نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦
 

 

اگه با آثار نسبتا سوررئالیستی و فلسفی کاری ندارین نخونین سوتفاهم نشه!!!البته اثر مورد بحث چندان هم سوررئال نیست..ولی خوب یه رنگ و بویی داره..از دید شخص خود من!!!

چند روزه دارم گرگ بیابان اثر هرمان هسه را میخونم....عجیب بین گرگ بیابان و خودم شباهت میبینم....گرگ همه را دوست داره..درونش نوع دوستی و عشق به دیگران وجود داره...برای همه ..همه کار میکنه..اما همه تنهاش گذاشتن..البته تقصیر خودشم بوده که گرگ شده..از بچگی نمیتونسته با ارزشهای آدما زندگی کنه...دروغ و خیانت و زشتیهای وجود آدما بدجور براش زننده بوده..اما سر آخر درونش یه انسان هم وجود داره که از تنهایی گریزان...دلش نمیخواد تنها بمونه..دلش میخواد وقتی که به اتاقش برمیگرده اونجا یه دوست منتظرش باشه...کسی که دوستش داشته باشه..اما دیگه دیر شده و گرگ درونش به آدمه اجازه نمیده..از طرفی هم همه گرگ درونش را دیدن..و اگر چه بعضی ها دوستش دارن و ادعای دوستی میکنند..اما اونا هم به حال خودش رهاش کردن....و یه چیز دیگه اینکه گرگ علیرغم میل خودش همیشه غمگین...بعضی وقتها خوشحال میشه اما تقریبا همیشه غمگین و نمیدونه که کجا باید به دنبال شادی بگرده...

واقعا دردناک..این گرگ خیلی طول کشیده تا فهمیده که گرگ بیابان..و درونش یه گرگ داره...ولی من فکر کنم که زود فهمیدم!!!!تازه ۲۵ سالمه...البته من فکر نمیکنم که اونی که در منه گرگ باشه...نمیدونم چرا هسه برای بیان گوهر درونی این آدم گرگ را انتخاب کرده...جالبه که میگه همه متفکر ها و هنرمندان و هر کسی که به نوعی متمایز از جامعه بوده به نوعی گرگ بیابان هم بوده!!!شاید اونچه که درون این انسانها وجود داره و نمیذاره که مثل مردم عادی فکر کنند و زندگی کنند ..باعث میشه که به انزوا کشیده بشن..و از این لحاظ باگرگ مقایسه شدن....به هر حال من که نه هنرمندم نه اندیشمند!!البته شب تا صبح از بس که فکر میکنم دیوونه میشم.ولی به این که نمیگن اندیشمندی...تنها هنرم هم که بگو مگو با کامپیتور!!!!....ای کاش میتونستم آواز بخونم یا یک اثر هنری خلق کنم..شاید اونجوری قدری از این غم تنهاییم کم میشد.....من هم نمیتونم با این شادیهای پوچ و مجازی که همه اطرافیانم باهاشون خوشن..خوش باشم..دلم چیز دیگه میخواد....

اما دلم نمیخواد گرگ باشم..آهای آدما من نمیخوام گرگ بیابان بشم..نمیخوام تو. انزوا پیر بشم....نمیخوام وقتی که شبابه اتاقم برمگردم فقط کامپیوتر و داستایوفسکی و پائولو کوئلو منتظرم باشن..نمیخوام...چیکار کنم ؟؟؟نکنه که گرگ بودن و نبودن دست خودآدم نباشه؟؟یعنی یکی که گرگ به دنیا اومده مجبوره تا ابد گرگ بمونه؟؟؟

شایدم اینجوری باشه؟؟؟کلارک هم داستانی داره به اسم شهرو ستاره ها که خیلی هم معروفه..قهرمان داستان اونم یه آدمیه که با محیط واطرافیانش نمیسازه....توی اون داستان به اون آدم میگن هر از چندی کسی مثل تو خلق میشه که یکنواختی اطراف را به هم بزنه..به هر حال دیدگاه کلارک و هسه اصلا ربطی به هم نداره(من که اینطور فکر نمیکنم..)اما این شباهت داستانی نشون دهنده اینه که به هر حال کسانی هستن که دست خودشون نیست که گرگن!!!!!!!!!!

گرگا بیشتر از بقیه دوست میدارن و عشق میورزن شاید همین به گرگ بودن بیارزه

ای آخرین بهانه درگریه شبانه غاطیده همچو شبنم در بستر ترانه.....

 


بر چسب ها: معرفی کتاب، سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٩
 

ميخواستم عاشقانه ای بنويسم...

اما جای عاشقانه ها رو وب نيست..جای عاشقانه ها تو مزار سينه است..اونجا کسی که سال به سال ازش رد نميشه...نه رهگذری هست و نه غريبه ای...نه حتی کسی که بر مزار سينه گريه کنه.....

ديشب تا دير وقت  بارون ميباريد..تا نزديک صبح من کنار پنجره بودم و افسوس ميخوردم که چرا نميتونم برم بيرون زير بارون....... قبلا باورم بود که بارون سيمای فرشته نگهبانمه....وقتی که بارون ميباريد انگشت نوازش اون را بر صورتم حس ميکردم و همراه فرشته ام خوشحالم ميکرد...ديشب اما فرشته ام گريه ميکرد...ساکت بود.. غمگين بود..يعنی از دستم من؟؟؟

ميگن چرا غمگين مينويسی...چی بگم؟؟آخه غم زياده...آخه قسمت ما از غم دنيا خيلی زياده...آخه اين غم کمی نيست که صداقت رفته بر باد..آخه اين غم کمی نيست که ما عاشق و عشق ما.....بی خيالش!!!!!...شايدم به قول بعضی ها ما عاشق غميم و. اينجوری لذت ميبريم؟؟؟

بعضی وقتا آره!!به هر حال غمگين بودن از الکی خوش بودن خيلی بهتره...هرگز تو زندگيم آدمای الکی خوش را تحسين نکردم.....الانم بار سنگينی به دوشم..ميدونم بايد باهاش کنار بيام..ميدونم بايد بجنگم..اما چی کار کنم..که نميره...يادش از مزار سينه نميره که نميره... ..

حافظ ميگه

آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه فال به نام من ديوانه زدند...

آخه باری را که أسمون نتونست بکشه يعنی ما ميتونيم بکشيم؟؟؟شايد..يعنی حتما..اگه حافظ ميگه يعنی حتما ديگه...اما سنگينه....خيلی سنگين و تلخ..تلخيش ته وجودم ته نشين شده...اما خدا را شکر که آسمان ما را لايق دونست...لايق بار امانت....

کاش ميتونستم از اون دنيای معنوی ..از اون شهر دعا که همه گنبداش طلاست بيام پايين رو زمين آدما...به خودم بگم بی خيالش...اما نميتونم...منم اينجوری خلق شدم ديگه....هر کی که از مزار سينه ما رد بشه..اونجا اسمش برايه هميشه ميمونه...گمان نبر که پاک ميشه!!!!اين دل لعنتی ما يادش نميره..هيچ کس و هيچ چيزو...

------------------------------------------------------------------------

حالا انگار راست راستی يکی پيش خدا پارتی ماشده که راه به راه بارون مياد..

ببينم ميرزا تو بودی؟؟؟دستت درد نکنه!!!

تا بعد


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۳
 

داره بارون مياد......

بارون مياد...باد مياد و برگهای زرد از روی شاخه ها ميريزن و راه رفتن زير بارون و برگهای زرد که تو هوا پيچ وتاب ميخورن هزار خاطره نداشته را به يادم مياره...

بارون مياد...من زير بارون تنهای تنها....

من در انديشه يک لحظه ديدار....من هميشه اينجا بودم...از همون موقع که نه پرنده ای بود و نه درختی..از موقعی که نه بهاری بود و نه رويشی...پاييز.هميشه پاييز...پاييز زمين را به خاطر دارم...هزاران سال زندگی کرده ام..هزاران سال اينجا بوده ام تنهای تنها..

تا کی؟؟؟تاکی اينجا بايد منتظر بشينم..تا کی به جاده ای خيره بشم که او از آن رفت..رفت برای هميشه و منو تنها گذاشت..چند هزار سال گذشته و من منتظرم؟؟ منتظر نشستم  و به صورت رهگذرا نگاه ميکنم .شايد که پيداش کنم..يعنی ممکنه پيداش کنم؟؟؟ به گمونم بارون ميومد روزی که رفت..چون هميشه وقتی بارون مياد بيشتر از هميشه بهش فکر ميکنم...من عاشق بارونم...اول اول..وقتی که کسی روی زمين نبود هم بارون مياومد.......بارون مياومد که زندگی را به زمين بياره..بارون بخشنده ترين جلوه روح جهان..بارون انگشت نوازش روح جهان بر گونه ماست...

راستی چرا رفت؟؟چرا بعضی از آدما هيچ گمشده ای ندارن ؟؟؟چرا روزگار فقط بعضی ها را  تنها و بی کس روی اين زمين بيرحم رها ميکنه و ميره.....

راستی چطوره که من اينهمه سال چشم انتظاری يادم مونده؟؟؟چطوره که من بلد نيستم دل بکنم؟؟هنوز نگاهش تو خاطرم مونده....مگه ميشه..اينهمه سال دنبال کسی بگردی و پيداش نکنی؟؟؟مگه اين زمين لعنتی چقدر بزرگه؟؟؟

رفت که ياد بگيرم چشم انتظاری را..رفت که ياد بگيرم نديدن و دوست داشتن را..رفت که ياد بگيرم بی دريغ عشق ورزيدن را....ياد گرفتم....به همه مقدسات قسم که ياد گرفتم ديگه کافيه....نه ديگه التماس نميکنم بهم برش گردونيد...من ديگه بسمه...ميخوام برای هميشه از اينجا برم..از اين زمين تيره و بيرحم..هنوز رحم و عشق و محبت  باقی مونده ....هنوز بعضی ها دلشان روشن و نگاهشان آسمانيه...ولی من ديگه بسمه...من هر چی بايد ميدونستم ..دونستم...ديگه دليلی برای موندن روی اين خاک ندارم..نه اميدی..نه عشقی..نه خاطره ياری..تنها خاطره من..خاطره اونی که هرگز نيومد....

اينهمه سال صبر کرده بودم که روزی بدونم که هرگز نميايی...؟؟؟؟

امروزبه گمونم که يک نظر ديدمش!!!!!!

------------------------------------------------------------------------------------

دل من کشف آتيش بود هزاران سال پيش از من

حديثت را شنيد از باد.دلم شد سنگ آتيش زن

نه من بودم نه تو..ولی دل بود و شيدا بود....


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۸
 

امروز صبح توی تاکسی نشسته بودم..راديو روشن بود..و صدای بنان مياومد  از پس سالهای دور و دراز که ميخوند..

تا بهار دلنشين آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سايه فکن

چون نسيم نوبهار بر آشيانم کن گذر

تاکه گل باران شود کلبه ويران من....

ای روی تو آيينه ام عشقت غم ديرينه ام....

ذهنم ميره به اون زمان که بنان اينو خونده...به زمانی که آدما صادق تر و صميمی تر بودن...خودشون بودن..اينهمه نقاب به چهره ها نبوده....زمانی که هنوز بهار دلنشينی بوده و ياری که از کلبه عاشقش گذر کنه.روزگار ما افول کرده..راستی چند وقته که ما تو سراشيب سقوطيم؟؟چند وقته که داريم روز به روز بدتر ميشيم..تا روزی برسه که کلا نابود بشيم؟؟؟؟

بعضی ها ميگن داريوش سياه ميخونه..ميگن ترانه غمگين گوش نکن..ولی من ميگم اين ترانه های سياه عين واقعيت زندگی هستن....هر چی هم که سرمون را بکنيم تو برف و بگيم زندگی قشنگه نميتونيم واقعيت سقوطمون را انکار کنيم.....

بعدش تو حياط دانشگاه نشستم و بچه ها را نگاه ميکنم..آينده سازای مملکت را!!!!

آدمايی که هيچی نيستن....هيچ هويتی ندارن...توی اين آشفته بازار اگه کسی هنوز مونده باشه که تو سينه اش دلی باشه...و به کلش مغزی!!!رفته خودشو قايم کرده....با کی ميشه هم صحبت شد..اصلا از چی ميشه حرف زد؟؟؟...اصلا بنان گوش ميدن؟؟؟ هيجوقت فکر ميکنن که ۵۰ سال پيش قشنگ تر از الان بوده؟؟؟هيچوقت فکر ميکنن نقاب از چهره ها بردارن؟؟؟خودشون باشن؟؟؟.....

من روحم خسته است..خودم خسته ام...ازاينهمه بی محبتی و سردی.....پاييز..پاييز..بهارنيست بهار دلنشين نيست...ايکاش همون موقع که بنان اين ترانه را خوند منم اونجا بودم...و الان من هم خاطره ای شده بودم که کسی به خاطر نداشت...من نميتونم اين هوای گرفته را نفس بکشم....

 

تا بهار دلنشين آمد بيا آرام جان....

تا نسيم از سوی گل آمد بيا دامن کشان...


بر چسب ها:
نظرات ()