نویسنده :
Bluestar - ساعت ۱۱:٢٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
بعد از مدتها(چه مدت؟) برگشتم به این وبلاگ، که با پرشینبلاگ خداحافظی کنم.
پرشینبلاگ برای فروش گذاشته شده(خبرش توی فاوانیوز هست، حال ندارم بگردم لینک بدم) و خب هر چقدر هم که بگن ما به فکر پیشرفت هستیم و بهتر میشه و این حرفا، یک حسی به من میگه که دیگه ما پرشینبلاگ به این شکل نخواهیم داشت.
پس شاید وقتش باشه که با پرشینبلاگ هم خداحافظی کنم، برای پرشینبلاگ هم یک چیزی بنویسم، تا همه چیزو باد نبره. هر چند که سر آخر همیشه این باده که برنده میشه و همه چیزو با خودش میبره.
از من و از پرشینبلاگ.
حالا یادم نیست چه سالی شروع کردم به نوشتن تو اینجا، گمونم هشتاد و سه بود. این که چطور شروع کردم به وبلاگ نوشتن، دلیلش این بود که همیشه روزمرههامو توی سررسیدهام مینوشتم و توی هزارتا سوراخ قایمشون میکردم که یک وقت چشم مادرم بهشون نیوفته، آخه جوون بودم و روزمرههام پر بود از یک عالم ماجرای عاشقانهی پرسوز و گداز و من هم موقع نوشتن پیازداغ سوز و گدازشون رو حسابی بیشتر میکردم و تازه بعد از این که مینوشتم، کلی با مطلب نوشتهشده حال میکردم.
اون موقعها که توی سررسید مینوشتم، به نظرم نوشتههام خیلی باکلاس و قشنگ میاومدن، بنابراین وقتی که وبلاگستان جای خودش رو توی اینترنت باز کرد، به سرم زد یک وبلاگ داشته باشم و خدا رو شکر دست مادرم هم که به اینترنت نمیرسید، میتونستم هر چه دل تنگم میخواست بنویسم.
بنابراین رفتم به پرشین بلاگ و شروع کردم، دلم میخواست اسم وبلاگم یک ربطی به بارون داشته باشه، Rainygirl از قبل ثبت شده بود، پس با مخفف اسم خودم که سمیه باشه، یک اسم درست کردم و خیلی زود فهمیدم که دوستش ندارم، اما دیگه وبلاگم شده بود.
یادم هست اون موقعها پرشین بلاگ هنوز ASP Classic بود و همین امکاناتِ نصفه نیمهی امروز رو هم نداشت و بلاگفا و سایرین همون موقع هم ازش جلو زده بودن، اما اسم پرشینبلاگ یک جور نوستالژی خاصی داشت! هنوز از راه نرسیده شده بود نوستالژی و من هم به عشق نوستالژیش همین جا وبلاگم رو ثبت کردم و بعدها هم هر چی همه گفتن پرشین امکانات نداره ما ازش میریم، من همین جا موندم.
حالا چرا توی یک سال گذشته توی وردپرس نوشتم، دلیلش چیز دیگه است. عرض میکنم خدمتتون.
اولین پستهای وبلاگم دقیقا انعکاس همون نوشتههای سررسیدی بودن، منتها خیلی زود فهمیدم اگرچه دست مامانم به اینترنت نمیرسه، اما دست خیلیهای دیگه به اینترنت میرسه! خوب هم میرسه، بنابراین باز هم نوشتههام شکل مخفیانه به خودشون گرفتن، با رمز و راز و ایما و اشاره.
اما خیلی زود وبلاگنویسی برام جدی شد، دلم خواست از دانستههام هم بنویسم، دلم خواست کنار سوز و گدازهای عاشقانه از معلومات و علاقهمندیهام بگم، از نویسندههایی که دوستشون دارم، از کتابهایی که خوندم، چیزهایی که میدونم و...
پس سعی کردم درست و حسابی بنویسم، سعی کردم روابط وبلاگی برای خودم تشکیل بدم، توی وبلاگها میگشتم و از همون اولِ اولِ اول، از کامنتهایی نظیر"چقدر خوب نوشتی به من هم سر بزن" بیزار و متنفر بودم. از همون اول سعی کردم، توی هر وبلاگی میرم «اگر برام مقدوره» نوشتهها رو بخونم و دو سه تا کامنت درست و حسابی بذارم و این طوری امیدوار باشم که اون طرف هم برای من ارزش متقابل قائله، تا حدی هم این روشم جواب داد، توی سال اول دومی که مینوشتم مطالب چهل پنجاه تا کامنت داشتند، اما خیلی زود اینترنت گستردهتر و وسیعتر از این حرفا شد و دلمشغولیهام خیلی خیلی بیشتر و دیگه نمیرسیدم هر روز به یک عالمه وبلاگ سر بزنم و مطالبشون رو با دقت بخونم و کامنت بذارم، و در نتیجه اونها هم منو فراموش کردن.
نتیجه شد وبلاگی که برای نوشتن هر مطلبش کلی زحمت میکشیدم، ولی سر آخر پنج شش تا آشنا میخوندن.
پس یواش یواش دلسرد شدم، چندین بار بیخیال شدم و از نو شروع کردم، تا این که دیدم دیگه اصلن حسش نیست. رفتم توی وردپرس و یک وبلاگ باز کردم و باز شروع کردم به نوشتنِ نوشتههای سررسیدی، این بار حواسم بود آدرسش رو جایی پخش نکنم و با خیال راحت و بدون زحمت کشیدن برای تولید یک مطلب بنویسم.
من توی پرشینبلاگ دو سه تا دوستِ خیلی خوب پیدا کردم که بیرون از محیط مجازی هم با هم دوست شدیم، من توی پرشینبلاگ توی کلی ماجرای عجیب غریب وبلاگی شرکت داشتم، عشقهای وبلاگی، سوظنهای وبلاگی، نقشهکشیدنهای وبلاگی.
من توی پرشینبلاگ با مدیران پرشینبلاگ آشنا شدم، رفتم دفتر پرشینبلاگ، که بی برو برگرد برام یک تجربهی خیلی خاص و جالب بود. یک جورایی شاید حتا مایهی مباهات بود که برم جایی که جلوی درش استند پرشینبلاگ قرار گرفته.
و خلاصه پرشینبلاگ برای من دریچهای بود به سوی آدمهای جدید و آشناییهای جدید و تجارب جدید توی نوشتن.
اینجا رو همیشه دوست داشتم، حتا با این که خونده نشدم و خاطرهی پرشینبلاگ رو گرامی میدارم تا باد همه چیزو با خودش نبره.
پ.ن. اشتباه نکنید، من اصلن نمیخواستم یک چیز سنتیمنتال بنویسم!
پ.ن.2. صد در صد با این تفکر که روزگار وبلاگنویسی به سر اومده مخالفم، وبلاگ و سوشیال نتورک کارکردهای کاملا متفاوتی دارن و هیچکدوم جایگزین دیگری نمیشه، اما این رو قبول دارم که وبلاگسرویسهای جدید همگی از امکانات وبدو بهره میبرن و با این وبلاگهای کلاسیک خیلی فاصله دارند. دوست ندارم وارد بحث تکنیکی بشم و نظریات خودم رو بگم، هدف این پست چیز دیگه بود و تازه نظریات من چه اهمیتی دارند؟
بر چسب ها:
نویسنده :
Bluestar - ساعت ۳:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥
بر چسب ها:
نویسنده :
Bluestar - ساعت ٢:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
نویسنده :
Bluestar - ساعت ۸:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
دوستان سیستم کامنتینگِ پرشینبلاگ، کامنت بیشتر از 1024 کاراکتر رو قبول نمیکنه، وقتی دارید کامنت طولانی میذارید، اون رو به چندین کامنت بشکنید.
البته قرار بود که اینجا دربارهی «شخصیتها» و «مکانهای» مهم داستان «نماد گمشده» به صورت سریالی صحبت کنم، منتها سه روز پیش برای سومین بار فیلم «آینه» (Mirro ویا حتا Zerkalo)ساختهی تارکوفسکی را تماشا کردم.
ماجرای نگاه کردنش برای بار سوم از این قرار بود که یکی از دوستانِ نویسندهمون که داستانهایی در قالب پست مدرن مینویسه، از ما سوال کرد که چطور ممکن است یک نفر از انواع هنرها به سبک مدرن، برای مثال نقاشیهای مدرن مثل آثار پیکاسو، یا موسیقی مدرن یا فیلمهای مدرن خوشش بیاید، اما نتواند با ادبیات مدرن ارتباط برقرار کند؟
وقتی این سوال پرسیده شد، تنها جوابی که به ذهنم میرسید این بود که شاید تجربهی ادبیات، متفاوت از آن بقیه باشد. یک تابلوی نقاشی را ده دقیقه تماشا میکنیم، یک فیلم را دو ساعت میبینیم، ولی ادبیات متفاوت است، یک کتاب رابرمیداریم و شروع به خواندن میکنیم که در دنیای آن غرق شویم، و وقتی نوع روایت داستان به گونهای است که امکان یکی شدن با آن را فراهم نمیکند، حداقل من یکی را جذب نمیکند.
اما به هرحال قصد داشتم روی این سوال بیشتر وقت بگذارم.
خُب من بعضی از آثار مدرن و پستمدرن مثل آثار براتیگان، یا کورت فونهگوت را دوست دارم و خودم را یکی از ستایشکنندهگان آثار تارکوفسکی به شمار میآورم.
بنابراین فیلم «آینه» را که به گفتهی منتقدان سختترین فیلم تارکوفسکی محسوب میشود و با تعریفاتِ سینمای مدرن همخوانی دارد، برداشتم که دوباره ببینم.
حالا جوابِ سوال بماند، از خودِ فیلم بگویم!
در فیلم «آینه» پلات داستانی تقریبا به طور کامل حذف شده، فیلم مجموعهای از سکانسهای نسبتا نامربوط است که بخشهای مختلفی از زندگیِ یک شخص را روایت میکنند. فیلم یک جور اتوبیوگرافی است، یک کنکاش در خاطرات و احساستِ به هم ریخته که هیچ ترتیب و هدفی را دنبال نمیکنند. و روی این سکانسها، قطعاتی شعر که سرودهی پدر آندرهی تارکوفسکی هستند،
دکلمه میشوند.
تارکوفسکی به عمد با پس و پیش بردن سکانسها، خطِِ زمانی را به هم ریخته و این مخلوط خاطرات و احساسات که تماشا میکنیم، هیچ ترتیب خاصی ندارد. و شخصی که در حال تماشای بخشهایی از خاطرات و زندگیاش هستیم را فقط در دوران کودکی اش میبینیم و در بزرگسالی فقط صدایش را میشنویم.
نقشِ مادر و همسرش را یک هنرپیشه بازی کرده که به هرچه مبهمتر شدنِ خطِ داستانی کمک کرده.
مثل فیلمهای دیگر تارکوفسکی «ایثار» (Sacrifice) و استالکر (Stalker) در این فیلم هم شاتهایی از طبیعت وجود دارد. باد میانِ علفزار و جنگل از تشابهات صحنههای این فیلمها است.
باد. طبیعت، آتش، باران عناصری هستند که در تمام آثار تارکوفسکی تکرار میشوند و معمولا سکانسهایی که این عناصر را به تصویر میکشند، خاموشند، بدون صدای راوی، فقط و فقط شاهد خود طبیعت هستیم.
محتوایِ کلی که از فیلم برداشت میشود، کنکاش در روابط و احساسات است. آلکسی در خاطرات دوران کودکیاش و رابطهاش با مادرش کنکاش میکند و از سویی در مکالماتی که با همسر سابقش دارد، کنکاشی دیگر دیده میشود. آلکسی از دو زن، مادر و همسر سابقش دلگیر است، از هر کدام به دلیلی و برای هر دوی آنها هم احساس تاسف میکند.
خود دربارهی این فیلم چنین گفته: «این فیلم داستان مادرم است و بنابراین بخشی از زندگیِ من است.»
برخی این فیلم را به سبک «سیال ذهن» در ادبیات داستانی شبیه میدانند.
و به هرحال، فقدانِ پلات داستانی و در هم ریختهگی خطِ زمانی، چیزی است که یک فیلم را از سبک کلاسیک خارج میکند و به دنیای مدرن میبردش.
برای من، حداقل در مورد هنر سینما و آثار تارکوفسکی، این درهم ریختهگی خط زمانی، مشکلی پیش نیاورده. در حقیقت شاید نیازی هم به آن نباشد، هر سکانس را میشود جدا تماشا کرد و البته در نهایت، ترکیب سکانسها با هم تصویری به دست میدهند که شاید برای هر کس متفاوت باشد.
شاید حتا مفهومی که مد نظر کارگردان بوده به کل درک نشود، اما به هرحال یک تجربهی شخصی است.
در مورد آثار تارکوفسکی حداقل به گمانم که تا حدی از منظور کارگردان را متوجه شده باشم.
ولی در مورد ادبیات؟؟؟
خب در مورد ادبیات «صید قزلآلا در آمریکا» نوشتهی براتیگان را داریم که هرگز نتوانستم تمامش کنم، و «در قند هندوانه» از همان نویسنده را داریم که به نظرم زیباترین چیزی بوده که خواندم.
دوست نویسندهی ما معتقد است که چون «در قند هندوانه» علیرغم به هم ریختهگی خط روایی به هر حال یک پلات داستانی دارد. و در مورد آثار کورت فونهگوت هم وضع به همین منوال است.
اما در مورد فیلم «آینه» میشود گفت که آن پلات تقریبا به کل غایب است، با این حال دیدنِ فیلم برای من اصلن سخت نبوده و بار اول که دیدم، وقتی فیلم به آخرش رسید اصلن متوجه نشدم یک ساعت و چهل دقیقه گذشته.
بنابراین سوال فوق هنوز برای من پاسخ داده نشده!!!!
اگر چیزی به ذهن شما رسید با من هم در میان بگذارید.
«مصیبت به روایت آربی و چند داستان دیگر» یکی از آثار دوست نویسندهمان است.
و در مورد تارکوفسکی بیشتر بخوانید.
اینجا هم یک سری نقد و بررسی دربارهی همین فیلم.
پ.ن توی این فیلم همهی فک و فامیل تارکوفسکی یک نقشی داشتهاند! مادر و خانمش که بازی کردهاند، اشعار هم از پدرش بودهاند.
نویسنده :
Bluestar - ساعت ۱۱:٥٢ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
«دن براون» در ایران با رمان «راز داوینچی» میشناسند و چندان بیراه نگفتهام، اگر بگویم شهرت جهانیاش را هم مدیون «راز داوینچی» است.
فکر کنم به خاطر جنجالها و سرو صدایی که این اثر در تمام دنیا به پا کرد، همهی کتابخوانها و حتا نه چندان اهلِ کتابهای ایرانی هم خوانده باشندش.
قصد ندارم از «راز داوینچی» بنویسم، دربارهش به قدر کافی گفته شده و نوشته شده و خوانده شده. و البته «فعلن» قصد ندارم چیزی از داستانِ «نماد گمشده» بنویسم. آنچه در ادامه میآید پیرامونِ محتوای کتاب و اشارههای تاریخی و هنری و علمیِ آن است.
آخرین اثر دن براون با نام «نماد گمشده»(The Lost Symbole) حدود یک ماه پیش منتشر شد و عنوانِ پرفروشترین کتابِ بزرگسالِ سال را از آن خود کرد. میشود گفت، دن براون رگِ خوابِ خوانندهها دستش آمده و یاد گرفته از چه چیزی بنویسد.
«نماد گمشده» هم مثل «راز داوینچی» یک معمای کلی دارد که باید حل شود و کنارش یک عالم نماد و رمز و راز هست که همه باید رازگشایی شوند و مثل دو سه رمان دیگر، رابرت لنگدان، استاد نمادشناسیِ دانشگاه هاروارد برای همین در داستان حضور دارد.
برای این که معماهای سربه مهر تاریخی را یکی بعد از دیگری برای خوانندهگان رمزگشایی کند.
دن براون را منتقدان از نظر سطح نگارش و ادبیات خیلی قبول ندارند و این طور گفته میشود که داستانهایش سرشار از غلطهای نگارشی و املایی هستند. اما براون در کار خودش استاد است.
از مشخصههای کلیدیِ سه اثر «راز داوینچی»، «فرشتگان و شیاطین» و «نماد گمشده» این است که نویسنده در کتاب، خواننده را با تعداد زیادی از ابنیه و آثار تاریخی و هنری و پیشنهی آنها و پدید آورندگانِ آنها آشنا میسازد.
در «راز داوینچی» از پاریس و لوور و لئوناردو داوینچی و بسیاری دیگراز هنرمندانِ فرانسه نوشت.
در «فرشتگان و شیاطین» همراه با کاراکترها به واتیکان سفر کردیم و با دهها نقاشی، مجسمه، بنای تاریخی و هنرمندان پدیدآورندهی این آثار، در آن شهر آشنا شدیم. حداقل برای من یک نفر، خواندنِ این دو کتاب مانند یک تور مجازی لذت بخش بود.
به خصوص که با در دسترس بودنِ اینترنت، میشود خیلی راحت تک به تک آثار را در اینترنت جستجو کرد و تصاویرشان را دید و تاریخچهشان را بیشتر مطالعه کرد.
در «نماد گمشده» دن براون قدری حس ناسیونالیستیاش گُل کرده و سراغ میهنِ خودش، یعنی آمریکا رفته. بخش اعظمی از ماجرای داستان در ساختمانِ کپیتول(ساختمان کنگره) اتفاق میافتد و حینِ داستان، با پیشینهی این بنا و آثار هنری و تاریخیِ داخل آن آشنا میشویم.
یک جایی از کتاب رابرت لنگدان به دانشجوهایش تصویری از ساختمان کپیتول نشان میدهد و میپرسد: «میدونید این کجاست؟»
و خب همه میدانند که کجاست.
بعد او میپرسد:«چند نفرتون تا حالا به واشینگتن رفته؟»
و فقط چند تایی دست بالا میرود.
بعد میپرسد: «چند نفر به رم و پاریس و..رفتهاند؟»
و همهی دستها بالا میرود.
و بعد لنگدان ناامیدانه از این که چقدر ساختمون کپیتول ارزش تاریخی دارد و چرا دانشجوها از ارزشهای تاریخیِ کشور خودشان غافل هستند صحبت میکنند.
حقیقت این است که من هم به عنوانِ یک خواننده اصلن خیال نمیکردم، ساختمانهایی در آمریکا باشند که ارزش تاریخی و هنری داشته باشند(نه تا این حد) که با این کتاب با آنها آشنا شدم.
اگرچه شاید به نظر کار عبث و کسالت باری بیاید، ولی قصد دارم طی چندین پست، چند تایی از چیزهای مهمی که در این کتاب معرفی شدند را اینجا معرفی کنم.
محضِ به اشتراک گذاشتنِ چیزهایی که خودم ازشان لذت بردم.
1-Noetic Science
اولینشان علمی به نام Noetic Science که اصلن نمیدانستم وجود خارجی دارد.
نوتیک ساینس به بررسیِ علمیِ ذهنِ انسان و تاثیر ذهن روی ماده میپردازد. همان چیزی که یوگیها و پیروانِ مکاتب رازآلود هزاران سال است که ادعا میکنند از آن باخبر هستند، اما هرگز اثبات علمی برایش وجود نداشته.
هنوز هم اثباتِ صد در صد وجود ندارد، اما Noetic ساینس یک قدمِ ابتدایی است و کارهایی که تا به حال انجام شده حداقل این قدری را ثابت کردهاند که «تواناییهای ذهنِ آدمی بسیار فراتر از چیزی است که خود گمان میکند.»
عبارت Noetic از کلمهی یونانیِ Nous به معنای «بصیرت درون» یا «ادراک شهودی» مشتق شده و اگر عبارت «علوم ذهنی» این قدر بارمنفی نداشت، شاید ترجمهی مناسبی میبود.
در جایی ا زکتاب کاترین سالمون یکی از شخصیتهای کتاب که دانشمند پیشرو در زمینهی علوم نوتیک است، سعی میکند مفاهیمِ این دانش را به طور اختصار برای رابرت لنگدان شرح داد. لنگدان پس از شنیدنِ توضیح او میگوید:
«به نظر مثل جادوست.»
و میرسیم به همان قانون معروف آرتور سی کلارک که: «هر فنآوری که به حد قابل قبولی از پیشرفت رسیده باشد، از جادو غیر قابل تشخیص است»
به این دو وب سایت سر بزنید:
The Intention Experience
و
Noetic Science
آدمهای درگیر این پروژه همهگی دانشمندانِ معتبر و معروف در زمینهی کاریِ خودشان هستند و هیچ دروغ دلنگی توی کار این پروژه نیست. در سایت اول می توانید تعدادی از آزمایشات و تجاربِ انجام شده را که همگی در محیط آزمایشگاه و با استفاده از ابزارهای علمی بودهاند، مطالعه کنید.
و این هم یک معرفیِ official از این کتاب.
نویسنده :
Bluestar - ساعت ٩:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥
خب البته قبول دارم شاخ غول را نشکستم و خیلیها هر هفته به این قلهی حقیر صعود میکنند، اما به هرحال برای من بار اول بود و اگرچه خیلی خیلی سختی کشیدم و کاملن متقاعد شدم که فراتر از توانم بود، اما به هر حال الان سرشار از حسِ خوبِ موفقیت هستم.
و در ضمن چون مثل آزینوکه، ترکیه نمیرم که سفرنامهی ترکیه بنویسم، مجبورم سفرنامهی صعود به قلهی توچال بنویسم.
پس چنین باد!
ساعت چهار عصر از میدان تجریش حرکت آغاز کردیم!
در میدان دربند یک خانومی آش خانگی میپخت و یک عالمه آدم خسته و کوفته داشتند از ارتفاعات بازمیگشتند و ما تازه در حال صعود بودیم. فکر کردم چه روزها که همین موقع من هم در حال پایین آمدن نبودم.
باری به هر جهت شروع کردیم به بالا رفتن. اصرار کافهدارها در ساعات عصر خیلی بیشتر و شدیدتر از صبح بود.
عجله داشتیم که هر طور شده قبل از ساعتِ ده به پناهگاه شیرپلا برسیم، بنابراین، اگرچه بارها و بارها این مسیر را رفته بودم، اما این بار برایم سختتر بود، تلاش میکردم سریعتر حرکت کنم و استرس به موقع نرسیدن هم بود.
ساعت حدود شش و نیم از مقر هلالاحمر بالاتر رفته بودیم و در قسمتِ سنگیِ راه بودیم. نگران بودم که نکند توی تاریکی شب از آن بخشِ سنگی صعود کردن مشکل باشد، اماحقیقتا نبود.
یک چیزی میدانستند قدیمی ها که از سفر در نور ستاره و ماهتاب نوشتهاند. البته ماهی در کار نبود، ولی ستاره چرا. هرچند آسمان به آن پُر ستارهگی نبود که میگویند آسمان شهرستانها هست، اما آن قدری ستاره بود که من هیچوقت توی خود شهر ندیده بودم. ستارههای بزرگ و درخشان.
این هم منظرهی شهر از آن بالا:

ساعت هشت رسیدیم پایینِ پناهگاه شیرپلا و خدا را شکر که هنوز دو ساعت تا بسته شدنِ پناهگاه زمان بود.
در زمانی دیگر، آن پایین پناهگاه چنین رنگ و رویی میداشت:

ساعتِ هشت و نیم شب، پناهگاه شیرپلا زنده بود و شلوغ و پرهیاهو. سالن عمومی تقریبن پُر پُر بود و منتظر شدیم تا یک گروه قدری جمع و جور شود تا ما یک نیمکت پیدا کنیم. از دیدنِ آنهمه آدم، توی تاریکیِ شب و آن بالا تویِ دلِ کوهستان خوشحال شدم. توی راه خیلی احساس تنهایی داشتم و نگران بودم مبادا پناهگاه سوت و کور باشد. اما وقتی آنهمه آدم دیدم، خیالم راحت شد.
اما به هر حال ما آن بالا تنهای تنها بودیم. چند نفر انسانِ تنها،توی قلبِ کوهستان. فکرش را بکنید اگر بلایی از آسمان نازل میشد و تهران را از صحنهی هستی پاک میکرد، ما آن بالا توی دلِ کوهستان تنهای تنها میشدیم.
اما چراغهای اطمینانبخشِ شهر میگفتند:«خیالتان راحت، من اینجا هستم، نزدیکِ شما.»
ساعتِ ده شب، توی خوابگاهِ خانمها توی دفتر یادداشتم نوشتم: «همه چیز خوب است، من خوبم، اتاق گرم است و فقط جای تو خالی است.»
دروغ گفتم، جای کسی خالی نبود!
روی طبقهی دوم یک تخت دراز کشیدم، درست کنار پنجره و رو به سوی نورهای شهر.
بازتابِ تصویرِ خودم را روی نورهای شهر میبینید که هم گریزی ازش نبود و هم به نظرم خیلی جالب شد! بابتِ کیفیتِ پایین عکس باید ببخشید که دوربینم بیشتر از این یاری نمیکند.

من آن شب شاهد بودم، شاهد بودم که تهران تا خودِ صبح نخوابید. من دیدم که شهرِ پیر و زشت و کثیفمان تا خود صبح، پلک روی هم نگذاشت.
همیشه آرزو داشتم یک همچون جایی تک و تنها دراز بکشم و موزیک گوش کنم، اگرچه اتاق نسبتن پر بود، ولی خوشبختانه خیلی زود چراغ را خاموش کردند و خوابیدند و من هم اول کلی موزیک گوش کردم و بعد رادیو.
همیشهی همیشه فکر میکردم رادیو گوش کردن توی تاریکیِ شب باید خیلی حس خوبی داشته باشد.
و داشت!
تا صبح نتوانستم بخوابم، شاید یک ساعتی خوابیده باشم، تمام زمان را بین خواب و بیداری معلق بودم و دائم شهر را نگاه میکردم که ببینم از نورش کم میشود یا خیر.
فکر نکنم شده باشد.
صبح ساعتِ شش و نیم به راه افتادیم.
تا پناهگاه سیاهسنگ هر طوری بود رفتم، اما بعد از آن توانم به کل تمام شد. هرچند به برگشتن فکر نکردم، ولی بعد از آن هر قدم، برایم مرگی بود دردناک!
دامنههای پرشیب، یکی پس از دیگری، همچون دانههای زنجیر ردیف شده بودند، نوک هر کدام، پایهی دیگری بود. انگار که تا ابد ادامه داشته باشند. همچون آینههای تودرتو. داشتم به یک ایدهی داستانی فکر میکردم، به کسی که تا ابد محکوم به صعود از رشتهکوههایی بیپایان است. تا ابدِ ابد.
ذهنم داشت هذیان میگفت. سرم گیج میرفت، قفسهی سینهام درد میکرد و رسمن و عملن کم آورده بودم!
زنجیرهی بیپایان دامنههای پرشیب، کمر به قتل من بسته بودند...
احساس خشم و حقارت میکردم! این همه آدم داشتند راحت بالا میرفتند، زن، مرد، پیر، جوان...ولی من کم آورده بودم.
باز داشتم توی دلم زمین و زمان را لعنت میکردم که چرا باید این طور باشد. من این همه سال ورزش کردم و حالا دلم فقط به همین کوه آمدن خوش است، اما توانِ همان را هم ندارم...
به هرحال تلاش کردم خیلی روی اعصابِ همراهان نروم. به هر مرگی بود خودم را رساندم به قله!
این هم عکسِ داخلِ جانپناهِروی قلهی توچال:(عکس بغل دستیها حذف شده، چون دلم میخواست فقط عکسِ خودم را بگذارم!، سوال نفرمایید!)


من مقابلِ جانپناهِ قلهی توچال:

لینک به آلبوم.
از آنجا که این وبشاتسِ احمق هنوز نفهمیده از قافله بسیار عقب است، برای دیدنِ تصاور با سایز اصلی باید عضوِ وبشاتس باشید.
نویسنده :
Bluestar - ساعت ۱:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
بر چسب ها:
نویسنده :
Bluestar - ساعت ۱٢:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
مهم نیست رویایی که برای ادامهی زندگیات انتخاب میکنی چی باشه، مهم اینه که کارکرد رویا اصولن نرسیدن است.
منتها باید آن قدری زرنگ و فرزانه باشی، که حداقل سه چهار سال به امید یک رویا خودت را توی راههای سنگلاخِ زندگی و زیر آوار مصیبت بکشی و شبها قبلِ خوابیدن به رویات لبخند بزنی و به امیدِ رسیدن به آن رویا به خواب بروی.
اگر آن قدر ابله باشی که خیلی زود به این نتیجه برسی که رویات هرگز محقق نمیشود، خُب باید شبها تلخ و غمگین و با چشمانی پر از اشک بخوابی و هر چه این در آن در بزنی و پستوهای ذهنت را زیر و رو کنی چیزی برای تسکین خودت پیدا نکنی.
آخر آدمیزاد به رویاهاش زنده است، مگر غیر از این است؟
خلاصه این که بودن یا نبودن، مسئله اصلا و ابدا این نیست.
چگونه بودن، یا چگونه نبودن، تمام مسئله این است.
برای مثال ببینید که «نبودنِ» صادق هدایت چه شگرف و تاثیر گذار است! هنوز که هنوز «نیست» و هنوز که هنوز «نبودن»اش تاثیر گذار است. آنوقتِ «بودنِ» من را ببینید که از تصویر خودم توی آینه متنفرم.
دو سال طول کشید. رهاشدنِ از رویای یک عشقِ محال. دو سالِ تمام طول کشید. حالا دلم میخواد دوباره عاشق باشم!
من سهم خودم در عشق ورزیدن به «نامردها» و «نالایقها» را ادا کردهام. میدانم اندازهی ناصری بالای صلیبش درد نکشیدم، ولی به هرحال سهم خودم را در عشق ورزیدن به آدمهایی که «کورعشقی» دارند، را ادا کردهام.
حالا دلم میخواد عاشق «مردی» باشم که «مرد» باشد.
در آوار خونینِ گرگ و میش، دیگر گونه مردی آنک...
پ.ن.1 دوست دارم بنویسم، نه مقاله و نوشتهی خشک و خالی، دوست دارم یک مطلب خوب بنویسم که خودم بعد از خواندنش کیف کنم.
پ.ن.2. فیلکر فیل.تره، پیکاسا فیل.تره، وبشاتس فیل.تره...باید رید توی این مملکت.
شرمندهی روی رفقا!
پ.ن.3 الان سی و پنج دقیقه است که دارم تلاش میکنم یک عکس رو توی یکی از این گوه دونی ها آپلود کنم، اما نمیشه که نمیشه! وبشاتس که یک ربع روش فکر میکنه، آخر سر ارور میده، گیگاایمیج که اصلن باز نمیشه، اون دو تای دیگه هم که به کل مرخص هستند، این که میگن قسمت نیست، دقیقن همینو میگن، من الان شیرفهم شدم. اصولن خدا و بر و بچ فقط تو کار انگولک کردنِ همین جور چیزان انگار. خلاصه که نخواستیم آقا! نخواستیم!
سگ برینه تو این مملکت، اگه هم چیزی زیاد آورد برینه تو وب شاتس.
نویسنده :
Bluestar - ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
چند وقت پیش مطلبی گذاشتم با عنوانِ «خدای درد» که ترجمهی مقدمهای از داستانی به همین نام و نوشتهی «هارلن الیسون» بود.(توی همین صفحه مقدمه رو بخونید)
حالا کلِ داستان ترجمه شده، ترجمهی داستان از خودم است:
اشکریختن چیزی بعید بود و در عین حال اشک میراثش بود. اندوه را پشت سر نهاده بود و در عین حال اندوه حق مادرزادیاش بود. دلتنگی رهایش کرده بود و حتا در همان حال هم دلتنگی تنها مالالتجاره او بود. برای ترنته [۸]، نه اندوهی وجود داشت و نه شادمانی، نه نگرانی و نه اندوه، نه سالخوردگی و نه زمان و نه احساس، هیچکدام...
و این درست همان طوری بود که ایتاث [۹] طرحش را ریخته بود.
چرا که ایتاث، نژادی از موجودات بیزمان / بیمکان که به لحاظ اخلاقی و وجدانی بر کائنات حکم میراند، او را به عنوان خدای دردشان برگزیده بود. به ترنته که نه از گذر زمان آگاه بود و نه از خزیدن نیازهای احساسی، وظیفهی ابدی تقسیم درد و اندوه در میان انبوه هزاران هزار موجود ساکن کائنات محول شده بود. خواه هوشیار بودند و خواه تنها توانایی بیتعقلترین واکنشهای تکسلولی را داشتند، به هر حال ترنته از اتاقک جواهرنشانش، که در مقابل پردهی متغیر ستارگان از نظر پنهان بود، ناخوشی و بیچارگی را در بستهبندیهایی چنان پیچیده تقسیم میکرد که زبان از بیانشان قاصر است.
او خدای درد کائنات بود، او بود که با اشک و اندوه و چنان وحشتهای روحخراشی سر و کار داشت که زندگی را از لحظهی آغازین تا واپسینش پژمرده و تیره میساختند.
ورای سن و سال، ورای مرگ، ورای احساس —تنهای تنها در اتاقکش— ترنته بدون نگرانی و بدون لحظهای درنگ به کارش مشغول بود.
ترنته اولین خدای درد نبود، دیگرانی هم بودهاند. قبل از او سر کار آمده بودند، البته تعدادشان زیاد نبود، کم بودند و این که چرا نتوانستند مقامشان را حفظ کنند، سوالی بود که ترنته هرگز نپرسید. او را نژادی برگزیده بود که عمری تقریبا ابدی داشت و کار ترنته تقسیم بستههای اندازهگیری و تنظیمشدهی اندوه، مطابق تجویز ایتاث بود. کارش شامل هیچ نوع نگرانی و احساسی نمیشد، فقط باید تمام حواسش را به کارش میداد. جایگاه و تعهدش همین بود. چقدر عجیب که بعد از این همه مدت، حالا احساس نگرانی میکرد.
از خیلی قبل شروع شده بود، —و او هیچ تصوری از زمان نداشت— از هنگامی که تنها تاریخ نشان شدهی معتبر، زمانی بود که اقیانوس بزرگ به زودی به صحرای گوبی تبدیل و تکیاخته از آمیب فراوانتر میشد. نگرانی طی قرنها درونش رشد کرده بود، همانند لایههای بیپایانی بود که همچون مه روی هم فرونشسته بودند تا قلمرو گذشته را بسازند.
حالا اکنون بود.
با وجود درد عجیب در شبکهی عصبیاش، در شبکهی عصبی مرکزیاش، با وجود تیرهشدن رو به فزونی کرهی چشمانش، با وجود افکار دیوانهواری که در قسمت پیشین سهگانهی مغزش غلیان میکردند، افکاری که میدانست قابلیت داشتنشان را ندارد، با وجود تمام اینها ترنته وظایف اکنونش را درست همانطوری که از او انتظار میرفت، انجام میداد.
عذابی غیرقابل تحمل به ساکنان سیارهای رده سوم در خوشهی حلزون بخشید، رنجی تابآوردنی برای مهاجرنشینی زراعی فرستاد که در بخش جاکوپتی یو [۱۰] گسترش یافته بودند، زجری فوقالعاده برای بچهعنکبوتهای بیوالد در هیادیگ نه [۱۱] اختصاص داد و شکنجهای بیپایان برای نژاد بیگناهی از بومیان لال سیارهی بایر بینام و نشانی در نظر گرفت که گرد یک خورشید در حال مرگ در سیستم ۷۰۷ میچرخید.
و در تمام این کارها، ترنته برای مسئولیتش رنج کشید.
چیزی که امکانپذیر نبود، اتفاق افتاده بود. چیزی که نمیتوانست به وجود بیاید، آمده بود. موجود بیروح، بیاحساس و تنظیمشدهای که ایتاث خدای درد مینامیدش، به یک بیماری مبتلا شده بود؛ نگرانی. او اهمیت میداد. پس از قرنهای متمادی که آن قدر زیاد بودند که نمیشد شمردشان، ترنته به زمانی رسیده بود که دیگر نمیتوانست کارهایی که میکرد را تحمل کند.
تظاهرات فیزیکی انقلاب ذهنیاش نیز فراوان بود. سر کشیدهاش از درد میتپید و کرهی چشمانش تیرهتر میشد، هر دهه کمی بیشتر. شکافهای درونی به هم پیوستهی عثنیعشریاش که برای ادامهی کار طبیعی سیستم غدد ترشحی درونریزش ضروری بودند، شروع کرده بود به بد کار کردن، به پتپتهای موتور یک ماشین قدیمی میمانست. ضربات دم مارمولکسانش ضعیفشده بودند که نشان از ضعف واکنشهایش داشت. ترنته —که همیشه نمونهای خوشقیافه از نژادش محسوب میشد— آهسته آهسته داشت ضعیف، رنجور و رقتانگیز میشد.
و او پریشانی را بر موجودی زرهپوش و پرنده با مغزی به اندازهی کرم پنیر فرو فرستاد که روی سیارهی تاریکی در لبهی کولسک [۱۲] زندگی میکرد. ترس و وحشت را بر ابری دودمانند نازل کرد که تنها باقیماندهی قابل دیدن از یک نژاد بزرگ بود، که قرنها قبل فراگرفته بودند از بدنهاشان رها شوند و در خورشیدی به نام ورتل [۱۳] ساکن بودند. او آگاهانه هراس را، ناامنی و بیچارهگی و اندوه را بر گروهی از دزدان دریایی قاتل، محفلی از سیاستمداران حیلهگر و فاحشهخانهای پر از فاحشههای گناهکار فرو فرستاد که همگی روی سیارهی رده پنجمی در صورت فلکی اسب سفید ساکن بودند.
آنجا در شب فضا تنها ایستاده بود و ذهنش برای اولین بار در امتداد تالار آشفته و نامتجانس از افکار پایین میرفت، و ترنته به خود پیچید. من برگزیده شدم چرا که مشکلات واضحی را که اکنون بروز میدهم، نداشتم. این عذاب چیست؟ این احساس ناخوشایند ناراحت بیرحم چیست که به من چنگ میاندازد، اشکم را درمیآورد، افکارم را ویران میکند، و هر خواستهام را رنگ سیاه میزند. آیا دارم دیوانه میشوم؟ نژاد من ورای دیوانگی است، این چیزی است که هرگز آن را نشناختهایم. آیا مدت زمان زیادی در این مقام بودهام؟ آیا در انجام وظایفم ناموفق بودهام؟ اگر خدایی قویتر از این که من هستم، یا خدایی قویتر از خدایان ایتاث وجود داشت، به درگاهش لابه میکردم. اما تنها سکوت است و شب و ستارگان، و من تنها هستم، خیلی تنها هستم، خدایی همواره تنها در اینجا هستم و کاری را که باید میکنم، تمام تلاشم میکنم.
و بالاخره، در نهایت باید بدانم. باید بدانم...
ادامه دارد
کل داستان را بخوانید
نویسنده :
Bluestar - ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
قصد داشتم این پستم دربارهی اثر جدیدِ دن براون «نماد گمشده» (the lost symbole) باشد.
دن براون فکر کنم در ایران هم به همان اندازهی آن طرفها معروف شده باشد، نویسندهی اثر معروف «راز داوینچی» که برگردان فارسیاش در سایتِ بعد هفتم(که حالا دیگر وجود ندارد!)، تا مدتها در اختیار علاقهمندان بود و همین حالا هم توی اینترنت به وفور ریخته.
اما خب الان که فکرش را میکنم، حوصلهی نوشتنش را ندارم، باشد برای وقتی دیگر، فعلن دو قسمت دیگر از هایپریون بخوانید.(این قسمت بندیها مطابق با فصول کتاب نیستند، من برای تسریع در پیشرفتِ کار هر چند صفحه که ترجمه میکنم، توی سایت میگذارم، بلکه تشویقی باشد برای خودم که زودتر کار کنم.)
این هم فایل پی دی اف:
قسمت دوم
قسمت سوم
این هم بد نیست:
نقد و بررسی فیلم آگاهی(knowing) ساختهی آلکس پرویاس