به خاطر شرایط با کسی دوست شدیم؟؟

آیا آگاهانه دوستانمون راانتخاب میکنیم یا هرکس تو دانشگاه یا سر کار بغل دستمون نشست دوستمون میشه؟؟

یک دوست را برای چی میخواهیم؟که یکی باشه از دوست پسرمون(یا دوست دخترمون!)براش پزبدیم؟؟؟(خصوصا در اینگونه موارد حال میده که دوستمون مجرد مجرد باشه تا پز دادن حسابی بچسبه!!!)

یا برای اینکه موقع امتحان یکی را داشته باشیم به زور اون درس بخونیم؟؟

یا یکی که باهامون بیاد بریم خرید و گشت و گذار واینا؟؟

یا یکی که دست بر قضا تو یک زمینه ای یه چیزهایی حالیش باشه و هر موقع گیر کردیم یادش بیافتیم؟؟؟

(ضمیر ما در این تیکه بالا صرفا به خاطر اجبار نگارشیه وگرنه به هیچ عنوان به من برنمیگرده چون من اصلا اینطوری نیستم وگرنه لب به اعتراض باز نمیکردم..)

 

یا نه..یکی که دوستش داشته باشیم ،افق فکریمون به هم نزدیک باشه و دست یاری باشیم برای همدیگه..یکی که تو غبار لحظه ها فراموش نشه ..یکی که به یادش باشیم و بدونیم اونم به یادمونه..یکی که بشه باهاش درد و دل کرد..یکی که بدونیم فقط و فقط مارو میخواد به خاطر خودمون ما هم اونو میخواهیم به خاطر خودش...

و هیچ لزومی نداره این یک نفر از جنس مخالف باشه..باور کنید هیچ لزومی نداره...اینو برای اونها میگم که تا یه دوست پسری(دوست دختری) چیزی پیدا میکنن قید همه رفیقاشونو میزنن و انگار نه انگار یه زمانی یه دوستی هم داشتند...شما دوست داشتن را بلد نیستید..چون اگه بلد بودید دوست و رفیق چندین و چند سالتون را دوست میداشتید و انقدر راحت ازش نمیبریدین..و اینو بدونید کسی که دوست داشتن بلد نیست جنس مخالفش را هم نمیتونه دوست بداره و اونچه که حس میکنه دوست داشتن نیست بلکه هزاران چیز دیگه است...

واون هزارن چیز دیگه رنگ میبازه..تنهامحبت واقعیه که رنگ نمی بازه..

اونوره دوبالزاک جمله ای داره که بسیار پر معنیه..

"با زنی ازدواج کن که اگر مرد بود بهترین دوستت میشد"

من شرح نمیدمش خودتون هر جور دوست داشتین معنیش کنید ولی به نظر من چندین معنا داره..

در ضمن اینو به عنوان نصیحت به مردها ننوشتم..به راحتی میشه تعمیمش داد معنیش به نظر من کلی تر از اینه که فقط مردها را در بر بگیره..

 

پ.ن.1

منم که جنگلی بی زمین بودم

به جرم کشف گل در اوین بودم

کنار هم قفس تنها ترین بودم

تو ساکت بودی و من واژه چین بودم

ترانه مال مردم نت به نت پیدا ولی گم بود

تمام حسرت من بوی گندم بود

رویا خود بیداریه

زخم تو زخمی کاریه

کار تو بالا رفتنه

رها شدن کار منه...

این کار من بود..

این راه من بود..

پ.ن.2

ضمیر تو در این شعر به من بر میگرده ضمیر من به هیچ کس برنمیگرده اما شما میتونید موقع خوندنش خودتون راجای من بذارید تا همه چی جور در بیاد!!

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٤
 

  در اين که روحمون  جاودانه است شکی نيست..

  سرانجام روزی بعد از اينهمه سرگردانی چشم باز ميکنيم و يکديگر را چشم در چشم   هم ميابيم...

انوار طلايی آفتاب چهره تو را نوازش خواهند کرد و ستاره های گريان چشمان من لبخند خواهند زد..

ما عاقب روزی يکديگر را پيدا می کنيم. زمان و مکانش مهم نيست اما ما عاقبت يکديگر را پيدا خواهيم کرد و آنگاه به خاطر خواهيم آورد..

تمام اين سالها که آمدند و رفتند بی آنکه من و تو يکديگر را بيابيم از جلوی چشمانمان رد خواهد شد..

تمام اين سالهای سرگشتگی را به روشنی خواهيم ديد..تمام گريه های من و تمام تلاشهای تو برای يافتن من..

آنروز را که در شلوغی خيابان از کنارم گذشتی و تنها لحظه ای احساسی داشتی مانند اينکه آشنايی را ديده ای اما زود رد شدی و رفتی..

آنروز را که کنارم نشسته بودی اما مرا به خاطر نداشتی...

آنشب را که من گريه ميکردم و تو دلت بی دليل گرفته بود...

همه را به خاطر خواهی آورد...

و من همه هق هق تاريکم را

همه جاده های بی کسی را که به دنبال تو گشتم..

همه بارانهای پاييزی را که گريستم...

و همه رهگذرانی را که به اشتباه تو فرض کردم...

به خاطر خواهم آورد

و تو نيز به ياد خواهی آورد..

و در آن هنگام به ياد آوردن چه احساس قشنگی است..

به اين ميماند که بعد از سفری دور و دراز  به خانه بازگشته باشی و بدانی ديگر هرگز نخواهی رفت..

به اين ميماند که در يک غروب زيبا در کنار جاده ای خلوت روی نيمکتی کنار يک عاشق قديمی بنشينی و درد دل کنی و بدانی که هر آنچه بايد در سفر می آموختی ،آموختی و اکنون هنگام رسيدن است....

و آنگاه است که خواهيم دانست عشق هرگز نمی ميرد...ما زمان را طی خواهيم کرد و روزی بر بالهای جاودانگی به سر منزل مقصود خواهيم رسيد...روزی هر دو رشد خواهيم کرد و يکديگر را خواهيم شناخت..

چند هزار سال پس از اين؟؟مهم نيست ..آنگاه که از زمان رد شديم ديگر هزار سال برايمان به ثانيه ای ميماند...

پ.ن.اين ضمير تو در اين نوشته خياليست!!!

پ.ن.من از اين به بعد تو وبلاگ ام اس ان به انگليسی خواهم نوشت .عزيزانی که مايل هستند اون وبلاگم را بخونن بهم ايميل بزنن تا لينکشو براشون ايميل کنم..

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٠
 

تو کلاس بدن سازی که میرم دختری هست که خیلی چاق .خیلی هم بدن شل و کندی داره به طوریکه نمیتونه تمرینات را درست انجام بده.

دیروز صبح که رفتم اون زودتر از من اومده بود.افرادی که به این کلاس میان معمولا خانوم های مسن هستند به همین دلیل من چندان سلام علیکی باهاشون ندارم.دیروز تا وارد شدم اون دختر به من سلام کرد.من هم جوابشو دادم.بعد بدون مقدمه گفت:شما که لاغری چرا میای کلاس بدن سازی.

گفتم:برای دلم.ورزش کردن را دوست دارم  وقت ندارم ورزش دیگه ای بکنم

اینو که گفتم ناگهان متوجه غم عمیقش شدم.فکر کردم خیلی احساس تنهایی میکنه.به شدت دلش میخواد با کسی حرف بزنه.

دوباره صحبت کرد:"کلاس زبان که میرم همه دخترایی که میان کمرشون انقدره و با دستش فضایی کوچیک را تو هوا نشون داد.به مامانم میگم منم میخوام انقدری بشم"

دقیق تر نگاهش کردم.باید هم سن و سال خودم باشه .به چهر ه اش نگاه کردم.که هیچ نشانی از زیبایی نداشت.و فکر کردم چندان باهوشم نیست که اینطور حرف میزنه.خواستم بهش بگم بااین ورزش که لاغر نمیشی ولی بعد دیدم چرا بیخود امید پوچ کسی را از بین ببرم.

گفتم :دکتر رفتی؟

گفت: آره پیش فلان دکتر که توی تلویزیون می آد رفتم.2سال هم هست میام اینجا...

گفتم:بیشتر سعی کن حتما لاغر میشی.

خواست بازم حرف بزنه پرسید درس میخونم یانه.جوابشو دادم.اما دیگه برای منم داشت یه کم زیاد میشد.عادت ندارم به این جورسوالهای غریبه ها جواب بدم.حتی اگر یک غریبه خیلی غمگین باشه.چه من خودم غریبه غمگینی هستم که مردم را به زور برای شنیدن دلتنگیهام متوقف نمیکنم.

اومدم توی سالن و نشستم.دوباره اومد.پرسید چراکار نمیکنی؟گفتم کار میکنم.گفت من هر چی دنبال کار میگردم پیدا نمیکنم.فکر کردم این هم غم دیگه ای.بی کار بی امید.بی فردا!!!!!گفتم:ایشالا پیدا میشه خدا بزرگه.چندان به حرفی که زدم معتقد نبودم اما باید میگفتم..

و بعد با خودم فکر کردم که چرا..آیا واقعا در خلقت خدا انصاف رعایت شده؟؟؟چرا یکی باید زیبا باشه یکی نازیبا.یکی باهوش یکی خنگ..چرا؟؟میگین تقصیر خود آدمهاست؟؟نه یک آدمی که 50 کیلو اضافه وزنی داره که احتمالا به دلیل داشتن بیماریهایی نمیتونه کمش کنه و بیکاره و همدمی نداره چطور باید این شرایط را عوض کنه..میگین همینه دیگه هرکس بایدبتونه گلیمشو از آب بکشه بیرون...آره همینه....

چرا شاملو(شاملویی که من انقدر دوستش دارم )میگه :

در آوار خونین گرگ و میش دیگرگونه مردی آنک

که خاک را سبز میخواست

 و عشق را شایسته زیباترین زنان...

 

چرا؟؟پس زنهایی که زیبا نیستن چه؟؟کی گفته عشق مال زیبارویانه؟؟آخه چرا؟؟

یکی به من بگه چرا؟؟

تمام ساعت را به اون دختر فکر میکردم

نمیدونستم آیا باید به خاطر اینکه 50 کیلو اضافه وزن ندارم خوشحال باشم یا اینکه احساس همدردی و غم بکنم..یا اینکه اصلا اضافه وزن اونقدرها هم چیز مهمی نیست؟؟

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢
 

من دو چهره دارم

یک چهره میکوشد تا جایی که میتواند به نور و امید نزدیک شود..با جدیت تمام کار میکند و هرروز در زمینه کامپیوتر به افتخارات جدیدی نائل میشود.چه افتخاراتی؟؟اوه همه چیز!ازیک زبان برنامه نویسی جدید گرفته تا یک تکنولوژی دسترسی به داده تازه...اصلا ولش کنید..این جزییات مهم نیستند..مهم این است که یک چهره من به تمام معنا می کوشد موهبت آی کیو را که به من بخشیده شده به نمایش بگذارد..این چهره من با جدیت تمام تلاش میکند تا به دنیا ثابت کند که در این دنیای ویرانه آی کیو هم به اندازه داشتن یک قیافه جیگر فایده دارد.(تازه دوام آی کیو قدری بیشتر از قیافه  است...)از دیگر تلاشهای این چهره ورزشکار بودن است..بله بله..داشتن یک هیکل خوب.(برای مثل یک چیزی شبیه جی لو..)خیلی مهم است..هوم..دیگر چه؟؟دیگر اینکه سعی میکند خوش برخورد و بیخیال باشد..توپ توپ..به همه انسانهای غمگین پند و اندرزهای شادمانه میدهد و سعی میکند بی معرفتها را فراموش کند و انکار عشق را چنان به سرسختی پا سفت کرده است که..

من هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم.صورتم را میشویم ،آرایش میکنم،موهایم را تا با ژل و واکس مو صاف میکنم و بعد این چهره را برمیدارم و از خانه بیرون میروم.

و اما آنیکی چهره..بیرون که هستم زیاد خودش را نشان نمیدهد...حداقل نه برای آدمها.گه گاهی که کامپیوترها نیزخسته کننده و زبان نفهم میشوند.آن یکی چهره کنار پنجره باریکی که به یک باغچه خلوت باز میوشد خودش را نشان میدهد.. با خود آروز میکند کاش این پنجره کمی بزرگتر بود..

.دلتنگی در چشمانش موج میزند.. و غمی تلخ در دلش زبانه می کشد...البته که دل بین هر دو چهره مشترک است اما خوب مسئولیتش با این یکی چهره است ...دل؟؟راستی از من از دل مینوشتم یااز چهره ها؟؟خوب گفتم که دل به این یکی چهر ه سپرده شده است..دلی که دوست میدارد..در بودن ها و نبودن ها ..و اشکی که از دل به چشم راه میابد بر گونه های این چهره میریزد.بی آنکه کسی بداند..

میگویید دلتنگ چه هستم؟؟چه میدانم لابد شبها که به خانه برمیگردم دلتنگ آنهمه کامپیوتر میشوم..آخه در منزل فقط یکی دارم..تازه فقط یک سی پی یو دارد..هوم حتما با خودتان میگویید مگر من جز کامپیوتر چیز دیگری ندارم که انقدردرباره اش صحبت میکنم.خوب چرا دارم...یک عالمه کتاب..آنقدر زیاد که به اندازه تمام اشکهای ریخته و نریخته من در غربت شبهای بی کسی هستند.. دفتر شعرهای شاملو روی میزم..مثل همیشه از سر کار که برمیگردم منتظر من است....روی دیوار عکس دکتر شریعتی لبخند میزند...دوست داشتن ازعشق برتر است...کلارک و سردرگمی اش و آنهمه تئوری بافتنش برای رسیدن به سر منشا هستیدر یکی از کتابخانه ها خاک میخورد..و آسیموف با تمام نفرتش از این زمین خاکی در کتابخانه دیگری.ریچاردباخ با تمام حرفهای ناممکن و زیبایش و پائولو کوئلو؛چه بگویم.با یک دنیا سراب فریبنده..و بسیاری کسان دیگر که نامشان را تاریخ هرگزازخاطر نمی برد..شبها من هستم و همه اینها..آن یک چهره ام را میگویم..همان که همیشه دلتنگ است.لابه لای ورق های اینهمه کتاب معنایی راجستجو میکند..معنای گم شده خوبی و دوست داشتن...افسوس که کتابها نمیتوانند دوست بدارند..درست مثل کامپیوترها....

***********************

 

کاش باور خوبی آنقدر ناممکن نبود که به بهانه دست نیافتنی بودنش از هر تلاشی برای خوب بودن دریغ کنیم....

کاش دوست داشتن کالای بازارورشکسته نبود....

کاش میشد که دلتنگ نباشم...

من دلتنگ یک نگاه مهربانم..نگاهی که صداقت میهمانش باشد و بدانم که همیشه میماند...دلتنگی دستی هستم که از دستانم فرار نکند..دلتنگ دلی که مرا از خویش نراند...

ایکاش میشد که برای نگاه مهربان و نگران مادرم کاری بکنم که اینهمه دلنگران من نباشد....

کاش دنیا به راه دیگری میرفت..


بر چسب ها:
نظرات ()