نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳۱
 

 

امروز روزی است مثل همه روزها..آسمان شاید که ابری شاید که آفتابی..شاید هم هیچکدام!!!

من در فضای سرد و بیروحی محبوسم که حتی به مذاق قطبیان نیز خوش نمیاد ؛چرا که آنها  اگر در سرمایی ا بدی زندگی میکنند دلشان به دیدن دریا و شفق و پنگوئن خوش است!اینجا اما خبری از زندگی نیست تنهای صدایی که سکوت این قبرستان یخ بسته را در هم میشکند صدای دستگاه تهویه بی رحمی است که خون را در رگان من منجمد میکند و صدای کامپیوترها که خستگی ناپذیر به انجام وظایفشان مشغولند.(باخود می اندیشم آیا روزی میرسد که آنها هم متفکر شوند و فکر کنند که علت وجودشان چیست؟؟یا شاید به وجود یک نقطه حرارت  متحرک در حریم یخیشان معترض شوند!!کسی چه میداند!!اما انچه به قطع و یقین میدانم این است که ماشین نیز چون انسان تکامل پیدا میکند و دوست ندارم که آن روز اینجا باشم)اینجا تنهای تنها هستم..حجم تنهاییم افزون شده است آسمان را نمیبینم حتی نمیدانم که ابری است یا آفتابی......گریز!!!

گریزی میزنم به بیرون .صدای آه همیشگی دستگاه ها قطع میشود..آسمان گرفته..مثل دل من.هوا گرم است باید راه بروم تا خونم دوباره به جریان بیافتد.آسمان ابری و هوای کمی شرجی..صدای پرنده ها.به باغچه نزدیک میشوم پرنده هایی میبینم که از دود و شلوغی تهران به اینجا پناه آورده اند..نزدیکشان میروم .کمتر فرار میکنند..یاشاید هم میدانند که دوستشان دارم...فکر میکنم..فکر میکنم..من اهل دلم...روحم همیشه بی تاب ناشناخته ها بوده..دلم همیشه بیتاب و بی قرار عشق بوده چه شد که سر از محیط مکانیکی و بی روحی در آوردم؟؟...

آسمان ابری را نگاه میکنم..بالهای با سخاوت فرشته ام که میگوید باز آ تا چند غریبه ای میان تشویش ها و سوداها..روح سرکشم که میگوید نامرد بعد آنهمه سال در به دری و غریبه گی من حقم این نبود..چگونه ..چگونه باز آیم؟؟؟آسمان را میکاوم..آیا سر باریدن دارد؟؟؟فکر میکنم.آیا دلدار روزی از راه وفا خواهد آمد؟؟؟

باید باز گردم برنامه ای مشتاقانه انتظارم را میکشد تا  debugشود!!!!یعنی می شود که روزی چیزی جز برنامه ها و کامپیوترها انتظارم را بکشند؟؟؟

میدانم..مرگ..!!!!فراموشش نمیکنم....

به فرشته ام پشت میکنم..باش در آسمان حتی اگر بباری هم صدایت را نمیشنوم...تو فرشته نگهبانم شدی..باید که کاری بکنی!!

پ.ن.فکر کنم دارم عهدمو میشکنم!!!اصلا قصد نداشتم تا هفته دیگه آپ کنم اما سرور روم شاعرم کرده!!!!به هر حال هنوز دلگیرم..هنوز اتفاق شادی نیافتاده که دلگیر نباشم

پ.ن یه مطلب خوندم در مورد ماهیت فرشته ها واینکه ممکنه اونا.....نمیگم..تو پست بعدی شاید نوشتم!!!راستی اون عکس که اون بالا میبینید تقریبا شبیه زندان منه!!!


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٩
 

نگاه کن

         نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد...

                             آنکه نهال نازک دستانش از عشق خداست


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

 

با سلام..این بار برای ضد حال زدن به همه اونهایی که خوندن داستانهای علمی را بچه گانه میدونن میخوام کلی از آسیموف بگم!!(شوخی کردم ولی جدا از همه عزیزان خواهشمندم اگه به نظرشون مطلب بی ارزش یا بچه گانه یا احمقانه است وقت خودشون و من را با کامنت گذاشتن هدر ندن).و در ضمن باز هم از عزیزانی که میخونن و برام ارزش قائل هستن متشکرم. در مورد زندگی آسیموف و سوابقش چیزی نمیگم چون توی نت مطلب در موردش زیاد هست.من میخوام در مورد دیدگاه ها و عقایدش که نظر منو توی داستناهاش جلب کرده صحبت کنم. آسیموف کتابها ،مقالات،و داستانهای زیادی نوشته است.ولی معروفترین و محبوبترین آثار آسیموف مجوعه داستانهای بلندی هستند که در مورد امپراطوری عظیم کهکشانی نوشته و بهترین های  این داستانها چندگانه بنیاد است.خود داستانها موضوعات مختلفی دارند اما به طور خلاصه می توان گفت که آسیموف در این داستانها آینده ای دوردست را تصویر کرده ،زمانی که بشر کل کهکشان را مسکونی کرده و امپراطوری کهکشانی عظیمی را بینان گذاری کرده ولی هیچ امپراطوری در تاریخ بشر عمر ابدی نداشته و امپراطوری کهکشانی نیز سرانجام رو به فنا و نابودی میرود و سرانجام کاتریلیونها انسان که روی تمام کرات کهکشان زندگی میکنند به جنگ و خونریزی ابدی و نابودی میراث علمی فرهنگی انسانها ختم میشود.اما چاره چیست؟آیا نژاد بشر محکوم است که تا ابد با هم نوعانش بجنگد و هرگز هیچ آرامشی دوام نخواهد داشت؟خوب به عقیده بسیاری از فلاسفه واقعا همین طور است،اما هستند کسانی نیز که به مدینه فاضله و آرمان شهر معتقد هستند.آسیموف نیز به نوعی به آرمان شهر وسرانجام نیک برای بشریت اعتقاد داشته اما به نوعی غیر عرفانی، چون از آثارش اینطور بر می آید که به خدا و زندگی جاودانه پس از مرگ اعتقاد نداشته است.(یک برداشت شخصی اما احتمالا صحیح چون شخصیت هایم معروف کتابهاش همگی بی  اعتقاد هستند.) آسیموف در سری داستانهای بنیاد به دنبال راهکاری است تا بشریت را از جنگ و هرج مرج ابدی نجات دهد.زمین به عنوان سر منشا بشریت در تمام این داستانها افسانه ای فراموش شده است که باور به آن نیز خرافات تلقی می شود.ظاهر آسیموف به نوعی از زمین بیزار بوده شاید نه از خود سیاره زمین بلکه از تمام بی عدالتی ها و سیاهی های موجود بر آن وبه همین دلیل است که اعتقادراسخی در فراموش کردن زمین دارد.انسانهای داستانهای آسیموف هرگز افسانه جهان مبدا را باور ندارند!شاید که ننگشان میاد اجدادشان روزی روی زمین به وجود آمده اند. معروفترین شخصیتی که آسیموف خلق کرده روبوتی است به نام دانیل.روبوتهای داستانهای آسیموف از نظر قدرت تصمیم گیری و منطق بسیار قوی تر از انسان ها هستند و در عین حال موجوداتی خیر خواه هستند که قدرت تمرد و سرکشی ندارند زیرا برنامه نویسی مغر آنها به گونه ای است که این قدرت را از آنها میگیرد.آسیموف آینده کهکشان را به دانیل می سپارد تا او بار کهکشان را به دوش بکشد و آنرا به سرمنزل مقصود هدایت کند!زیرا ظاهرا انسان هرگز موفق نخواهد شد.انسانها در برهه ای کوتاه از زمان از روبوتها استفاده میکنند و سپس آنها نیز به افسانه هامی پیوندند.اما دانیل همچنان رسالتش را به دوش میکشد تا بشریت را نجات دهد.و سرانجام با تحقق گایا این امر ممکن میشود.گایا نیز به طور ذاتی مانند روبوتها ملزم به رعایت قوانینی است که تخطی ازآن برایش ممکن نیست و مهم ترین این قوانین این است که گایا نباید به زندگی آسیب برساند.!ساده ترین و مهم ترین قانون. به عقیده من دانیل در داستانهای آسیموف آن چیزی  است که جای خالیش را همه آنها که فکر می کنند حس کرده اند.ناجی!خود آسیموف جایی در داستان سرآغاز بنیاد کهکشانی به این مسئله اشاره میکند و اعتقاد به روبوت فناناپذیر را همان اعتقاد دیرینه به ناجی مینامد.با این تفاوت که در این داستانها ناجی حقیقتا وجود دارد.ناجی ساخته شده به دست خود بشر که کلید رهایی اوست.به هر حال گایا آینده روشنی است .کهکشان –شهر گایا نمیتواند به زندگی آسیب برساند.همان طور که دست چپ ما نمیتواند دست راست را پاره پاره کند گایا نیز نمی تواند اجزای خود را بدرد.و این گایا در داستانهای آسیموف اگرچه اساسش همان باور عرفانی قدیمی است اما چندان رنگ و بوی عرفانی ندارد.ظاهر آگاهی از دید آسیموف همان روح بشری بوده است.در گایای آسیموف تمام موجودات در آگاهی گایا سهمی هستند و پس از مرگ نیز باز جزیی از گایا هستند که سطح آگاهی اش پایین آمده و بین اجزای دیگر تقسیم شده اما هرگز نابود نشده است. پ.ن .این مطلب را نقد در نظر نگیرید نوعی برداشت شخصی است.

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٤
 
 خدا؟؟گایا؟؟روح جهان؟؟هیچ کدام؟؟هر یک به نوعی؟؟؟به عقیده من حقیقتی در این باب اگر باشد مطلق است.من به دنبال حقیقت هستم.همانطور که در مطلب قبلی گفتم گایا به معنی روح مشترک است.این توعی معنوی است اما افزون بر این شخصی به نام جیمز لاولاک تئوری ارائه کرده است که درآن وجود گایا را با دلایل علمی بیان کرده است.به  عقیده این شخص گایا حقیقتا وجود دارد.او عقیده دارد که جو سیارات زنده با سیارات مرده که در آنهاحیاتی نیست متفاوت است و این تفاوت ازفضا قابل مشاهده میباشد.جزییات تئوری را نمیدانم اگر مایل باشید میتوانید اینجا را مطالعه کنید.عقیده من چیست؟عقیده دارم که زمین جسمی مرده نیست.نگاه کن که سبزه و گل از همه رنگ چگونه از دل خاک تیره سر بر آورده اند!نگاه کن به خروش موجهای دریا به همه شگفتیهای این خاک.نه زمین مرده نیست و حقیقتا زنده است.و من فکرمیکنم که گایا نیز میتواند وجود داشته باشد.انسان فقط جسم نیست بلکه دارای روح است و روح آدمی توانایی های بیشماری دارد.اماهنوز زمان به هم پیوستگی نرسیده است.بشریت راه درازی تارسیدن به معنی واقعی انسانیت پیش رو دارد .شاید هم که هرگز این راه را نپیماید.اما اگر این راه را پیمود قطعا به راه بری عقلش نمی پیماید .در این راه رهنما همانطور که دانته در کمدی الهی میگوید عشق است وقتی که کل بشریت عشق به معنای واقعی آن را حس کند شاید هنگام تحقق گایا نیز باشد. پی نویس1:یکی از دوستان از سریالی به نام لبه تاریکی  اسم برد که در اون یک گروه مخالف عملیات هسته ای اسمشون را گایا گذاشته بودن این اسم توی اون سریال هم به همین معنی بوده دقیقا و آخرین عبارات فیلم اینه که زمین میتو نه از خودش حمایت کنه و این به نظر من هم حقیقت داره. پی نویس2:نوشته بودم که سر منشا گایا در مذهب پاگانیسم است اما دوست خوبم کرگدن توضیح دادن که پاگانیست ها طبیعت را گرامی میدارند اما مفهوم گایا در مذهب اونها وجود نداره .که این کاملا درسته .به خاطر این اشتباه منو ببخشید. 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠
 
 

 

و اما گایا:گایا در اساطیر اسم مادر زمین بوده.مظهر باروری و سمبل زنانگی.اما گایا از دیدگاه عرفان کهن به این معنی است که زمین فقط یک کره بی جان نیست بلکه یک موجودیت زنده و آگاه است و تمام آنچه که روی زمین وجود دارد بخشی از گایا است ،جزیی از کل. و هر جز در سطحی از آگاهی قرار دارد.تمام اجزا گایا اگر چه به ظاهر جدا هستند اما همگی با هم شکل دهنده گایا هستند و در احساسات ،دانش و آگاهی شریک هستند.گایا یک روح است در کالبدهای مجزا.و شاید حتی بتوان گفت که یک کالبد زیرا که با متلاشی شدن یک جسم آن جسم دوباره به زمین برگشته و در جزیی دیگر از گایا وجود خواهد داشت.شاید که اگر فقط بشر را در نظر بگیریم مفهوم گایا این شعر قدیمی فارسی را به خاطرمان بیاورد که میگوید:بنی آدم اعضای یکدیگرند                                          که در آفرینش ز یک گوهرندچو عضوی به درد آورد روزگار                                         دگر عضوهارا نماند قرارو براستی که گایا چیزی جز این نمیگوید.اگر هر دردی در هر نقطه ای از جهان در جان همه جهانیان حس میشد شاید که نژاد بشر اینگونه کمر به قتل برادرانش نمی بست.گایا حتی از جامعه انسانیت فراتر میرود.یک گل ,یک پرنده ، یک درخت و حتی سنگها و دریاها بخشی از گایا هستند.آنها هم به همان اندازه موجودیت دارند که ما داریم.همه چیزدر خاطره گایا ثبت می شود.و همه دراین خاطره شریک هستند.اگر چنین به هم پیوستگی وعظمتی قابل درک بود زندگی راحت تر بود.اما آیا به راستی گایاوجود دارد یا صرفا تخیل و افسانه پردازی ذهن متفکرین است؟ریشه اعتقاد به گایا به گمانم که در مذهب پاگانیست ها باشد که مظاهر طبیعت را می پرستیدند.اما در عقاید چندین متفکر دیده ام که از روح جهان سخن میگویند.اینکه روح جهان از همه چیز آگاه است و اگر از آن چیزی بخواهیم پاسخ میگیریم . این مفهوم روح جهان به نظر من همان گایاست در بیانی دیگر.اما اگر گایا ورای تصورات ما وجود دارد پس چرا انسانها اینگونه کمر به نابودی خویشتن و زمین بسته اند؟؟(برای اینکه مطلب زیاد طولانی نشه چند قسمت مینویسم)                                              

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢
 

 

به کجا می رویم؟؟من به تازگی خواندن  کتاب بنیاد کهکشانی و زمین نوشته ایزاک آسیموف را تمام کردم و مطلب این دفعه هم به نوعی مربوط به محتوا و مضمون این داستان است..اگر به نظرتان طولانی است اصلا مجبور نیستید که بخوانید!سر آغازمان کجا بوده؟؟مشخص نیست..متون مذهبی صحبت از آدم و حوا میکنند.زوجی که از بهشت رانده شدند و تمامی انسانهای زمین از نسل آن دو هستند...متون علمی می گویند تکامل..میگویند سرچشمه حیات ما گل و لای اقیانوسهای اولیه کره زمین است..اولین موجودات تک یاخته ای آنجا تشکیل شده اند(بر حسب کدام تصادف از من نپرسید بیش از شما نمیدانم) و سپس با پیمودن پلکان تکامل به اینجا رسیده که کنون هستیم...سر آغاز هرچه که بوده اکنون مهم نیست..ممکن است زمانی بدانیم ممکن هم هست هرگز ندانیم..اما سوال این است به کجا میرویم؟؟نسل انسان راه درازی تا آنچه که امروز هست پیموده..از غارنشینی و زندگی بدوی به جایی رسیده که رویای تسخیر کهکشان را در سر میپروراند..اما آیا واقعا راه به کهکشان خواهیم برد؟؟و اگر هم روزی این رویا عملی شود کیقیت آن چه خواهد بود؟؟آیا نسل انسان همچنان تشنه به خون یکدیگر فقط پهنه جنگ و کشور گشایی را توسع خواهد داد یا اینکه روزی که ره به ستارگان باز کند از مرحله وحشیگری گذشته است؟؟قبلا اعتقاد داشتم که ما یکبار از حضیض به اوج رسیدیم...از غارنشینی رسیدم به جایی که عزم ستارگان کرده ایم..پس میتوانیم یکبار دیگر هم خودمان را از حضیض به اوج برسانیم..راه درازی تا تحقق معنای انسانیت مانده است..نویسندگان داستانهای عملی تخیلی از دسته افرادی هستند که جسارت این را دارند که درمورد آینده دست به گمانه زنی بزنند..من به عنوان یک طرفدار این نوع ادبیات نظریات نویسندگان مختلف را خوانده ام..برخی حتی آینده های بسیار دوردست را نیز سراسر پر از جنگ و خونریزی و آشوب تصویر میکنند و عقیده دارند که نژاد بشر همین است که هست و هرگز از لحاظ اخلاقی از این پیش تر نخواهد رفت..حتی اگر تمام کهکشان را مسکونی سازد بازهم جنگجو و خودخواه و بی منطق خواهد بود و سرانجام هر جامعه انسانی را فروپاشی در اثر فساد اخلاقی میدانند...امادرهمین بین کسانی نیز هستند که نهایت جوامع بشری را روشن تصویر میکنند و در این بین دیدی اسطوره ای و افسانه ای دارند...کلارک و آسیموف دو نویسنده بسیار مشهور این حیطه هستند ..کلارک عقیده دارد که ستارگان برای انسانها نیستند و ماهرگز راه بدانها نخواهیم برد....در عین حال کلارک پایان کار بشریت را همیشه  به نوعی در آمیخته با افسانه ها و اسطوره های مذهبی تصویر میکند..در حالیکه آسیموف معتقد است که کهکشان مسکونی خواهد شد...آنهم با جنون و دیوانگی نوع بشر...ولی او هم پایان روشنی را تصویر میکند..گایا...راستی در موردگایاچه میدانید...در پست بعدی در مورد آن خواهم نوشت..اما به راستی ما به کجا می رویم؟؟

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()