نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٩
 

دل بيخبر بود ....بيخبر از طوفانی که در راه بود...من اما دير زمانی بود طلوع فاجعه را حس کرده بودم..همه چيز أرام بود.دريای روحم آرام آرام بود..شاد نه!!اما آرام بود..اما صدای درونم ميگفت هوشيار!!!طلوع فاجعه نزديک است.من اما صدای درون را نشنيده گرفتم..زندگی آرام تر از آن بود که بيم فاجعه برود..من مغرور از آن بودم که بيم چنين فاجعه ای داشته باشم..فاجعه دلبستگی.......

صبح روزی که چشم گشودم و طلوع فاجعه را ديدم بر دريچه دل..باور نکردم..باور نکردم اين منم و اين دل من که به دنبال نگاهی رفته است!!!!دلم با نگاهش رفته بود....دل شيفته بود و من باور نکردم...ای کاش زودتر ميدانستم که دلم بيقرارت شده و دير يا زود به دنبال چشمانت خواهد آمد..ای کاش مغرور نبودم و زنگ خطر را شنيده بودم..ای کاش ميدانستم که با منطق ترين ها نيز ممکن است دل بر چشمان کسی ببندند..

من همه عمر  دل را پرورده بودم ..دل را منزلگه جاودانه احساساتم کرده بودم.نه گذرگاه هوس ها!!از دلم هرگز انديشه ای هوس ناک گذر نکرده بود...دل نميدانست که دل بر کسی ميبندد که هرگز از مزارش نخواهد گذشت...

دل مانده و عشقی که تلخ است.تلخ تر از زهر...اما ما هرگز در جنگ با دل پيروز ميدان نخواهيم بود.دل راه خودش را ميرود.جدای تمامی منطق ها و دانسته ها و آموخته ها..ای کاش دلی پرهيزگار نداشتم..ای کاش دلم هرزگی کرده بود و در اين برهه دردناک ميدانست که اين نيز بگذرد.اما به دلی که عمری به پرهيز گذرانده بود تا شيدای چشمانش شود چه بگويم....به چه زبان بگويم اين نيز بگذرد؟؟

راستی چندين بار زيسته ام؟؟چندين بار دلم شيدای چشمانش بوده است؟؟هميشه ؟؟از ازل؟؟؟از قبل از ازل..از آن هنگام که خالق برای درمان تنهايی ابدی و سکوت ازل انسان را به زمين فرستاد و توشه راهش دلی شيدا کرد؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------

انکار عشق را چنان که به سرسختی پا سفت کرده ای

دشنه ای مگر

به آستين اندر پنهان کرده ای!

که عاشق اعتراف را چنان به فرياد آمد

که وجودش همه بانگی شد

(شاملو)

اين نوشته روشن تری بانگ اعتراف من است..

----------------------------------------------------------------------------------

آمن هرگز دلی نشکسته بودم..من هرگز دلی به دنبال خود نکشانده بودم...من سزاوار اين درد نبودم..خسته شدم از شنيدن فراموش کن...چگونه...؟؟؟؟

گاه خدايان هم در نا اميدی گريسته اند.......

من مدت زيادی است که صدای فرشته ام را نشنيده ام..من مدت زيادی است که کوچکترين تلاشی برای شنيدن صدای روح جهان نکردم...در من همه چيز خاموش است..همه جوانبم گريانند......آن کيست که ميگويد ما خود غم را بر ميگزينيم؟؟؟

شايد که چنين است..شايد هم چون در غم و غمگين بودن حکمتی است

---------------------------------------------------------------------------------------

آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه فال به نام من ديوانه زدند..

حافظ را هر کس برای خودش معنی ميکند...برای من معنی اين بيت اين است  که نه هر کسی لياقت کشيدن بار امانت را دارد.و کشيدن بار امانت کاری سهل و أسان نيست..بگذار سبکسران بخندند..سهم آنها از اين جهان لودگی است..در يافتن درد و غم عشق شادی ای نهفته است..شادی دانستن اينکه درونمان چيزی هست!!گوهری متفاوت از اين خيل خفتگان!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

پرت نوشتم..دلم اين روزها ديگه دل نست...دريای خون....

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٥
 

معنی واقعی عشق؟؟

اين موضوع از ديد آدمای مختف فرق ميکنه..هر کسی تو هر درجه از فهم و حساسيت روحی و معنوی که باشه تعبير خاص خودشو داره..و قطعا وقتی يکی عاشق (حتی مزخرف ترين آدم هم که باشه)فکر ميکنه که عشقش واقعی واقعی.....

بعضی ها عاشقی سرگرمی روزمرشونه...امروز عاشق اين فردا عاشق اون...ميگن عشق همينه ديگه!!!اما نه!!!عشق اين نيست....

از ديد من عشق واقعی ميشه همون دوست داشتن عميق و خالصانه و واقعی...وقتی کسی را با تمام وجود دوست داريم..و واقعی و بيدريغ دوست داريم..همه خوبی دنيا را برای اون آدم ميخواهيم....اون آدم را برای خودش بايد دوست داشته باشيم..نه برای خودمون..اين يعنی که اگه مسير خوشبختی و خوشحالی اون با مال ما تضادی هم پيدا کرد سعی نکنيم که باهاش بجنگيم و به راه خودمون بياريمش..بيدريغ دوست داشتن يعنی همه دنيا را در لبخند او ديدن..صرف نظر از اينکه او به چه کسی يا چه چيزی لبخند زده...بيدريغ و واقعی دوست داشتن يعنی هرگز از ياد نبری.که همه دنيا برات لبخند او بود..يعنی روزی نياد که فکر کنی که اشتباه کردی...روزی نياد که ديگه اون آدم برات مهم نباشه.....

عشق ..به معنای زمينيش...يعنی خواستن يکی از روی هوس..ميتونه بره..نابود بشه.يا جاش را به عشق ديگه ای بده...من به عشق در يک نگاه باوری ندارم..آدم تا روح کسی را درنيافته باشه..و درون يک انسان چيزی برای عشق ورزيدن نديده باشه..نميتونه عاشقش بشه...اگه هم فکر کنه که عاشقش شده اشتباه ميکنه..اون حس عشق نيست هوس..و گذر زمان اينو بارها و بارها ثابت کرده..تمام روابطی که از عشق در يک نگاه شروع ميشن يا به عادت يا به نفرت ختم ميشن....اما وقتی که ريشه های کسی را دريافتی.وقتی اعماق وجودش برات نمايان و شد و ديدی که روحش را دوست داري..اونوقت چشمان او برايت زيبا ترين چشم ها ميشود حتی اگر تمام مردم دنيا او را معمولی يا زشت ببيند.....وقتی عاشق شخصيت و روح کسی شدی..ديگه زمان عشقتو نميبره....هيچوقت باهاش درگير نميشی...چون لبخند او برات زيباترين چيز دنياست...

وقتی يک عشق ..عشقی برخاسته از روح و جان باشه لزومی نداره که اونطور که بعضی ها فکر ميکنند در نرسيدن شناخته بشه..ميشه با کسی بود..و عاشقانه بود...اما ميشه هم باکسی نبود....و عاشقش بود!!!!!

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٧
 

خسته

           شکسته و

                           دلبسته...

من هستم

من هستم

من هستم

 

از اين فرياد

           تا آن فرياد

سکوتی نشسته است

لب بسته در دره های سکوت سرگردان ام

من ميدانم

من ميدانم

من ميدانم

 

جنبش شاخه يی

از جنگلی خبر ميدهد

و رقص لرزان شمعی ناتوان

از سنگينی پابرجای هزاران جار ناخاموش

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

در هم شکسته ام

من

دل بسته ام

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٤
 

همگی رهرو مسير زندگی هستيم...مرام زندگی رفتن  است...رفتن ؛ رفتن ؛ هميشه رفتن..اما کدام مسير را پيش گرفتيم؟؟

مسر خودخواهی؟؟خارزار..شوره زار..بيراهه؟؟کدام راه ..کدام مسير..

جاده من..جاده گل سرخ...مرام من..مرام عشق...مسير های قابل انتخاب زياد هستند..ميشه  از جاده ای رفت آرام و بی دردسر...از زندگی و همه غمهايش فاصله گرفت...و گفت :ای بابا چه حرفيه بهتره ندونی و نبينی و غمت نگيره....

اما حقيقت اينه که غم زياده.خيلی زياده...و تو اين لحظه شايد بيشتر از شادی ها..

من چشمهام  بر روی همه دردها باز است..تا دردها را نبينيم و نشناسيم...دنيا بهتر از اين نخواهد بود..تا باورمان نشود که دوست داشتن حقيقت است...عين حقيقت زندگی..زندگی را درنيافتم..آنان که عشق و دوست داشتن را غير واقعی و فريب ميدانند...سر به هوا در مسيری ميروند که انتهايش معلوم نيست

جاده من..جاده گل سرخ است...همراه با خار..اما همراه با گل سرخ...

ای کاش اين مردم چشم ميگشودند...چشم دل ميگشودند...ای کاش از قلبهاشان عشق ميورزيدند..تا لذت عشق و دوست داشتن را بدانند....

همه هدف زنگی اين است که ياد بگيريم ديگران را در قلبمان گرامی بداريم...ياد بگيريم دوست بداريم..

بيدريغ و از صميم قلب....ياد بگيريم..که برای دوست داشتن مردم دليلی لازم نيست..

جاده من جاده گل سرخ...هر کس که هنگام راه رفتن به اطرافش نگاه کند..هر کس دلی جستجو گر و روحی روشن داشته باشد...برای من گرامی است...هر کس که جز اين خيل خفتگان باشد

ای گرامی داشته در خاطرم !!اين هم توضيح اون متن!!!

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٥
 

من آنجا بودم ..در سکوت ازل...در تنهايی خدا

من بودم و سکوت...نه ترانه ای بودو نه بانگ نی..

به ناگاه باران گرفت ..روحم راباران به زمين آورد...و من متولد شدم..

من و باران...ماه مهر بود راستی!!!!من و مهر و باران...باران همدم  هميشه من....همراه دلتگی همه خاطراتم...بيقراری را همان روز ازل به روحم پيوند زدند..اين نيز موهبت من بود..موهبت عشق ورزيدن...عشق ورزيدن تا که هستم..

به بهانه روز ميلادم!!!

 


بر چسب ها:
نظرات ()