نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۸
 

 

خطاب به آنان که آسمان را از یاد برده اند و تقدیم به  آنان که  روحشان آبی آسمانی است... آسمان را نگاه میکنم.آسمان ابری و باران را...رنگین کمان!بعد باران رنگین کمان را نگاه میکنم و در آسمان شب ستاره ها را نگاه می کنم.به یاد همه آنها که بی ستاره اند دعا میکنم  به جای همه آنها که گلی را در ستاره ای تنها رها کرده اند دلتنگ می شوم.می دانم.می دانم چه دلتنگی عظیمی است..وقتی که سر بر آسمان بلند میکنید دیدنیها بسیارند. آسمان ، ابر ،ستاره ،رنگین کمان و پرواز پرنده ..  و من بالهای فرشته نگهبانم را میبینم که همچنان صبورانه می گوید دل قوی دار سحر نزدیک است. اما دریغا که شما سر بلند نمی کنید ..باران و رنگین کمان و پرواز پرستو برایتان قدر و منزلتی ندارد.شما زمین را نگاه میکنید و در پی نگاهی زیبا هستیدزیبارویان را می جوئید.به دنبال نگاهی نیستید که از نم باران غروب تر شده باشد.به دنبال روحی نیستید که عاشق و دلتنگ باشد.به دنبال چشمی نیستید که غزلهای حافظ را به امید دیدن فال نکو از بر شده باشد.شما چشمی زیبا می طلبید و لاجرم آنها که تنها زیبایی چشمشان انعکاس آسمان است تنها می مانند....تنها...این مرام است مرام روزگار...با شما هستم!!!با همه شما که آسمان را از یاد برده اید....فرشته ام در گوشم نجوا میکند بی دریغ دوست بدار..سحر نزدیک است..نزدیک اما به مقیاس فرشتگان می تواند هزاره ای باشد!!!   شترا زنگوله دار//بارشون گندم و جو//توی جاده های سبز ساربون جلو جلو//گل گندم گل یاس//به موهای دخترون//تو خلوص لحظه ها نمی آد اسم خزون//نم نم بارون و بوی یونجه زار// عاشقای مهربون دهکده گل و گلدون می برن خونه یار//بره ها رو علفای بی قرارچه غروبا چه غروبا که تو یونجه زار خیس..هوس عاشقی و مستی و می کرده دلمچه شبا تو مهتابا تو گندم ها تو سبزه ها ..از غمت دل ای دل دل ای دل کرده دلم..از غمت دل ای دل کرده دلم..دل ای دل کرده دلم..دل  ای دل کرده دلم...هنوزم زنگوله ها زنگوله ها توی جاده های دور صدا میدنهنوز اون سقفای گرم کا هگلی بوی مهربونی و وفا میدن.. کاش می شد رفت در آن جاده های دور گم شد..  

 

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٥
 

 

همين امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش

همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

در آوار همه آينه ها تکرار من باش

همين امشب کليد قفل اين زندون تن باش

رو گلدون رفاقت بريز عطر سخاوت

بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان ای درد و درمان

ای سخت و استوار

آغاز و پايان

ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو

ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو

تو اين باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره

اگه پر ميوه ای پر سايه ای افتاده تر شو

امشب ببين که دست من عطر تو رو کم مياره

امشب همين ترانه هم نفس نفس دوست داره

صدا صدا صدای من به وسعت يکی شدن

بيا بيا شکن شکن

بيا به جنگ تن به تن.....

 

 

داره ميميره دلم واسه مخمل نگات...

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٦
 
افسانه ها!اسیر افسانه ها  و اسطوره ها  است این ملت!!!حرمت و اعتبار یک افسانه تا بدانجاست که به آن به چشم افسانه نگاه کنیم و باورش نکنیم.وقتی که دست می اندازیم یک اسطوره را از قاب رویا بیرون میاوریم تا با آن زندگی کنیم افسانه محو میشود،میمیرد..رنگ می بازد و همراه آن روح اسیر ما نیز نیمه جان میشود.تلاش میکند که افسانه را زنده نگاه دارد.تلاش میکند هر چه در توان دارد انجام دهد تا به آن اسطوره لباس واقعیت بپوشاند.اما نمیداند آنچه که تلاش میکند تا به آن واقعیت بخشد دیگر یک افسانه نیست بلکه حقیقتی تلخ است که به هیچ رو نشانه ای از افسانه محبوب ما ندارد.افسانه لازم نیست که حتما پری مهربان یا سفید برفی و هفت کوتوله باشد.هر یک از ما در اعماق ذهنش به افسانه هایی باوردارد.افسانه تمام چیزهایی است که خوانده ایم و شنیده ایم اما ندیده ایم.ممکن است برای کسی چیز پش پا افتاده ای باشد برای دیگری چیزی عظیم و با ابهت.اما کمیت یک افسانه مهم نیست مهم این است که در نهان  میدانیم چیزی است که در دنیا یافت نمی شود اما ما سرسختانه به آن اعتقاد داریم و هر روز و هر لحظه میکوشیم آن را بیابیم.به خودمیگوییم که من افسانه ام راخواهم یافت .و زمانی میرسد که افسانه را میابیم در شخصی یا چیزی یا موقعیتی..دست می انذازیم وافسانه را زنده میکنیم اما ناگاه میبینیم که افسانه دیگر هیچ جایش به افسانه نمیماند.ما میمانیم و باورهای شکسته مان و تجسم تلخ حقیقتی که هرگز آمادگی رویارویی با آن را نداشتیم زیرا که افسانه ها چیز دیگر میگفتند. اما ..اما میتوان طوری زیست که واقعیتهامان به افسانه ها بپیوندند.اگرکه در هر چیزی صورت افسانه مان را جستجونکینم..اگر که روزه ها و لحظه ها را برای خاطر یک اسطوره به خون حقیقتها رنگین نکنیم.                                                *******************                           اینهمه موج بلا در همه جا می بینیم،                         "آی آدمها" را می شنویم نیک می دانیم که دستی از غیب نخواهد آمدهیچ یک حتی یک بار نمی گوئیمبا ستمکاری نادانی ،اینگونه مدارا نکنیمآسین ها را بالا بزنیمدست در دست هماز پهنه آفاق برانیمشمهربانی رادانائی رابر بلندای جهان بنشانمیش********************لبخند او ،بر آمدن آفتاب را در پهنه طلائی دریا از مهر، می ستوددر چشم من ،و لیکنلبخند او بر آمدن آفتاب بود! شعرها از زنده یاد مشیری     

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۸
 

 

 

 

برای بچه دلتنگی که نگاهش یه جایی تو گذشته پشت پنجره به بازی بچه ها خیره مونده....

 

 

او اولین دوستم بود.یادم نیست که چطور شروع شد فقط یادم هست که با هم دوست شدیم.

من تنها بودم در مدرسه دوستی نداشتم .او هم محلی مان بود و اولین دوست.

گمان نکنید در حال خواندن داستان یک دوستی عمیق و همیشه ماندگار هستید،البته ای کاش که اینطور بود اما او نامهربان بود.بچه بی رحمی بود.مانده ام بعد اینهمه سال به چه هیولایی تبدیل شده است!(لابد یکی از همین ها که هر روز میبینم!)

من همیشه ساده و صمیمی،او همیشه خودخواه و زرنگ.

او عاشق بازی قهر و آشتی بود ،من معنای قهر را نمیدانستم.مگر میشود به یک دوست گفت با من حرف نزن؟؟آخر به چه بهانه کودکانه ای میتوان به یک دوست گفت قهر قهر تا روز قیامت؟؟؟(ظاهرا بسیاری از کودکان به این بازی علاقه مند هستند..آه!من همیشه یک وصله ناجور دلتنگ بودم)

او همیشه قهر بود.لذت کودکانه اش در لبخند زدن به منت کشی دوستان بود!!!

من همیشه دلواپس خاطره هایی بودم که بعد از گذر سالیان به شانه ام سنگینی خواهد کرد.

او همیشه شاد و من همیشه دلتنگ.

من همه هراسم این بود که او از محلمان برود و ما تا قیامت قهر بمانیم.من تلاش کردم به او کمی بزرگ شدن بیاموزم تا شاید طلسم ابدی قهر بشکند اما نشد.

 

من پشت پنجره دلتنگ،او آن بیرون خرسند.

او رفت و ما قهر ماندیم.تا قیامت..........

 

 

گریه نکن بچه دلتنگ.آینده آبستن دلتنگی های هولناک تریست بگذار آنها که حتی در کودکی هم روحشان تاریک است بروند تا قیامت حتی پشت سرشان را نگاه نکنند.

گریه نکن بچه دلتنگ تو اگرچه یک وصله ناجور همیشه دلتنگی اما بدان هر گاه آسمان میبارد فرشته ات همراه دلتنگی تو میگرید.

 

پ.ن.در مورد پست قبلی بگم که من عشق کامپیتور دارم شدید اون متن را یک روز که از شدت سرما و دلتنگی مغزم کار نمیکرد نوشتم..مشکل من سرما و کامپیتور ها نیستند..مشکل من....


بر چسب ها:
نظرات ()