نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٢
 

alone under the red sky...

alone with my shadow and my footprints..on the lonly road of my lonliness.

alone??no my angel was with me..i could see her wings she was there with me..she was crying..she could do nothing..who says angels could do everything??no not all of the angels..my angels was there to hug me..to let me  know i'm not alone in the univers.but i still feel so  lonly

some people say rain is the tears of the sky...i say the snow is the  tears  ...

of the sky too but it has become ice...yeah..ice tears of sky

 

when there is no body to clean your tears..when there is nobody to share lonliness your tears will become ice in the neverending lonliness..like the lonliness of sky...there are too many birds flyin in the sky..but non of care for

sky..and sky will remain lonly..like many people come into your life..fly and leave and wont care for your heart..and you'll remain alone...have ever experinced such a cold lonliness

maybe someof..and many of you have heard the sad story of lonly people..lonely birds under the rain...

i was the lonly passenger of the lonly road...the skywas crying..my angel was crying..i was crying...and many people were laughing in the crowded streets of night...but i'm sure my angel were there with me..with my lonliness


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۳
 

خوب ایندفعه میخوام راجع به ماتریکس بنویسم...احتمالا که خیلی ها این فیلم را دیده باشن...خود فیلم که یک سه گانه مثلا عملی تخیلی ولی در واقع فقط یک سری ماجراهای اکشن غیر واقعی..ولی چیزی که من الان قصد نقد فیلم را ندارم بلکه میخوام در مورد داستان اصلی فیلم که در واقع داستان اصلی فیلم اول بود صحبت کنم....

خوب داستان فیلم اینه که یک هکر کامپیوتر که داره زندگی معمولیش را میکنه طی یک سری وقایع میفهمه که همه اون چیزی که به عنوان دنیای اطرافش میشناسه یک شبیه سازی کامپیتوریه..یک برنامه کامپیتوری که نوشته شده و درحال اجراست..و به اون میگن ماتریکس معلوم نیست چیزی که بیرون ماتریکس چی هست...و یا اصلا بیرونی وجود داره یا نه؟؟؟

حالا بریم سر بحث اصلی..اصل این قضیه سالهای سال مورد بحث فلاسفه و کسایی بوده که به فلسفه علاقه دارن..اینکه واقعیتی که ما اطرافمون میبینیم و حس میکنیم چیه؟؟آیا حقیقت داره؟؟و همه چیز به همین شکل یا خیر...؟؟عقیده ای وجود داره به نام Idealism (حالا نمیدونم به این چی میگن مکتب فکری؟؟فلسفی؟؟؟)حالا به هر نامه که خونده بشه اصل حرفش اینه که هر چیزی که ما میبینیم و حس میکنیم توهمات یک ذهن واحد..همون مفهومی که بهش میگنTHE ONE یعنی ما همه جلوه های یک ذهن واحد هستیم..این که حقیقت ما چیه و اصلا چی هستیم...فکر نکنم که به روشنی جواب داده شده باشه...این عقیده میگه هر چیزی که برامون اتفاق میافته دلیلش اینه که ما به اون صورت تصورش کردیم..و اگه ما بتونیم این تصور را عوض کنیم..اگه بتونیم به خودمون بقبولونیم که مثلا فردا صبح که بلند میشیم قدمون ۱۰ سانتی متر بلند تر شده حتما اینطور میشه یا به فرض اتفاقی که دوست داریم حتما اتفاق میافته....و نکته مهم اینه که ما باور کنیم که همه اینها ساخته ذهن ماست و ما میتونیم هر جور که بخواهیم بسازیمش..و اصلا چیزی خارج از ذهنیت ما وجود نداره

و اینکه اسکندر و شکسپیر جلوه های واحد یک ذهنیت هستند یک نفر هستند..این ذهن ما..این یگانه the one در حال تجربه کردن تمام حالات و شرایط ممکنه..شکست پیروزی شادی اندوه..همه و همه جلوه های خود ما هستند...و هر گاه کسی از ما که نا خودآگاه فراموش کردیم که کی هستیم ...بتونه بفهمه که این فقط یک دنیای مجازی و سر بلند کنه و بیدار بشه قدرتهایی پیدا میکنه که از دید دیگران فوق طبیعه به نظر میاد..درست مثل Neo تو ماتریکس که وقتی از ماتریکس بیدار میشه و میفهمه که اون شخص برگزیده است انوقت چندین برابر سوپر من میشه...بیشتر کسانی که ادعای شفا دهندگی و انجام کارای فوق طبیعه را دارن به این تفکر تعلق دارن..این آدما به هر حال از طریقی قدرت دخالت و تغییر در واقعیتهایی را پیدا میکنن که برای ما ثابت شده هستند..مثلا آدمی را که سرطان داره شفا میدن...یا یک جا مینشینند و با تمرکز و تصور آینده ای را که میخوان میسازن..این قدرتها از کجا میاد و چی را ثابت میکنه؟؟آیا ثابت میکنه که چیزی بیرون از ذهن ما وجود نداره یا اینکه دنیا بسیار پیچیده تر و عجیب تر از اونه که ما بتونیم توش برای خودمون نظریه پردازی کنیم؟؟

و راستی چطور میشه سر بلند کرد و حقیقت را دید..حقیقت اصلا چیه؟؟؟

یه دوستی میگفت حتی خود ماتریکس هم میتونه واقعیت باشه..که میدونه ما از کجا اومدیم؟؟شاید یه هوش برتری برنامه مارو نوشته ؟؟؟به چه هدف نمیدونم!!!


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٥
 

من اون شهزاده  قصر طلا و فيروزه ام که از افسانه های عاشقونه  ميام..از افسانه های دور و دراز فراموش شده.از بطن زمان...نميدونم دست تقدير بود يا سرنوشت يا خودم خواستم که از اعماق زمان بيام به سرزمين آهن و شيشه...اومده بودم همه عاشقونه ها را از نو بنويسم....من از زمانی ميام که عاشقی اعتبار داشت ...از زمانی ميام که مهر و محبت ملکه دل آدما بود..ميگين هرگز چينی زمانی وجود نداشته؟؟؟مگه شما تا حالا هيچ قصه عاشقونه نخوندين که شهزاده مهربون قصه آخر قصه با امير زيباروی سوار اسب سفيد بره؟؟؟مگه نه اينکه تو اون قصه ها هميشه آدم خوبا برنده ميشن..؟؟هميشه عاشقا به عشقشون ميرسن؟؟؟همه راست ميگن و همديگه را دوست دارن...پس فکر کردين اين افسانه ها از کجا ميان؟؟؟آدمای توی افسانه ها هم حقيقت دارن..افسانه ها هم بخشی از حقيقتن....من از همون افسانه ها ميام...نه رنگ چشمام آبی نيست..رنگ موهام هم طلايی نيست..کی ميگه شاهزاده ها بايد چشم آبی و موطلايی باشن؟؟؟من شاهزاده چشم سياه و مو سياهم..اما  از همون افسانه ها اومدم...اومده بودم ببينم ميشه تو قرن بيستم هم مثل افسانه ها زندگی کرد يا نه..اومده بودم به همه بگم که افسانه ها حقيقت دارن..اما گم شدم...يادم رفت اصلا از کجا اومده بودم و برای چی اومده بودم...يادم رفت اينجا مثل قصه ها نيست....يادم رفت کسی منو اينجا نميشناسه .....فکر کردم اگه از قصهايی که ازشون اومدم براشون بگم باورشون ميشه و به حرف دلشون گوش ميدن....اما...نشد.......حالا راه برگشتنم کدوم طرف؟؟

من اون شهزاده ی بی اميرم که از قلب افسانه های هزار و يک شب اومدم...


بر چسب ها:
نظرات ()