نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
 

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدی؟؟

بهار روی هر شاخه؛پشت هر پنجره شمع روشن کرده است.

دوباره بهار..

نگاه کن

نگاه کن  چگونه درختان به گل نشسته اند.

گوش کن پرنده ها دوباره روی درختان سبز آواز می خوانند.

بهار.همان کليشه هميشه تکرار!

همان کلمات هزاران بار خوانده شده.

مگر به چند زبان می شود از بهار و آمدن بهار گفت؟؟

زمين خسته شد از اينهمه تکرار..اصلا مگر برای زمين فرقی می کند؟؟

 

بهار را گو بيايد!مرا باکی نيست!

من تجسم هميشه پايدار پاييز و بارانم.

هيچ بهاری را قدرت آن نيست که برگهای زردم را سبز کند.

تنها دستان کسی می تواند که هرگز نخواهد آمد.

بهار را گو بيايد!

بهار من گذشته شايد!

 

********************************************************

خوب اين هم از مطلب بهاری من!شد يک مشت جفنگ.دو جمله اولش از من نيست.قسمتی از شعری که يک دوست فراموش شده(دوست بود؟؟؟فکر نکنم ولی من فکر می کردم دوستم باشه) خيلی سال پيش روی کارت عيدم برام نوشته بود.و جمله سومش هم از همون شعر منتها دقيق يادم نيست چی بود.شاعرش هم يادم نيست.شايد سيد علی صالحی..بقيه اش ترواشات ذهن پريشون منه!

يه شعر ديگه براتون ميذارم که خودم اين روزا خيلی گوش ميدم دليل خاصی هم نداره .فقط دوست دارم گوش بدم.اين شعر ليريک آهنگ happy nation از گروه Ace of base که حتما شنيدين ولی يه بار ديگه هم بخونين.در واقع به جای happy new year بهتر بگيم Happy nation!

lo rotze od othem efna dathem aiti kan lifnei kulam beintaim ani iaarog othem
aiti kan lifnei kulam (hebrew)
Happy nation living in a happy nation
where the people understand
And dream of perfect man
situation lead to sweet salvation
For the people for the good
For mankind brotherhood

We're traveling in time

Ideas by man and only that will last
And over time we've learned from the past
That no man's fit to rule the world alone
A man will die but not his ideas

Happy nation...

We're traveling in time
Traveling in time

Tell them we've gone too far
Tell them we've gone too far
Happy nation come through
And I will dance with you
Happy nation

Happy nation
...

 

**********************************************************

درضمن از همه دوستان که تو اين مدت با من بودن تشکر می کنم.اسم نمی برم که يه وقت کسی جا نيافته.همه خودتون می دونيد ديگه!

اين تشکر به معنی اين نيست که ديگه نمی خوام بنويسم!(بی خود خوشحال نشين)فقط خواستم يه بار منم از اين تريپا بيام!

اين گل هم تقديم به همه شما.

ولی خوب همونطور که گفتم قصد دارم جورديگه ای بنويسم و يه مدت کوتاهی ممکنه نباشم.

عيد همه تون مبارک .اميدوارم به هرچی دلتون ميخواد برسيد


 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
 

چهارشنبه سوری:

عجله دارم که از سر کار هر چه سريعتر برگردم خونه که به هياهوی چهارشنبه سوری برنخوردم.

رسيدم خونه و خوابيدم!تو خواب صدای انفجارهای چهارشنبه سوری رو شنيدم و به اين ترتيب ما هم نحسی سال رو در کرديم!

خوب نوشتن درد دلهای ما که واسه کسی جالب نيست برای همين قصد دارم اين وبلاگ رو تبديل کنم به يک وبلاگ تخصصی مطالب علمی-تخيلی وفانتزی.

بنابراين پس از مدتی با يک قالب جديد که برادرمون لرد وگا قرار درست کنه و مطالب جديد بر ميگردم.يه چند تا کانديد برای اولين مطلب جديد وجود داره .يکيش يک سخنرانی طولانی از مايکل کرايتون (شک ندارم که همتون می شناسيدش!) که شايد تو چند تا پست بذارم.چند تا چيز ديگه هم تو ذهنم هست که حالا با يکی شروع می کنم ديگه.

دوست نداريد؟؟خوب نداشته باشيد!!!!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
 

آيا می دانستيد

در فوريه ۱۹۴۵ شهر درسدن(Dresden) آلمان توسط نيروهای متفقين با خاک يکسان شد و ۱۳۵۰۰۰ نفر در يک شب جان سپردند؟؟؟

من نمی دانستم.به تازگی کتابی خواندم به نام سلاخ خانه شماره پنج.در اين کتاب درباره بمباران درسدن مطالبی نوشته بود که هرگز در تاريخچه جنگ جهانی دوم نخوانده بودم.۱۳۵۰۰۰ نفر در يک شب کشته شدند.توسط همان سلاح ها متعارف.در هيروشيما بعد از بمباران اتمی ۸۰۰۰۰ نفر مردند، در حاليکه کشتگان درسدن ۱۳۵۰۰۰ نفر بودند.!

البته متفقين مجبور بودند  درسدن را نابود کنند، برای اينکه جنگ زودتر تمام شود.همانطور که مجبور بودند  هيروشيما و ناکازاکی را نابود کنند.

مجبور بودند..مجبور بودند..مجبور بودند..انگار که اين آدمها که آتش گرفتند و مردند؛ آدمکهای چوبی روی يک صفحه بازی بودند..انگار که جنگ همه اش بازی بوده...

ميليونها انسان بالاجبار کشته شدند.به خاطر جاه طلبی احمقی که فکر می کرد جهان بايد متعلق به نژاد او باشد و البته به خاطر محبت و انسان دوستی متفقين که می خواستند دنيا را از بيماری نازيسم نجات دهند!!!!

راستی در کله هيتلر چه می گذشت؟؟او عقيده داشت نژاد برتر بايد صاحب جهان باشد اما اعمال او بود که منجر به کشته شدن هزاران (شايد هم ميليونها)آلمانی نژاد برتر شد!راستی که احمق بود. من اگر جای او بودم به جای جنگ برای زاد و ولد جايزه تعيين می کردم تا زوج ها هرچه بيشتر و بيشتر بچه دار شوند و آلمانيها انقدر زاد و ولد کنند..انقدر زاد و ولد کنند که ديگر در آلمان جا نشوند وبعد يواش يواش همه دنيا را بگيرند!!!اينطوری بهتر نبود؟؟

دنيای احمق کوری است مگرنه؟؟

************************************************

بذار از اين دنيای بد..دنيای کور نا بلد..

سفر کنم تا خواب تو.

بذار بشم خراب تو

بذار بشم خراب تو


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤
 

دارم سقوط می کنم...

پايين تر و پايين تر

يعنی مردم؟

اين صدای مبهم و دوردست از چيست؟

يعنی ممکن است صدای دستگاه ها و تجهيزات جهنم باشد؟؟(شک نکنيد که جهنم مجهز به آخرين تکنولوژی های روز است.)

اما نه سردم است.جهنم حتما بايد جای داغی باشد.

پس شايد به بهشت می برندم؟

من و بهشت؟بنده هميشه ناراضی و هميشه شاکی را چه به بهشت؟حتما اشتباهی رخ داده!حتما سرور اصلی بهشت داون شده!

اما گمان نکنم.بهشت بايد جای خوبی باشد با آب و هوای معتدل.

تازه چرا اينقدر ساکت است؟فقط اين صدای لعنتی سکوت را به هم می زند.

آه يخ کردم.

راستی عزراييل را يادم نيست.!

............................................

چيز مهمی نيست.

سر کارم !از حال رفتم!

از بس هوا گرفته.از بس که غم زياده.

سر بلند می کنم.کامپيوترم همچنان صبورانه منتظر است.

پ.ن.اين روزها حس نوشتن نيست.شايد بهتر باشه ننويسم.نظر شما چيه؟متن با تارگت و بی تارگت که فايده نداره.با تارگت چون تارگتی نيست.بی تارگت چون مسخره که نيستم!.متن ادبی هم بيخيالش.آخه اصلا به من مياد؟متن ادبي؟

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳
 

 

**********************************

من بي‌نوا بند‌گکي سربه‌راه
 
  نبودم

و راه ِ بهشت ِ مينوی من

بُز روِ طوع و خاک‌ساری
 
  نبود:

مرا ديگرگونه خدايي مي‌بايست
شايسته‌ی ِ آفرينه‌يي

که نواله‌ی ناگزير را
 
  گردن
 
  کج نمي‌کند.

و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».

 

من حکمت خدايان را نمی خواهم!

حکمت آنان ارزانی خودشان باد که در جايگاه آسمانی شان نشسته اند و به اين مخلوق بی نوای بيچاره گه گاهی از سر لطف نظر می کنند.!تازه نه به همه!گه گاهی به برخی نيم نگاهی می اندازند که گفته باشند ما هنوز شما را به خاطر داريم.

و بعد می گويند هر کاری حکمتی دارد راضی باشيد.

من نيستم!!!

من اين حکمت را نمی خواهم.

من به پای خويش نيامدم!به ميل خويش نيامدم.!

من محکومم به زندگی با رنج و اندوه و من اين را نمی خواهم!

آي شما که بر بلندای بارگاهتان نشسته ايد.به من آنچه را می خواهم ببخشيد و عواقبش با من!من خود حکمت خود می دانم.!!!

 

**************************

تهران پرنده مهاجر نيز دارد.می دانستيد؟

يک پرنده سياه رنگ است .کمی کوچکتر از کبوتر.روی شکمش خالهای سفيد دارد.پشتش زير نور آفتاب برق سبز تيره ای دارد.پر سر وصدا است و صدايش چيزی بين جيک و جيک و آواز ناشيانه است.هر سال همين موقع می آيد و تا آخر تابستان هم می ماند.بعدش کجا می رود نمی دانم.شما اين پرنده را ديده ايد؟اسمش را می دانيد؟؟

راستی مهم است که پرنده مهاجری هم بيايد يا نه؟

اصلا به آسمان نگاه می کنيد؟يا به پرنده ها؟


بر چسب ها:
نظرات ()