نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۸
 

سوالی مانده بر لبها که می پرسم من از دنيا...

به تکرار غم نيما

کجای اين شب تيره

بياويزم قبای ژنده خود را...

ای کاش که تک ستاره ای بر آسمانم

ای کاش که چلچله ای بر سقف فروريخته ام....

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩
 

انسانهايی که درونشان چيزی برای شکسته شدن وجود ندارد.هرگز نميشکنند.بنابراين موفقيت هميشگی و شادی بی پايان برخيها را نميتوان به پشتکار يا همت عاليشان نسبت داد؛زيرا که اينان لايق شکست نبوده اند.

راه درازی نرفته آنکه روزگار بيدريغ هر آنچه را که طلب کرده در داماناش نهاده..راه کمی نرفتيم ماکه بارها و بارها تيغ خشم خداوندی دار و ندارمان را تاراج کرده....

معنای حکمت و عدالت خداوندی يا چيزی بی نهايت فراتر از درک و فهم ماست يا اصلا وجود ندارد.هميشه تاريخ ما شرافت و عدالت خود را با معياری مطلق سنجيده ايم..و آن معيار مطلق را خداوند ناميده ايم..حال آنکه اگر به زندگی واحوالات مردم دقيق شويم ميبينم که عدالتی که ما سعی در محقق کردن آن داريم هرگز با عدالت خداوندی هم خوانی ندارد.خداوند بر مردمان سخت کوش سخت ميگيرد و مردمان آسوده خيال را رها ميکند که غرق در بيخبری و آسوده خيالی روزگار به سر برند و هرگز گزندی از روزگار نبينند...حکمت اين رفتار خداوند چيست؟؟؟......

کوئلو در کتاب پنجمين کوه ميگه که بايد يک روز به مبارزه با خداوند برخاست ..ميگه مصيبت وسيله ايست تا ما بتوينم که خودمون را بيشتر بشناسيم....ميگه خداوند به برگزيدگانش سخت ميگيره...و ميگه گاهی وقتا رفتن به راه انسانهای معمولی اشکالی نداره.....

شايد!!!شايد بايد پشت به خداوند کرد و از او خواست که ديگر نه صدايش و نه فرشتگانش را به ياری ما نفرستد تا بلکه جايی ديگر و زمانی ديگر او را بيابيم...يا شايد روزی به اين کشمکش بی پايان فکری خاتمه دهيم که آيا اصلا خدايی وجود دارد يا خير؟؟شايد تمام اين بی عدالتی ها نشان از نبودن او دارد و ما بيهوده ميکوشيم در پس تمام ظلمها و بی عدالتی هايی که بر ما رفته است دست او را ببينيم..؟؟؟

من خسته شدم از اين تلاش بی پايان برای يافتن او.سياهه گناهان  او در قبال من بيش از گناه من است در قبال او...پس اگر او به حقيقت جايی بالای اين گنبد نيلی به نظاره نشسته است وقت آن است که به فرياد دلم آيد.من هميشه قدم در راه او زدم ..هميشه...هر آنچه را که مظهری از او بوده گرامی داشته ام..من عشق را در قلبم بيدار کرده ام...من به دلم آموختم که فراموش نکند..اما او باران مصيبت بر دلم باريده...

گلايه و شکايت من انتهايی ندارد..به اندازه ابديت بی کرانش از او شکايت دارم....و او به اندازه تمام اين سالها که روح سرگردان من او را جسته به من بدهکار است...به اندازه تمام در به دريهای روح من...

و اکنون روح من روی لبه نشسته..لبه ديوار سقوط...و اگر در ورطه روبرويم سقوط کنم هرگز ديگر به شريعت او باز نخواهم گشت....شريعت ..طريقت..حقيقت!!!حقيقت شايد که فقط رفتن باشد و طريقت شايد که هر راه سنگلاخ و هر راه پر از درد و مصيبت که دست روزگار رو به رويمان قرار ميدهد...و شريعت؟؟؟شريعت شايد توهمی بيش نباشد..اسرار اين جهان را نميتوان پاسخ گفت...

اينهمه گشته ام و سرگردان بوده ام تا برسم به نهايت دلشکستگی و دلتنگی و در اين انتها اگر دست نامريی خداوندی هم در کار نباشد من تمام اين ابديت را بيهوده پيموده ام..و اين معنی شکست يک انسان است...من با تمام وجود انسانيم شکست خوردم....شکست...و حالا در لبه ورطه قرار دارم...ترک تمام آنچه که باور من بود.ترک خودم...و دلشکسته و تنها بی هيچ خدايی و فرشته ای مسير بينهايت را رفتن...من و بارون و غروبی که تنها يادگار تنها عشقی است که در قلبم پروردم...

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

 

وای باران بارن..شيشه پنجره راباران شست....از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٧
 

افسانه هستی ما....

آسمون ابری و صدای بارون و بوی خاک نم خورده...پرواز پرنده..راه رفتن روی برگهای زرد که از درخت افتادن...عاشقی کردن ..دلتنگی کردن..غروب و آفتاب سرخ رنگش ....فکر کردن فکر کردن فکر کردن.....افسانه هستی ماست اين همه!!!!!!!

راستی مرز واقعيت و افسانه کجاست؟؟من کجای اين افسانه هستم؟؟؟آخرش چی؟؟افسانه ها ميگن اگر که ما اينجا هستيم خودمون خواستيم که بيايم....ميگن که ما از سر تا ته اين افسانه را از حفظ ميدونستيم....افسانه ها ميگن روزی که پا به اين دنيا گذاشتيم از سر تا تهش را ميدونستيم...پس حتما چيزی توی اين افسانه زير اين آسمون ابری و زيرتنهايی بيد مجنون بی تابمون کرده بود که پا به اين افسانه بذاريم...روزی ميرسه که از بالا و از دوردست به اين قصه نگاه کنيم؟؟قصه همه رنجا و همه شاديهامون..قصه دلداده گی ها و تنهايمون....قصه ای که خود ما سروديمش؟؟راستی آيا خود ما سروديم؟؟خود ما يا دستای افسانه ساز خالق...راستی جايگاه خالق در اين افسانه کجاست؟؟بر عرش خود نشسته تکيه زده و با لبخندی عارفانه اينهمه تکاپوی ما ..اينهمه رنج و اضطراب ..يا که لحظه های شادی ما را نگاه ميکنه....خالق آيا خودش جزوی از اين افسانه نيست؟؟؟جزوی از من و ما؟؟جزوی از آسمون ابری و تيره و تار..يا شايدم شکل پرواز پرنده.....

اما همه افسانه های عاشقونه ميگفتن آخرش توی کوچه باغ ترانه و قصه همون  جا که عاشقای مهربون دهکده  گل و گلدون ميبرن خونه يار قرار قصه ما به خوبی و خوشی تمام شه...چی شده که رنگ همه افسانه هاش شده رنگ ماتم ..کی رويای عاشقانه ما رو دزديده؟؟کی روی قصه ها خط سياه کشيده؟؟؟آخر افسانه هستی ما کجاست؟؟؟کی ميرسه روزی که به بارگاه خالق احضار بشيم....

اگه روزی در عرش ملکوتش حاضر بشم..از اينهمه رنگ سياه توی ترانه ها بهش شکايت ميکنم....من عاشق بارونم..عاشق آسمون ابری و پر فرشته ها که ميشه توی شکلای ابرا ديدشون...اما چی شده که همه دلا از بارون ميگيره؟؟چی شده که همه از بارون فرار ميکنن..مگر نه اين بارون دست نوازش خالق بر چهره ماست؟؟؟

روزی آخر ...در انتهای اينهمه غروب و اينهمه جاده دلتنگی خالق اين افسانه را پيدا ميکنم..روزی آخر جواب اينهمه سوال بيجواب را از او ميگيرم.....

اما با اينهمه  افسانه عاشقانه که ديگه جايی توی اين دنيا نداره چيکار ميشه کرد؟؟شايد خالق هم خسته از اينهمه ظلم و بيداد ما رفته جای ديگه افسانه عاشقانه ديگه ای مينويسه....يا شايدم رفته به قلب اونا که افسانه را باور کردن....اونا که بی هيچ سرکشی گردن گذاشتن...نه من که مرامم سنت شکنی و سرکشی بوده....

افسانه آخرش چه طور تموم ميشه؟افسانه من؟؟؟افسانه من را دستان چه کسی خواهد نوشت...دست خالق يا دست من؟؟؟

خالق آيا بيرون اين افسانه نشسته؟؟؟؟


بر چسب ها:
نظرات ()