نویسنده : Bluestar - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٦
 

سلام..اين متنی که ميبينيد به قول يکی از برادران وبلاگ نويس! هيچ تارگت خاصی نداره..فرض کنيد يک عاشقانه برای عشق هرگز نداشته ام...فرض کنيد خواستم عاشقانه نوشتن را هم تجربه کنم..قلمه ديگه!!!بايد همه مدله بنويسه...

 

من خسته شدم از بس در انتهای همه کوچه های بارانی نشانی تو را گرفتم و نيافتم...

همه روياهايم رنگ تو دارند و تمام شب به اين ميگذرد که دست به سوی تصويرت دراز کنم و باز حتی لمس به تو به رويا هم نصيبم نمی شود..

خسته شدم از اينکه هميشه من بمانم وهميشه تو بروی..هميشه من ليلای بی مجنون قصه ها بودم..انصاف نيست

خسته شدم بس که نامت را در هزار توی ذهنم پنهان کردم مبادا کسی نداند که ليلای بی مجون قصه ها ؛ مجنون تو شده...چه اشکال دارد..بگذار يک بار هم ليلا مجنون شود..من که هميشه سنت شکستم اين کی هم روی بقيه...

 اين تقدير بارانی هزاران سال است که می بارد تا کجا..تا آخر من ..

حتی از نگاه کردن به تقويم رنگ و رو رفته عمرم خسته شدم..عجب اين روزها با سرعت از پی هم ميگذرند..اما وقتی نگاه ميکنم هنوز راه درازی برای پيمودن هست و من پای رفتن ندارم....

ميدانم بيهوده ميگويم..ميروم..تا آخرش....

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۱
 

همین پانصد هزار سال پیش (فوقش چند هزارسالی بیشتر یا کمتر)بود که پسر عموهایمان با شادی روی درختها بالا و پایین می پریدند و به خاطر موز یا نارگیل با سنگ همدیگر را می زدند.خوبی جنگهای اجدادمان به این بود که در آن نزاع ها فقط شخص خاطی تنبیه می شد...

هزاران سال گذشته..از روی درختها پایین آمده ایم،از درون غارها قدم به بیرون گذاشته ایم و در برج های شیشه و سنگ زندگی میکنیم..در شهرهایی با گنبدهای طلا و آدمهای ترمه قبا...اما دریغا که هنوز به خاطر چیزهایی درهمان مایه های موز و نارگیل با هم میجنگیم..

هر روز پیکر زمین را به خون هم نوعانمان رنگین میکنیم و هر روز بهانه ای نو برای جنایتهایمان پیدا میکنیم...و هزاران هزار ابله گول دروغهای فریبکاران را میخورند تا جویهای خون بیشتری به راه بیاندازند....نه انگار ما قصد نداریم بهتر از این بشویم...

 

شاید که آرمان شهر تنها یک رویا باشد..ولی آخر کاش اینهمه جنگ و جنایت نمی بود....

ما از راهی طولانی آمده ایم.از غارنشینی رسیدیم به عصر کامپیوتر..ولی هنوز راهی به همین درازی مانده تا به انسانیت برسیم..

کاش بدانیم که با منفک کردن خود از پلیدیها و گفتن اینکه من انسان خوبی هستم دردی دوا نکرده ایم..کاش بدانیم که اینهمه پلیدی بر سنگ قبر ما نیز نوشته خواهد شد و تاریخ من و تویی به یاد نخواهد آورد..پس باید که جزیی بود از کل. وباید به عنوان جزیی از کل به سوی روشنی گام برداشت..نه این کافی نیست که کاری به کار کسی نداشته باشیم...بگوییم چون ضرری به کسی نزدیم خوب هستیم.خوبی آن است که برای کاهش درد و رنج دیگران..حال این دیگران هر که میخواهد باشد کوشیده باشیم..خوبی یعنی لبخندی به لبی نشانده باشیم و یعنی با تمام وجود به سوی فردای روشنی که شاید هرگز آن را نبینیم گام برداریم....

به امید فردای بهتر و خوبی برای نسل بشر...

************************

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٥
 

دختران ِ دشت!
دختران ِ انتظار!
دختران ِ اميد ِ تنگ
                        در دشت ِ بي‌کران،
و آرزوهای بي‌کران
                        در خُلق‌های تنگ!
دختران ِ خيال ِ آلاچيق ِ نو
                                در آلاچيق‌هايي که صد سال! ــ


از زره ِ جامه‌تان اگر بشکوفيد
باد ِ ديوانه
يال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...


 
دختران ِ رود ِ گِل‌آلود!
دختران ِ هزار ستون ِ شعله به تاق ِ بلند ِ دود!
دختران ِ عشق‌های دور
                              روز ِ سکوت و کار
                                                    شب‌های خسته‌گي!
دختران ِ روز
               بي‌خسته‌گي دويدن،
                                          شب
                                                سرشکسته‌گي! ــ


در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق ــ
در رقص ِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
                                             آتش‌زدای کام
بازوان ِ فواره‌يي ِتان را
                            خواهيد برفراشت؟

افسوس!
موها، نگاه‌ها
                به‌عبث
عطر ِ لغات ِ شاعر را تاريک مي‌کنند.

دختران ِ رفت‌وآمد
                      در دشت ِ مه‌زده!
دختران ِ شرم
                 شبنم
                         افتاده‌گي
                                     رمه! ــ

 

از زخم ِ قلب ِ آبائي
در سينه‌ی کدام ِ شما خون چکيده است؟
پستان ِتان، کدام ِ شما
گُل داده در بهار ِ بلوغ‌اش؟
لب‌های‌تان کدام ِ شما
لب‌های‌تان کدام
                     ــ بگوييد! ــ
در کام ِ او شکفته، نهان، عطر ِ بوسه‌یي؟


شب‌های تار ِ نم‌نم ِ باران ــ که نيست کار ــ
اکنون کدام‌يک ز شما
بيدار مي‌مانيد
در بستر ِ خشونت ِ نوميدي
در بستر ِ فشرده‌ی دل‌تنگي
در بستر ِ تفکر ِ پُردرد ِ راز ِتان
تا ياد ِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
                                                 بدرخشاند
تا ديرگاه، شعله‌ی آتش را
در چشم ِ باز ِتان؟

بين ِ شما کدام
                    ــ بگوييد! ــ
بين ِ شما کدام
صيقل مي‌دهيد
 سلاح ِ آبائي را
برای
       روز ِ
           انتقام؟

 

احمد شاملو


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۸
 

دیدین بعضی ها از وبلاگ به عنوان سررسیداستفاده میکنن و تقریبا همیشه خاطرات روزانه شون را توش مینویسن؟؟حالا یه دفعه هم ما این تریپو بذاریم......

 

پنج شنبه 6/4/84

سکانس اول:

 

ساعت 3 رسیدم دانشگاه .باید برای هزارمین بار سر کلاس لعنتیه معادلات میرفتم که به نظر میرسه هرگز موفق به پاس کردنش نمی شم.

توی کلاس کسی نبود و بقیه دانشگاه هم مثل قبرستون بود چون که  تو روزهای معمولیش تعطیله چه برسه به پنج شنبه .بنابراین زدم بیرون.فکر کردم دلم نمی خواد برم خونه و میخوام برم یه جایی..ولی تنهایی؟؟موبایلم را در آوردم (بله درست فهمیدین میخوام بگم من موبایل دارم!!)و یه نگاه به فون بوک انداختم تا ببینم به کی زنگ بزنم باهام میاد..ولی خوب قبل از نگاه کردن هم میدونستم کسی نیست که تو گرمای عصر پنج شنبه با من بیاد بیرون بنابراین تصمیم گرفتم خودم خیابونای لعنتی تهران را تنهایی گز کنم...در نهایت چه فرقی میکرد؟؟؟

 

سکانس دوم:

یه کمی فکرکردم و رفتم ونک.اول رفتم ساختمون اسکان که برای مامانم از یه مغازه چیزی بخرم..اما مغازه ای که میخواستم آب شده بود رفته بود تو زمین..تا همین 2 ماه پیش اونجا بودااا...ولی نبود..اومدم بیرون و دوباره را افتادم به طرف ونک..فکر کردم برم تا شهر کتاب ساعی که کتاب سابریل را بخرم.توی انجمن سایتمون نوشته بود اونجا میفروشنش...پس رفتم تا پارک ساعی .وقتی رسیدم اونجا گفتم یه سر به دوستام بزنم(اردکهای پارکو میگم)و بهشون یه غذایی بدم..پس رفتم توی پارک..به به چه جایی خوبیه..ملت همونطور که با دوست دختراشون گپ میزنن متلکی هم حواله من میکنن!!!رسیدم پیش اردکها و خواستم بهشون غذا بدم(بیسکوییت)اما نگهبان پارک عینهو شمربن ذلجوشن وایستاده بود اونجا و نمیذاشت کسی به اردکها غذا بده..بنده خدا فکر میکنه دلیل (گلاب به روتون)اسهال اردکها غذاییه که مردم میدن بهشون اما نمیدونه اردک اصولاهمیشه گلاب به روتون اسهال داره...(اخه من اردک داشتم قبلا!!)..پس اومدم بیرون رفتم توی شهر کتاب و اونجا فروشنده حتی نمیتونست اسم کتاب را تلفظ کنه و روحشم خبر نداشت چنین کتابی وجود داره...اومدم بیرون..حالا چی کار کنم؟؟؟

سکانس سوم:

میدان زیبا! و همیشه شلوغ انقلاب.رفتم یه سر به کتاب فروشیهای انقلاب بزنم .کتفم تق تق صدا میکرد و درد گرفته بود.قفسه سینم هم به دلایلی نامعلوم تیر میکشید.ولی با این حال حوصله خونه رفتنو نداشتم..بنابراین راه افتادم و توی همه مغازه ها یه سرکی کشیدم.(.3 تا کتاب هم خریدم خوندن کتاب طعمه نوشته مایکل کرایتون را هم بهتون پیشنهاد میدم...)و بالاخره در حالیکه دلتنگی شدید به همه دردام اضافه شده بود برگشتم خونه...ساعت حدود 9 رسیدم خونه!خودش موفقیت بزرگی بود..

خوب امیدوارم از چرندیاتی که نوشتم لذت برده باشین.بعضی ها میگن وبلاگ من عشق لاگ یا غملاگه و وقتی میان اینجا گریشون میگیره..حالا نیمدونم نظرتون درباره چرتلاگ چیه؟؟باب کی گفته من قلم خوبی دارم..عمرا!!!راجع به سولاریس و شاملو و اینا که مینویسم زیاد کسی تحویل نمیگیره ببینم حالا در مورد بیماریه اردکهای پارک ساعی نظرتون چیه!!!؟؟؟

پ.ن.عصر پنج شنبه جون میده واسه مردن

 

پ.ن.2 من مطلب قبلیمو خودم خیلی دوست دارم اگه نظری در موردش دارین تو کامنتای همون مطلب بنویسین ممنون میشم

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳
 

سولاریس....

روبه روشدن باتمام آنچه که درخود مدفون کرده ایم چه حسی خواهد داشت؟

یک لحظه ؛یک نگاه؛دلی که برای او می تپد..و بعد فراموشی و گذشتن از آن دل...

و اینک پس از سالها آن چشمها دوباره به او  خیره شده اند نه در واقعیت که در توهمی رویا گونه زایده اندیشه ای بیگانه..شاید نیمه خدایی که قدرتهای نهانش را می آزماید..

و عشق همان است که سالها پیش در وطنی فراموش شده در اعماق وجودش دفن کرده بود.

اما مرز توهم و واقعیت در کجاست؟

چه کسی توان این رادارد که ثابت کند همه اینها که میبینیم حقیقت است؟؟

اگر توهمی آنچنان به واقعیت نزدیک باشد که نتوان آن را از حقیقت تشخیص داد..آیا میتوان با آن توهم زندگی کرد؟؟

 یک عمر زندگی  در هوایی که توهم او نفس کشیده ؛به امید آنکه دوباره آن توهم ظاهر شود...

و موجودی که شاهد تمام اینهاست .

شاید حتی فارغ از اندیشه درد؛ تنها نظاره گر است.در ذات او  رنج وعشق جایی ندارد.

سولاریس احساس ندارد.تنها نگاه میکند.

نقل از کتاب سولاریس:

...و سپس سالها در میان دستگاهها و اشیایی که با هم لمس کرده بودیم ،در هوای که هنوز خاطره نفسش را حفظ کرده بود؟به خاطر چه چیز؟به امید بازگشت او؟من امیدی نداشتم.در درون من تنها یک چیز زنده مانده بود:انتظار.چه اجابتی،چه ریشخندی و چه رنج هایی را هنوز انتظار می کشیدم؟هیچ نمی دانستم و از همین رو بر این باور تزلزل ناپذیر همچنان پای می فشردم که زمان شگفتی های سهمناک به سر نرسیده است..

پیوست :فصل دوم وسوم هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل هم تو سایت زیرآبیوس برای دانلود در دسترسه..

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()