نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٧
 

کلارک در ادیسه سوم (۲۰۶۱) از زبون دیو بومن که به فراسوی مرزهای ماده رسیده میگه:چیزهایی برتر از عشق نیز وجود دارند..مثل همدردی ؛عدالت؛ حقیقت....اما از نظر من تا عشق نباشه هیچ کدوم از اینا معنی نداره..با بودن عشقه که همدردی و عدالت و حقیقت و تمام مفاهیم متعالی بشری معنا پیدا میکنه به نظر من احتمالا منظور کلارک از عشق همون عشق زمینی و نه اون مفهوم بلند آسمانی...وگرنه چطور بی عشق همدردی وجود خواهد داشت؟؟ ...شما چی فکر میکنید؟؟

 و اینم یه نقل قول زیبا که در سه ادیسه کلارک عینا تکرار شده:

...از آنجا که در تمام کهکشان چیزی گرانبهاتر از خرد نیافتند؛همه جا افشاندن بذر آن را ترغیب میکردند.آنها زارعان پهنه ستارگان شدند....

ادیسه کلارک همون روایت ادیسه هومر ولی در عصر جدید..همون سفر پر حادثه اولیس و در واقع همون سفر پر حادثه بشریت به سوی سر منزل تکامل که تو این راه باید با بسیار ناشناخته ها روبرو بشه...هنر کلارک در خلق اسطوره است؛ درست در بطن یک داستان عملی به همراه معانی و مفاهیم عمیق عرفان و فلسفه که البته متاثر از اساطیر کهن هم هست..

 

کوه زئو.س بر روی قمر اروپا که تماما از الماس است.


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۳
 
 به بلندای کدام قله ..به کدامین تالار نور و آینه بود که عهد بستم؟ خواب آلوده از عدم سر بلند کردم.کدامین دست اعجاز بود که مرا از هیچ بوجود آورد؟؟چهره اش در خاطرم نمانده..مست از غرور زندگانی از بلندای قله های جاودانی خاک تیره را دیدم غرقه در مه بود...باد بود  و باران و پرواز پرنده...صدای ریزش آب بود از آبشارها .دریا بود و شکوه زندگانی..راستی شکوه زندگانی تنها زمانی معنا میابد که نیستی و عدم همراهش باشد..شکوه زندگی!!!خدایان از شکوه زندگی بی خبرند...آنان که همیشه بوده اند و همیشه هم خواهند بود....شاید به همین دلیل است که روح را جسمی فانی میبخشند و به زمین روانه اش میکنند تا که زندگی و مرگ را تجربه کند...فراموشی اش میبخشند تا که نداند که جاودانه است ..تا که درد جاودانگی را به دوش نکشد..به جای درد جاودانگی دردهای دیگر میبخشندش..تاکه تجربه کند...خدایان..؟؟(شاید هم که یک خدا باشد )...روح خود را در جسم فانی میدمند و به زمین روانه اش میکنند...شکوه روز ازل در خاطرمان نیست.... آن لحظه ای که مست غرور از بلندای قله ها جاودانی زمین را دیدیم و ماوایمان را برگزیدیم در خاطرمان نیست..آن سرای غرقه در جلال و شکوه ابدی در خاطرمان نیست  ...تقریبا همه آدمیان فراموش کرده اند که روحی جاودانه دارند..دست از کنجکاوی برداشته اند ..کسی به جستجوی ماوای روحش نیست..کسی سرای جاودانی خدایان را به خاطر ندارد همه خاطراتمان لابه لای اساطیر گم شده اند..آن هنگام که به زمین روانه میشدیم..حق داشتیم موهبتی همراه خودبه خاک آوریم..اما موهبت را بی بها نمیبخشیدند..هر موهبتی را نزد خدایان بهایی است..راستی جاودانگان نیز قوانین خاص خود را دارند..آنهمه رنج را که پرومته کشید به خاطرتان نیست؟؟من معامله را پذیرفتم..موهبتی به من اعطا شد و من عهدی بستم..همان جا در تالار آینه ها بود که یکسره تمام رنج و عذابم را دیدم و باز هم عهد را بستم و موهبت را پذیرفتم..راستی چه مست غرور بودم آن لحظه که فکر میکردم تا به آخر راه بارم را به دوش خواهم کشید...چه دلتنگ و ضعیف هستم ..مرا چه به زجر کشیدن !!!!!!!روحم را گم کردم.. آینه ها سیاه شدند..حتی چهره ام به خاطرم نیست...در سیاهی سقوط کردم .......آینده را به خاطرم نیست..فقط گذشته هاست..بار گذشته هاست که بر دوش میکشم...من..من خیره سر چه دیده بودم که عهد بستم...؟؟عهد بستم که روحم همیشه به زنجیر باشد، به زنجیر خونین تعلق ها..موهبت عشق بخشیدندم..عشق بی دریغ و بی پایان..اما روحم اسیر زنجیر است...عهد کردم که تا همیشه بکوشم که عشق را به قلب آنان که در مسیرم قرار میگیرند جاری سازم..اما حقیرم....دنیا روز به روز بدتر و تاریکتر از قبل میشود...من چگونه شادی و نور به قلب تمام انسانهایی که میشناسم ببخشم؟؟ اینهمه انسان تنها ..اینهمه انسان سزوار عشق، من روحم را به چند تکه تقسیم کنم؟؟من؟؟؟این چه بازیست که خدایان به آن مشغولند؟؟بازی جاودانه خدایان..آنان را مرگ نیست..نزد خدایان زمان نیست..هزاره ای برایشان به دقیقه ای میماند...بازی جاودانه آنان است که به تماشای روح زخم خورده عهد بستگان بنشینند..و بی خبران غرق در بیخبری ره میسپارند....پرومته را به زنجیر کشیدند چون آگاهی و دانش را به زمین آورد...پرومته هم بهایش را پرداخت...هر کس که موهبتی داشته باشد باید در بخشیدن آن به دیگران بکوشد و هر کس که بخواهد به دیگران چیزی ببخشد باید که زنجیر ها را تحمل کن..این است قانون خونین خدایان...عیسی مگر نبودکه به خاطر عشق به صلیبش کشیدند؟؟آری پرومته ها همیشه محکومند که به زنجیر کشیده شوند.... مطلبی را که در مورد پرومته نوشتم از وبلاگ یک از دوستان به اسم پرومته الهام گرفتم!!! و این جمله آخر هم عنوان وبلاگ است که لینکش را دادم بازدید کنید..در مورد پرومته هم اگر توضیح بیشتر لازم دارید به همون وبلاگ مراجعه کنید و مطلب ایندفعه را با آخرین شعری که فریدون مشیری گفته تموم میکنم..مشیری هم روحش در بند و زنجیر ابدی بود..این را میتونید در آخرین شعری که گفته به روشنی حس کنید  به روی چشم من تا چشم یاری میکند دریاست..چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداستدر این ساحل که من افتاده ام خاموشدلم تنها غمم دریا وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاخروش موج با من میکند نجوا که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت..مرا آن دل که بر دریا زنم نیستز پا این بند خونین برکنم نیستامید آنکه جان خسته ام رابه آن نادیده ساحل افکنم نیست.... 

من هم پای رفتن ندارم..میخواستم آپدیت نکنم تا وقتی که مطلب شادی برای نوشتن داشته باشم..اما افسوس که روحم به زنجیر است هنوز...از حاطر برده بودم که عهدی ابدی بسته ام..شاید که روزی موهبتم را پس دادم و عهد را شکستم و شاد به این زمین بازگشتم....شاید هم که نه!!!!

 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱
 

شب آشیان شب زده

چکاوک شکسته پر

رسیده ام به نا کجا

مرا به خانه ام ببر

کسی به یاد عشق نیست

کسی به فکر ما شدن

از آن تبار خودشکن تو مانده ای و بغض من

 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

 از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ام ببر که شهر شهر یار نیست

 

مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره میزند که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست

مرا به خانه ام ببر اگرچه خانه خانه نیست

 

شهر من کجاست؟؟ من با این شهر غریبه هستم زبان مردم آن را نمیفهمم...بر لبان مردم چیست؟؟؟هر چه هست سخن از دوستت دارم نیست..سخن از سادگی و بی پیرایگی نیست..سخن از شقایق و پرواز پرنده نیست...سخن از حافظ و یار نیست....

بی انصافم؟؟هستند هنوز کسانی که بدون چتر زیر باران میروند و به شناکردن گنجشک در چاله های آب گرفته خیابان لبخند میزنند.هستند هنوز کسانی که به دنبال دوستت دارم شنیدن از یار عمری را به انتظار گذراندند..میدانم هستند...اما..اینجا بی گمان شهر آنها هم نیست...

بیا ای دوست ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان آیا هر کجا همین رنگ است؟؟سفر کرده دوستی از دیار غربت میگفت آری آسمان همه جا همین رنگ است..تفاوت در رنگ قلب مردمان است نه رنگ آسمان......

 

اما باید سفر کرد...باید جایی باشد...برای باور عشق ..باید جایی زیر این آسمان کسی  هم باشد که دلش رنگ دل ما باشد  بایدجایی کسی باشد یار ما باشد..اما کجا؟؟راهی برای سفر کردن نمانده...همه جاده های مه گرفته که شاخ وبرگ درختان آسمانش را پوشانده باشد از زمین محو شده اند..جاده ای نمانده باقی ..مرز شقایق کجاست..سفری باید تا مرز شقایق...تا شقایق هست زندگی باید کرد..اما شقایق دیگر نیست هست؟؟دیر زمانیست که شقایقی ندیدم..

من پای سفر ندارم..چه کسی تضمین کرده که دیار غربت جواب اینهمه تنهاییو غریبگی من را خواهد داد؟

شاملو میگفت:مرگ من سفری نیست هجرتیست از وطنی که دوست نمیداشتم به خاطر نا مردمانش....

پس شاید تنها یک سفر مانده و یک جاده نرفته که باید رفت؟؟...مرز شقایق؟؟تا شقایق هست زندگی باید کرد؟؟حالا که شقایق نمونده باقی ؟؟مرز شقایق کجاست؟؟؟

شاید باید از آن جاده که برگشتی ندارد رفت و دید پشت اماها به کجا میرسد...؟؟

شاید که رهایی باشد و شایدکه پوچی..اما...

 

هزاران سال است آدمیان بر این خاک از درد عشق گریسته اند به پوچی رسیده اند ترک وطن کرده اند..ترک جان کرده اند..هزاران سال است که کسی سوال های بیجواب را جواب نمیگوید .هزاران سال است که بر این خاک قدم زده ایم و گریسته ایم و رفته ایم بی آنکه کسی نه اشکهای مارا به خاطر آورد و نه قصه دلدادگی مارا...تنها یادی از آنها میماند که زبان به شعر گشودند ..اما مرا زبان شعر نیست..تنها همین چند سطر قصه دلدادگی من بر پهنه دنیای مجازی...

پس از این باد یاد عاشقان را خواهد برد..اما یاد دو چشمان او..پس از من از ورای خاک من خواهد درخشید...

روزی جایی در این دنیا سنگی خواهد بود که نام من بر آن حک خواهد شد..بر سر مزارم کسانی خواهند گریست...و من شاهد آن خواهم بود...و از  یاد او  خاک قبرم غرقه غم خواهد شد...این نفرین همیشگیست..نفرین عشق و نرسیدن....

 

پ.ن.من اینجا برای دلم مینویسم..دوست دارم که اینجوری بنویسم.اگه به نظر خیلی احمقانه یا غمگین وسیاه میاد و اگه دوست ندارین که بخونین ..میتونین نخونین ولی هرکس که میخونه و نظر میده نظرش برام محترمه...اینجا اگرچه دنیای مجازیه ولی اینجا من خود خودم هستم ..حقیقت من اینه که میبینید.. من فعلا اینجوری مینویسم..روزی که شادی را پيدا کردم یا عشقمو پیداش کردم شاید رنگ دیگه ای نوشتم..فعلا ولی اینجوری..

 

 

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()