نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۸
 

در اعماق ذهن هر انسانی گوشه ای هست که هیچ کس دیگر را بدان راهی نیست.

خیلی پایین جایی که هیچ کس دیگر آنرا نمیبیند.نه که ما نخواهیم نشان بدهیم بلکه حقیقتا کسی نمیتواند آن گوشه را ببیند.

آنجا سکوت و است آرامش.اگر به آن عمق بروی میتوانی خود واقعی ات را ببینی.بدون هیچ نقابی.بدون تمام دروغهایی که خواسته و ناخواسته به دبگران  و خودت  میگویی.

مثل سکوت و آرامش عمق آب است.حتما برایتان پیش آمده،که حتی وقتی در یک استخر شلوغ هستید و کمی به عمق آب میروید هیاهو قطع میشود.نورخورشید را میبینی که راهش را باز میکند وبه عمق می رسد.و تو سکوت را حس میکنی.آنجا مجبور نیستی وانمود کنی بهترین شناگر هستی و یا زیباترین و ورزیده ترین اندام را داری.کسی نیست که تورا در آن نقطه ببیند.

وآن گوشه امن ذهنمان نیز به همین صورت است.آنجا مجبور نیستم که بهترین یا مهربانترین یا صادق ترین باشیم آخر چه کسی عمق ذهن ما را میبیند!

آنجا حتی مجبور نیستیم به خودمان دروغ بگوییم.آخرما همیشه در حال مشق دروغ کردن هستیم تا مبادا دیگران بفهمند ما آنی نیستیم که ادعا میکنیم.

 

چه خوب است که هر روز زمانی کوتاه را به این اختصاص دهیم که به عمق ذهنمان برویم.نقاب را از چهره مان برداریم وبگذاریم حقیقت خود را نشان دهد هر چه که هست.ما فرشته نیستیم و اگر تا آخر عمرمان هم بکوشیم فرشته نخوایم بود.اما انسانی که خوبیهایش از بدیهایش افزون باشد انسان خوبی است .و اگرباخودمان صادق باشیم میتوانیم پلیدیها را از روحمان پاک کنیم.

مادام که با خود صادق نیستیم وبه دروغ خود را خوب فرض میکنیم، مجبوریم دروغ پشت دروغ ببافیم تا لو نرویم و این یعنی لحظه به لحظه سقوط بیشتر.

 

بیایید هر روز فقط چند لحظه خودمان را صادقانه محک بزنیم خوبیها و بدیهایمان راصادقانه در نظر بیاوریم و تصمیم بگیریم که بدیهارا اصلاح کنیم.

 

بگذارید چهره بی نقابمان راببینند.

به قول جبران خلیل جبران رحمت ،رحمت بر دزدانی که نقابهایم را بردند.

شاید هم انسان بی نقاب در این جامعه به دیوانه ای شبیه باشد بگذار همه به تو بخنند مهم این است که تو از خودت آزاد باشی.

******************************

 

سرخ صورتم از سیلی

اما زرد تنم

یوسف همدست حق و پاره پاره پیرهنم

یوسف همدست حق و پاره پاره پیرهنم

 

از درون همه ویرونم اما ظاهرم آباد

شهر خاموشان قلبم

رو لبام پر فریاد

من همه نقدینه ها را

پای عاشقی دادم

پا به زنجیر واسیرم

اما از خودم آزاد

 

پ.ن.این ترانه را خواننده خوبمان!ستار خونده ولی شاعرشو نمیدونم کیه.

پيوست مهم!:فصل اول  هری پاتر و شاهزاده نيمه اصيل که توسط خانم سميه گنجی ترجمه شده در سايت زير آبيوس که (لينکشم همين بغله) برای دانلود قرارداده شده .اينم لينک دانولده http://zirabious.org/download.php?view.36

بحث و بررسی توی انجمنها هم آزاده!!!!

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۳
 

گه گاه میشود که آسمان در میانه تابستانی گرم و سوزان ابری میشود.

آسمان نیز گاهی بی اراده بغض میکند

شاید او هم از اینهمه بی عدالتی که بر بشر میرود غمیگن میشود.

 

راستی چه کسی مسبب اینهمه ظلم و بی عدالتی است؟

چه کسی مسئول این جویهای خون است که بر زمین جاریست؟

چه کسی عهده دار اینهمه حرف ناحق و بی رحمیست؟؟

 

جز ما چه کسی میتواند باشد؟

شما را به خدا نگویید کسانی از مریخ آمده اند و اینگونه جامعه انسانی را به لجن کشیده اند.

نگویید سپاه جنیان هستند یا ارواح جبیثه.

از انسان خبیث تر و پلید تر روی این زمین نیست.

 

در دوردستهای زمین زیر همین آسمان کودکی از گرسنگی و بی سرپناهی جان میدهد.

گفتم در دوردستها؟؟نه همین نزدیکیها...همین نزدیکیهای ما وبلاگ نویسان که غمی جز کانتر وبلاگمان نداریم و روزمان را به جر و بحث های بیهوده هدر میدهیم.

 

همین نزدیکیهای ما که عشق بلغور میکنیم؛ کسی دارد از بی نوایی و بیچارگی جان میدهد  و ما انرژیمان را صرف کلمات بیهوده میکنیم.

 

من هم در این بازی نیرنگ بازی خوردم.به جای فکرکردن به غم آنان که نان ندارند و سرپناهشان سقف پاره پاره آسمان است  به غم کسی فکرکردم که...اوه بگذریم چه اهمیت دارد..

 

خشمگین و طوفانی شدم...

دختر باران طوفانیست...

من تا ابد زیر این باران می ایستم شاید که باران خطاهایم را بشوید.

شاید که باران فراموشکاریم را پاک کند

من به یاد همه بی کسان و غریبان گریسته ام...

 

اگر روزی از دستم کاری برای این جهان رسوا بر آید حاشا اگر دریغ کنم....

 

تابستان و آسمان ابری؟؟؟

بی گمان فرشته ام است که آمده به دلداری تابگوید که من هستم....همیشه حتی در دمای 40 درجه.

 

پ.ن.از همه دوستانم به خاطر کامنتای مزخرف این چند روز معذرت می خوام.اشتباه بزرگی مرتکب شدم

من هم انسانم...اما یادم رفت انسانیت به چه معناست.

پ.ن.عشق و شعور و اعتقاد کالای بازار کساد

سوداگران در شکل دوست

بر نارفيقان شرم باد...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥
 

 

آینه ها به من  دروغ میگویند.

من مجموعه بغضها،دلتنگیها؛هراسها و عاشقانه های فروخوده ام هستم.

کدام آینه است که این همه را نشانم دهد تا ببینم که با خودم چه کرده ام؟

من تمام سکوتم را با انگشتانم فریاد زده ام..همین جا...

اما تصوير درون آينه همچنان ساکت به من خيره مانده....

آینه همان چیزی را نشان میدهد که دیگران میبینند.

پس تکلیف  اینهمه بغض فروخورده چه میشود؟

 

خدارا صد هزار مرتبه شکرکه  من میدانم که اینجا هستم و هنوز هر روز فکر میکنم

خدا را شکر به خاطر آینه های دروغگو ...

اگرآینه ها به من راست میگفتند چه؟؟اگر راست میگفتند هرگز به راستگویی یا

دروغگویی شان پی نمیبردم..چه بسیارند کسانی که آیینه هایشان صادق هستند..

افسوس که آنها حتی معنای صداقت آینه را نیز نمیدانند....

 

پ.ن.يک آدم مريض توی يه وبلاگ از طرف من يه کامنت چرت و پرت گذاشته بنابر اين اگه کامنتی  از من ديدين که عجيب غريب بود بدونيد کار من نبوده...شما همگی منو ميشناسيد...

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٧
 

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست

که مزد ِ گورکن



از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي



افزون باشد.
                                                                                               احمد شاملو


بر چسب ها:
نظرات ()