نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٦
 

سلام .پست این دفعه من یک مقدار طولانیه از عزیزانی که وقت میذارن و میخونن و با نظراتشون خوشحالم میکنن متشکرم و اگه هم حوصله خوندن ندارین اشکالی نداره. من احتمالا تا آخر امتحاناتم نمیتونم به روز کنم بنابراین وقت کافی دارین که همشو بخونید!در ابتدا جملاتی از کتاب جوناتان را نوشتم که اگه بخونید معنی داستان و هدف نویسنده براتون روشن میشه و بعد از اون هم برداشتهای شخصی خودم از داستان را نوشتم .با تشکر از همه . پس بهشت این است!جوناتان لیوینگستون وقتی که پریدن در ارتفاع های بالا و با سرعتهای بالا را فرا میگیرد به جهانی دیگر وارد میشود جایی که بهشت میپنداردش.ابرها از هم گشوده شدند و همراهانش صدا زدند،خوش آمدی جوناتان!دیدگاه های نو ،افکار تازه و پرسش های نو،"چرا تعداد مرغان کم است؟بهشت باید پر از فوج های مرغان باشد!چرا یکباره اینقدر خسته شده ام؟مرغان نباید در بهشت اینگونه خسته و خواب آلود باشند"خاطره های زندگی اش در زمین داشت محو میشد.برای مدتی طولانی جوناتان دنیایی را که از آن آمده بو فراموش کرد.مکانی که در آن فوج مرغان با چشمانی کاملا بسته و محروم از شادی پرواز زیست میکردند، و از بال هایشان به منظور یافتن غذا و جنگیدن به خاطر آن  استفاده میکردند.در یک سحر گاه هنگامی که با مربی خود تنها بود گذشته را به خاطر آورد.سالیوان آن ها کجا هستند؟چرا تعداد بیشتری از ما اینجا نیست؟سالیوان سری تکان داد و ادامه داد:تنها پاسخی که می شناسم جوناتان،این است که در میان یک میلیون پرنده یکی مثل تو پیدا میشود.بیشتر ماها به کندی راه را پیموده ایم.ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه به آن سفر کرده ایم.فراموش کرده ایم از کجا آمده ایم.اهمیتی ندادیم که به کجاخواهیم رفت.فکر میکنی پیش از اینکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ،خوردن و جنگیدن یا قدرت یافتن هدف والاتری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟یک هزار زندگی؟ده هزار زندگی؟ و آنگاه یکصد هزار زندگی دیگر تا اینکه فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به آن کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم.البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب میکنیم.اگر چیزی نیاموزیم جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود.همان محدودیت های مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد.جان،اما تو یکباره آنقدر آموخته ای که نیازی نداری هزاران بار زندگی کنی تا به این مرحله برسی...خوب از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟به کجا می رویم؟آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟خیر جوناتان ،چنین مکانی وجود ندارد.بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست.بهشت یعنی کامل شدن. در وقت دیگری جوناتان میگفت:همه ی بدن شما از نوک پر یک بال تا نوک بال دیگر چیزی بیش ازتصور شما درباره ی شکلی که قادر به دیدنش هستید نیست.قید و بند اندشه تان و نیز قید و بند بدن تان رابشکنید.                                 *************************************گمان میکنم با مطالعه بخش فوق تصویری از آنچه که نظریه آیده الیسم ارائه میدهد درذهن تان تشکیل شده باشد.در ابتدا بگویم که کلمه آیده الیسم آنگونه که در فارسی معنی میشود از ریشه ایده آل به معنی خواستن هر چیز در نهایت کمالش نیست..آیده الیسم از کلمه idea به معنی ایده و اندیشه می آید.اصل کلی در این نظریه بر این است که تمامی آنچه که ما از جهان پیرامونمان میشناسیم ،تمامی آنچه که حس میکنیم و بر ما نمود پیدا میکند ،ساخته و پرداخته ذهن ماست.آیده الیست ها عقیده دارند با غلبه بر قید و بند های ذهن هر کاری امکان پذیر است.آنها عقیده دارند چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد وهر آنچه در زندگی برایمان اتفاق میافتد در ذهن ما اتفاق میافتد.تا مسیر تکامل را بپیماییم .تا به معنی کمال برسیم.و در این میان هزارن هزار زندگی خواهیم کرد.تناسخ؟!نه گمان نکنم این عقیده با عقیده کلاسیک تناسخ یکی باشد.(تمام آنچه که اینجا مینویسم برداشت های شخصی من است که ممکن است یکسره بر خطا باشد .اگر عزیزان اطلاعات بیشتری دارند و یا اشتباهی در تصورات من هست خوشحال میشوم آگاهم کنید).در تناسخ عقیده بر این است که روح در طی زندگی های مختلف مرارت تحمل میکند تا پاک شود و به مرحله پیوند با خالق برسد.و در طی تمام زندگی هایی که دارد هدف رنج کشیدن است .اما آیده الیسم میگوید که فراگیری وابسته به شخص است ما می آییم تا یاد بگیریم و از طرفی در این نظریه عقیده بر این است که ما همگی جلوه های یک ذهن واحد هستیم پاره های حقیقتی واحد.که شاید این همان روایت سی مرغ و سیمرغ باشد که احتمالا همگی شنیده اید.ریچاردباخ نویسنده معروف داستان جوناتان از طرفداران پر و پا قرص این عقیده به شمار می آید.آیده الیست ها ادعا میکنند که دارای قدرتهای فوق طبیعی هستند و این قدرتها را از آنجا ناشی مشود که میتوانند بر درکشان بر این جهان غلبه کنند و دنیای ذهن را نوعی دیگر بسازند.و اما دنیای ذهن دنیای رهایی از ماده است.رهایی از تعلقات مادی .پرواز.پریدن در هوایی آزاد و دیدن افق های دوردست و عشق ورزیدن....مربی جوناتان در جایی به او میگوید جوناتان تنها بر اساس عشق عمل کن!و معنی عشق چقدر عظیم تر و فراتر از باورهای بچه گانه ماست.ای کاش که در پایان هر روز فقط ده دقیقه به آنچه که هستیم فکر کنیم.به انچه که انجام داده ایم.آیا تنهابرای به دست آوردن لقمه ای نان جنگیده ایم یا به پرواز هم فکر میکنیم؟؟


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢۱
 

 

سلام امروز وقتی از جایی برمیگشتم با یکی از دوستام و عشقش بودم!  توی ماشین این دو نفر جوری نشسته بودن که انگار همه غم دنیا رو دلشونه..مثل زن و شوهرهایی که 30 ساله با هم زندگی کردن و حالشون از ریخت هم به هم میخوره..و از وقتی من یادمه این دو نفر اینجوری بودن..این چه مدل عشقیه؟؟؟آدم که عشقشو داشته باشه باید شاد باشه..حالا حتی اگه گه گاهی مشکلی پیش بیاد..این تریپ غم چیه که مد شده؟؟!!!(اگه من تریپ غم بیام دلیل داره اینا دیگه چرا؟)به هر حال اونقدر عصبانی شدم که هر چی از جوناتان و آیده الیسم و ریچاردباخ میخواستم  بگم پرید و حاصلش شد این خزعبلاتی که این پایینه!!!

شما عاشق نیستید!

شما به زور به خود قبولانده اید که عاشقید...می خواهید وقتی که سنی ازتان گذشت و پیر شدین و به روزهای جوانی فکر کردین افسوس نخورید که ای وای عاشقی نکردم!!عشق را به هزار ضرب و زور به خود و دیگری تحمیل میکنید و نمیدانید که این اسمش عشق نیست..بند است و بردگی....و این وسط حقیقت بیچاره است که نابود شده است.چون شما زندگی را با قصه های هزار و یکشب اشتباه گرفته اید.

حقیقت را قربانی افسانه های ذهنتان میکنید.

آخ! که نمیفهمید من چی میگم!!!

وقتی که میگویم اسیر افسانه و اسطوره هستید منظورم همین است.اه از این عشق های شما!نگاه میکنید چشمتان را میچرخانید اگر عاقل باشید کسی را که تا حدی به شما و تیپتان میخورد انتخاب میکنید اگر هم عاقل نباشید ممکن است با دسته گل به خواستگاری آنجلینا جولی بروید.

سلام شما جزوه ریزپردازنده تون کامله

بله کامله

میتونم ازتون قرض بگیرم؟

بله حتما چرا که نه!

کی براتون پس بیارم؟

والا نمیدونم من دیگه نیستم آخر ترم میرم درس بخونم

اشکال نداره شماره تونو داشته باشم که تماس بگیرم هماهنگ کنیم با هم؟

نه اشکالی نداره!

....

الو سلام من فلانی هستم که جزوتونو گرفتم

سلام خوبین؟

بله کی جزوتونو بیارم؟

هر وقت تونستین

راستی شما برای من خیلی مهم هستین

اوه چه جالب شما هم برای من مهم هستین!

اه! پس فردا ساعت 12 جلوی فری کثافت

باشه من عاشق کوکتل پنیرای فری کثافتم

...1 ماه بعد

دو جوان کنارهم در ماشین نشسته اند  و هر کدام در هاله ای از اندوهی تمام نشدنی غرق شده  و منتظر کلام محبت بار دیگریست  که غم را از او بگیرد(چه غمی؟؟غم بی غمی را!) ..کلام محبت باری که آن دیگری هرگز نخواهد گفت....

نمیدانید که حقیقت قصه لیلی و مجنون نیست..نمیدانید که ما اینکاره نیستیم بابا!!!عشق لیلی و مجنون مال ما نیست..ما به زمان نیاز داریم تا یکدیگر را بشناسیم تا شاید اگرکه روحمان بلند باشد عشقی واقعی از دل رفاقت های واقعی پدیدار شود ولی به خدا این ره که شما میروید به ترکستان است.و همین شما و رویا بافی های احمقانه تان حقیقت را به لجن کشیده اید.حقیقتی که با افسانه زرورق شده باشد حقیقت لجن مال شده است.شما چیزی از روح و عشق و شادی داشتن یک عشق نمیدانید.عشق را درلحظه جستجو میکنید و نمیابید و حاصلش نابودی حقیقت است .

 

پ.ن.معمولا سبک نوشتن من این نیست..ولی اینا اومد تو کلمو و اگه نمینوشتم میترکید..ببخشید دیگه!

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
 

جوناتان مظهر دگراندیشی و تکامل معنوی است.جوناتان اگرچه نام یک مرغ است و داستان شرح زندگی یک مرغ دریایی که میخواست چون دیگر مرغان نباشد،اما حقیقت این است که جوناتان استعاره ایست برای آنچه که یک انسان رها و اندیشمند باید باشد.هدف جوناتان بلند پریدن است.پرواز در اوج و دیدن فراسوی افق ها و این یعنی چیزی که در مرام مرغان دریایی بی معنی و ناپسند است.جوناتان به دنبال بدست آوردن غذا  نیست او فکر نمیکند به این دنیا آمده که تمام روز را برای نان و ماهی با دیگران مرغان بجنگد و حول اسکله و کرجی های صید ماهی در ارتفاع پایین پرواز کند او می اندیشد که فقط پرواز مهم است و باید تا می تواند اوج بگیرد و بالاتر بپرد تا دورتر را ببیند.جوناتان سنت شکن است و همچون تمامی سنت شکنان ترد میشود و تنها و دلتنگ در جزیره تبعیدش به خود درس پرواز میدهد تا بتواند افق های نادیدنی را ببیند و موفق میشود.و همینگونه است در دنیای ما.بسیاری از انسانها زندگی را از یاد برده اند و تنها به تن آسایی و جدال برای سپری کردن یک روز دیگر می اندیشند بی آنکه حتی به معنی زندگی لحظه ای فکر کنند.بی آنکه حتی بخواهند که دورتر را ببینند.و اینجا نیز چنین است که هر آنکه بیاندیشد و در فکر پرواز باشد سنت شکنیست که محکوم به تبعید است.شاید که برخی سنت شکنان شانس این را داشته باشند که در تبعیدشان کسانی همچون خود را ببینند.برخی نیز باید تنهای تنها بار سنگین مجازاتشان به دوش کشند .*******************لب دریا ،نسیم و آب و آهنگ شکسته ناله های موج بر سنگمگر دریا دلی داند که مارا چه توفان هاست در این سینه تنگ*********************پ.ن.اتفاقاتی را که برای جوناتان بعد از موفقیتش میافته بعدا میگم که این پست طولانی نشه...

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۳
 

 

در رهگذر نسیم ایستاده ام..زیر سایه درختی که با بخشنده گی عطر گلهایش را تقدیم کسانی میکند که حضورش را ارج نهاده اند.تا زیر خود درخت نایستی و با دقت هوا را بو نکنی عطرش را متوجه نخواهی شد.درخت بودن هم حرفی است!همیشه استوار و پابرجای..هر بهار گل خواهم داد و اگر کسی دست به چیدن غنچه ام دراز کند دلگیر نخواهم شد.غنچه عاقبت پژمرده می شود و نصیب خاک..میتوان آن را به عابری دلتنگ بخشید که با دیدنش شاد شود.... در رهگذر نسیم ایستاده ام..آواز پرنده ها به گوشم می رسد.اگر گوش به شنیدن آوایشان تیز نکنید حتی متوجه حضورشان نخواهید شد.پرنده بودن هم حرفی است!راست است که برای دل عاشق نمیخوانند.برای گل و بهار نیز نمی خوانند..میخوانند چون که این موهبتشان است و البته موهبتی والاتر نیز دارند.پرواز موهبتی که انسان از آن بی نصیب است.****************************انسان بودن چه؟؟؟قدر و منزلت انسانی ما تا چه حد است؟؟هرگز آیا از خود پرسیده اید که هدف از این آمد شدن چیست؟؟آیا آدمیزاده روحی دارد که جدا از جسم مادی اوست و میتواند تا آسمانها تا فراتر از سایه هر درخت و آواز هر پرنده ا وج گیرد؟؟یا اینکه تمام آنچه که ما هستیم ماحصل ترکیب پیچیده  ژن های والدین ماست؟؟اینهمه حرف وحدیث فقط روی دو رشته ماده نادیدنی نوشته شده؟؟اینهمه شعر و شور شیدایی..اینهمه قصه و روایت..اینهمه عاشقانه ها ..همه و همه روی همان رشته حک شده؟؟پس اگر چنین باشد قاتل در قاتل بودنش بی تقصیر است وارزشی برای نیک سیرتان نیست چه همه اینها در ذات جسمانی آنهاست...و اگر چنین باشد هرگز قدمی فراتر از آنچه که هستیم نخواهیم توانست رفت...ولی من دیگرگونه می اندیشم.انسان روح دارد همانطور که درخت و پرنده و آب روح دارند.اگر روح نداشتیم هرگز نمی توانستیم دوست بداریم.عشق و دوست داشتن و آن آتشی که درخرمن پروانه زدند همگی خبر از روحی میدهند که ناگزیر از تحمل بار هستی است،تا بدانجا که بارش را به سر منزل مقصود برساند.اگر میتوانستیم همچون جوناتان بندهای مان را بگسلیم و بالاتر و بالاتر پرواز کنیم آنگاه دلیل اینمه رنج و سرگشتگی را میدیدیم .آنگاه دلیل شیدایی روحم را میدیدم.اما افسوس که اسیر ماده هستیم و روحمان در بند است.  حقیقت هر چه که باشد خوبی وبدی مطلق هستند.و معنای مطلقشان را همگی میدانیم.هر انسان آگاهی می تواند بیاندیشد و رشد وکند  .هر انسانی می تواند چشم باز کند و مسیرهای نادیدنی را ببیند و دنبال کند.تا به سر منزل مقصود.شاید که دلداگی و سرگشتگی هم بخشی از این راه است.شاید که هق هق گریه های عاشق هم نوای این راه است.*******************************پرنده نیز گاهی آرزو میکند انسان بود و زیر آسمان می ایستاد .از روی زمین آسمان را نگاه کردن هم حرفی است!


بر چسب ها:
نظرات ()