نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳۱
 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای ميخواند

روياهايش را آسمان پر ستاره نديده ميگيرد

و هر دانه برفی به اشکی نريخته ميماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

اعتراف به عشقهای نهان...

چند وقت پيش عهد کرده بودم که ديگه شک نکنم..به خدا و به خوبی روح جهان ..باورم بود که روح جهان ذاتش همه خوبی..و خوبی را بيجواب نميذاره..

باورم بود که انعکاس اعمال خودمونه که بهمون برميگرده..با خودم فکر کردم اگه هر بلايی به سرم اومده حتما آدم خوبی نبودم..حتما لايق مجازات بودم ..اما اينبار هر چه فکر ميکنم دليلی برای اينهمه درد و دلتنگی نميبينم..و باز شک کردم که شايد کار جهان آنقدرها هم معنوی و با حساب کتاب نيست..باز شک کردم

و شک بر شانه های خميده ام جايگزين سنگينی توانمند بالی شد

که ديگر بارش به پرواز احساس نيازی نبود..

و بر آسمان بی خدا و بی فرشته گريستم..ديشب تنهای تنها ..بی هيچ خدای و بی هيچ فرشته ای در کنارم گريه کردم...ديشب دير وقت شب من تنهای تنها...راستی چرا تو شعرها اومده يه مرد عاشق با چشم گريون..ولی نيومده يه زن عاشق با چشم گريون..ببينم تو فرهنگ ما عاشقی هم مال مرداست؟؟

ديشب تنهای تنها از پنجره بيرون را نگاه کردم..حتی به ستاره ها هم نگاه نکردم.ستاره ها رو هميشه مظهر قدرت و شوکت روح جهان ميدونستم ديشب جهان هم خالی از روح بود..حتی خفاشی که زير پنجرم زندگی ميکنه پرواز نميکرد..ديشب آسمان خالی را گريه کردم...ديشب اين انکار ..سنگين و دردناک را گريه کردم ...

من ناشکر نبوده ام ..هنوزم شادم از اينکه ميتونم غمگين باشم..آدمايی هستن که هرگز دردی را حس نميکنند..باور ندارم که ما به دنيا ميآيم که شاد زندگی کنيم..مگه ميشه تو اين دنيا شاد و بی غم بود؟؟ميشه به شرط اينکه چشم و دل را با هم ببندی...و نيبينی و ندونی و غمت نگيره..من عاشق درد و غم نيستم اما چه کنم با اينهمه سياهی و تنهايی چطور شاد باشم؟؟

که ميگويد جهان اين چنين زيباست

جهانی اين چنين رسوا کجا شايسته روياست؟؟

سوالی مانده بر لبها که میپرسم من از دنيا

به تکرار غم نيما کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده خود را

من عاشق درد و زجر کشيدن نيستم..اما من هنوز آدمم..هنوز درد ديگران درد منه..هنوز عاشقم..هنوز ميبينم..هنوز خوشحالم که آدمم...و روزی شادی را خواهم يافت..نه درأسوده و بی غم از غم ديگران زيستن...شادی را در لمس روح جهان خواهم يافت...

هنوز توی اين شب تيره اميد شاد بودن هست...شايد اگر غمی چنين سنگين به دلم نبود..شاد تر زندگی ميکردم وکمتر سياهی ميديم..اما اخر چگونه بگويم آن ناگقته را؟؟؟

خدای را ناخدای من مسجد من کجاست؟

با دستها عاشقت مرا انجا مزاری بنا کن


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٩
 

دلم تنها غمم دريا وجودم بسته در زنجير خونين تعلقها....

راستش يه زمانی بود که مينوشتم..اون موقعها هر وقت يه چيزی می اومد توی ذهنم يه کم فکر ميکردم بعد مينوشتم..اما الان همينطوری اين صفحه را باز کردم و دارم می نويسم..بی هيچ مقدمه...دلم گرفته دارم داريوش گوش ميدم ويرگول کيبرد را هم پيدا نميکنم!!! تهنام بی هيچ ياری..بی هيچ عشقی..دلم چون دفترم خالی..البته هنوز دوستش دارم..اما...خوب وقتی اون ندونه و نبينه که اسمش نميشه عشق..هر چند هنوز دوستش دارم و در جسرت ديدارش آواره ترينم..اما دلم ميخواد يه آدم خوب و مهربون که دستاش با گل و شمشادهای کنار خيابون غريبه نباشه و بارون  و پرنده ها رو دوست داشته باشه بياد که من عاشقش بشم و بهش تکيه کنم و اون يادم بره..آه ه ه ميشه يادم بره؟؟

آسمون با ما سر ياری نداره....

من هرگز نه دلی شکستم نه با آبروی کسی بازی کردم و نه پا روی شخصيت کسی گذاشتم اما روزگار همه اينا را به من روا دونست

با اونهای که دل منو تيکه پاره کردن چه کنم؟؟تا کی بهشون لبخند بزنم؟؟

من..نه نفرين کردن ميدانم و نه ....دعايم به آسمانها راه پيدا کرده...دلگيرم...

دلگيرم...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٩
 

به نام خدا

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا..                شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا!

گفتم وبلاگموبا اين قسمت از ترانه بوی گندم که خيلی خيلی دوستش دارم شروع کنم.

اصلا چرا به فکر داشت وبلاگ افتادم؟؟خوب راستش من هميشه مينوشتم..توی سر رسيدام..هميشه هم قايم ميکردم..حالا تصميم گرفتم بنويسم همه هم بخونن...

امشب غمگينم ..باز من رفتم فرودگاه بدرقه کسی...از پارسال که عزيزترين آدم زندگيم را بدرقه کرده بودم تصميم گرفته بودم ديگه پامو توی فرودگاه قسمت پروازهای بين الملل نذارم اما چی کار کنی که نشد!!!اينم دوستم بود دلم نيومد که نرم

ديگه اينکه باز دارم بهش فکر ميکنم..ای لعنت به من و دل من که نميتونم فراموش کنم

يکی از دوستام ميگه اين موهبت نخواه که از دست بدی..اما خوب نتيجه اين موهبت تيکه تيکه شدن دلم...

خوب ديگه هر چی دوست داريد بنويسيد..فقط لطفا اونا که ماجرای منو ميدونيد اسمی از منو اون نبريد!!


بر چسب ها:
نظرات ()